تقدیم به یک دبیر قدیمی

خرمن موهای مشکی و دستهایی که هرازگاهی ، این خرمن را چنگ می زد ، صدایی مهربان ، که رشته هایی از پند و اندرز در آن گره خورده بود ، سیمایی جذاب که تبسمی همیشگی  بر آن نقش بسته بود ،  یک حُب و حیای خوشایند ، در رفتار ،کردار و گفتارش نهفته بود ، وقتی  گلبرگ و گل را درس می داد ، انگاری بوی ادکلن خوشبویش  ،فضا را عطرآگین می کرد.

وقتی در  سال های دور ، خاطرات ماندگارم را ورق می زنم ، دبیر درس گیاه شناسی ام ،در جای جایش ، ریشه دوانده و هنوز که هنوز است ، دلم می خواهد درسم بدهد ، از گیاه و گل و گلبرگ بگوید ، هنوز که هنوز است با این همه سن و سالی که دارم ، وقتی ایشان را می بینم ، دلم می خواهد برای هر کاری از او اجازه بگیرم.

امسال وقتی برای انتخابات شوراها کاندیدا شدم ، دربدر دنبال ایشان بودم ، تا از او رخصت و اجازه بگیرم ، تا اگر اجازه داد ، شاگردش وارد این کارزار انتخاباتی بشود .

وقتی سلامش کردم ، یک برقی در چشمان پرنفوذش ،من را به شوق آورد ، در آغوشم گرفت و اشک ریخت  و من هم.

گفتم اگر اجازه می دهید ، قصدم حضور در شورای شهر بافت هست ، چه واژه های زیبایی بین من و او  رد و بدل شد.

آقای احمد دهقانی ،برای من دبیری تمام نشدنی است ، شاید این شور و شیدایی زیست محیطی این روزهای من ، یادگار ایشان باشد.

کاش  غبار سپید گچ ها، فقط بر موهایش نشسته بود ، اگر اینگونه بود ، هر روز سپیده صبح ، برایش شاگردی می کردم و غبار از موهایش می زدودم. شاگرد شما حمید هرندی

سومین سالگرد کانال گوغر آنلاین

 

فرصتی برای تقدیر از یک مادر

در آمیزه ای از صفا و صمیمیت ، هم ولایتی های گوغری در سالن سینمای هتل پارس جمع شده بودند تا سومین سال بودن کانال گوغر آنلاین را جشن بگیرند.

من هم  با اینکه گوغری نبودم در این مراسم دعوت شده بودم  تا در باره کانال گوغر آنلاین سخنرانی کنم ،یک حس خوشایند آمیخته با قدردانی در من جوانه می زد تا در همین فرصت اندکی که وقت برایم گذاشته بودند ، از دوست دیرینه مجازی ام که حالا دیگر از دوستان حقیقی و دلی من هست ، تقدیر کنم.

سعید ملک محمدی را از سال های دور ، فکر کنم از سال های 83 ، 84 می شناسم ، از زمانی که مانند خودم وب نویس بود و وبلاگ گوغر گوهر کرمان را راه اندازی کرده بود ، سعید آن روزها جوانی بود خیلی مطالبه گر و حرفش را خیلی رُک و بدون واسطه می زد ، سعید این روزها ، همان سعید مطالبه گر آن روزهاست با پختگی و تجربه بیشتر که دنبال خواسته ها و توسعه مرزو بومش گوغر می باشد.

مجری برنامه سومین جشن راه اندازی کانال "گوغر آنلاین " آبان برادر سعید بود که موقع معرفی من گفت: از شخصی دعوت می کنم که گوغری نیست ولی....

وقتی پشت تریبون قرار گرفتم ،گفته آبان که گوغری نیستم را خمیرمایه حرف هایم کردم و آنچه قرار بگویم را نگفتم و آنچه که قصدش را نداشتم ، گفتم:

به نام خدای آلاله و آویشن

از اینکه شناسنامه من امشب ، به شناسنامه دوستان ارزشمند و فرهیخته گوغری ام ، سنجاق شد ، به خودم می بالم.

من گوغری نیستم ولی گوغر را از خیلی گوغری ها ، بیشتر دوست دارم ، من احساس  سبز و  لطیف سیف الدین ،گودال ، جفریز و امیر آباد را حس می کنم و همراه با درختان گردوی  سخاوتمند، ولی سرما زده و خراط زده گوغر ،زانوی غم در بغل گرفتم و اشک ریختم.

من توسعه گوغر را دوست دارم ، ولی بکر بودن و نشاط و سرسبزی گوغر را بیشتر دوست دارم ، دوست دارم بستر توسعه گوغر ،بر بکر بودنش بنا شود و بر  صفا ، صمیمت ، فرهنگ والای مردم و بافت اجتماعی  گوغر خدشه ای وارد نشود....

وقتی فهمیدم مادر سعید ملک محمدی در مراسم می باشد ،فرصت را غنیمت شمردم و تجلیل از سعید و دیگر برادران هنرمند و مادر گرامیش را یهترین زمان تشخیص دادم و از مادر سعید ملک محمدی خواهش کردم به جایگاه تشریف بیاورند.

مادر سعید ،آبان ، ابراهیم ، علی ملک محمدی وقتی روی جایگاه قرار گرفت ، از شرکت کنندگان در مراسم تقاضا نمودم به احترام این مادر و فرزندان فرهنگی وهنر دوستش بلند شوند و این خانواده فرهنگی را تشویق کنند.

در تشویق بی ریای گوغری ها  ،خطاب به مادر ملک محمدی های هنرمند و فرهنگی گفتم.

فرزندان شما نه تنها باعث مباهات مردم گوغر و بافت هستند ، بلکه کرمانی ها هم به وجود این عزیزان افتخار می کنند.

سالهای سال هست که سعید ملک محمدی آنچه در گوغر می گذرد و آنچه برای گوغر می خواهد را از زبان وبلاگ گوغر و کانال گوغر آنلاین می گوید و می نویسد.

سعید علاوه بر خواسته هایش ، فرهنگ و آداب و رسوم مردم گوغر را پاس می دارد و آنهایی را که در حال فراموشی هستند ، دوباره احیا می کند.

سعید از چوب بازی، ابادونو، کردی ، فرهنگ بومی و محلی ،جاذبه ها و دیدنی هاو....سخن می گوید.

کانال " گوغر آنلاین" آداب و رسوم زمان های دور که فلسفه ای زیبا داشته اند را  ، رنگ و لعابی نو و تازه می دهد.

قدر سعید ملک محمدی و دیگر برادران هنرمندش را بیش از پیش بدانیم.

در مراسم  جشن سومین سال کانال گوغر آنلاین ، آبان ملک محمدی چهره نام آشنای هنر کرمان ، اجرای برنامه را به زیبایی به عهده داشت ، ابراهیم ملک محمدی با صدای مخملینش حس و حال خوشایندی به مراسم داد ، علی ملک محمدی با گرامافون هندلیش و هندل هایی که بر گرامافون زد ، صفحه ای نوستالوژیک برایمان پخش کرد ،آقای کریمی نی را در مایه دشتی نواخت و اقای صالحی زیبا خواند.

باز هم از خانواده فرهنگی ملک محمدی سپاسگزارم و به سعید و آبان و ابراهیم و علی ملک محمدی خسته نباشید می گویم و برایشان بهترین ها را آرزومندم.حمید هرندی

 

 

حال محیط زیست بسیار وخیم است

حال محیط زیست بسیار وخیم است

پیکر منابع طبیعی خمیده و به بیماری راشیتیسم مبتلا شده است.

ریه هایش، عفونی  و پر از دود و آلایندگی است.

آب هایش بسیار کم و آن اندک  به آرسنیک آلوده شده است.

هوایش ،غبار الود و آکنده از ریزگرد و دود و پارازیت است.

این پیکر سست شیارزده سوراخ شده پر از زباله و ظروف یکبار مصرف نیاز به درمان دارد ، درمان این پیکر نحیف در تغییر نگرش و برخورد من و شماست ، حداقل کاری که می توانیم برای این پیکر انجام بدهیم ، از خود شروع کردن و تغییر در رفتار و کردارمان با آن هست .

این را باید قبول کنیم در بیماری منابع طبیعی و محیط زیست ، خود ما بیش از مسوولان مقصریم.

تخریب جنگل ها ، تصرف اراضی ، ماشین های دودزا تک سرنشین ،برداشت بی رویه آب ، حفر چاه های غیر مجاز ،استفاده و ریختن ظروف یکبار مصرف و زباله در طبیعت ، نمونه کوچکی از بلایایی است که من و تو بر این پیکر وارد کرده ایم.

باور کنیم شرایط محیط زیست ما بحرانی است و دود این بحران قبل از اینکه به چشم مسوولان برود ، دیده من و شما را کور می کند، آنان بقولی: ککشان نمی گزد و در نهایت چمدان هایشان را بر می دارند و به دیگر بلاد دنیا می روند.

باور کنیم اگر در رفتار و کردار خود با محیط زیست تغییر ایجاد نکنیم و با آن مهربان تر نباشیم ، تا مرز نابودی یک تمدن پیش خواهیم رفت.

آب بسیار کم شده ، هوا بسیار آلوده شده ، آسمان و ابرهایش نهایت خسست و بی بارانی را به نمایش گذاشته اند،جنگل ها در اتش می سوزند و اندک باقیمانده آن ،شبانه بریده می شود و به تاراج می رود ، پیکر زمین برای معادنش شیار شیار می شود و سهم من و تو از این پیکر شیار خورده ،گرد و خاکی است که باد برایمان می آورد، پیکر زمین برای اندک آبهایش چه قانونی و چه دزدانه ، سوراخ سوراخ می شود و  آب را به هر ترفندی که شده ، از عمق 300 متری بیرون می اورند و با آن هندوانه و پسته و چغندر می کارند و...

سهم من و تو از این همه نامهربانی با محیط زیست، سراب است و خواب است و دنیایی  ازپرسش بی جواب ، که چرا با بستر زیست خود اینگونه بیگانه و مخرب شده ایم.

راستی!!بحران های زیست محیطی در راه هست و هیچکس بهتر از خود شما نمی تواند بحران را مدیریت کنید.   حمید هرندی

این همه تخریب و تصرف چرا؟

این همه تخریب و تصرف چرا؟

انگاری قرار هست بعد از ما همه چیز تمام شود!!

تخریب و تصرف ، تغییر کاربری ، جنگل تراشی ، دریاخواری ، کوه خواری، زمین خواری ،چاه های غیرمجاز و برداشت بی رویه آب ، زباله و نخاله ، بی مسوولیتی ، نابخردی ، آفرود سواری ، ناکارآمدی مدیران ، قوانین ضعیف و ....بلاهایی هستند که پیکر سست و نحیف منابع طبیعی کشور را روز به روز نحیف تر و شکننده تر می کنند.

مگر می شود بر فراز کوه و فرود دره ویلا و کاخ به دور از چشم مسوولان ساخت ؟!!

مگر می شود ساحل دریا را حیاط ویلا و خانه  کرد ؟!!

مگر می شود صدای اره و تبر را از چند کیلومتری شنید و بر این همه جنگل تراشی چشم پوشید ؟!!

مگر می شود این همه زباله و نخاله را در دل جنگل دید و بی تفاوت از آن گذشت؟!!

مگر می شود قله کوه را برای هتل سازی به بخش خصوصی داد و نامش را توسعه گذاشت؟!!

مگر می شود کوه را خورد ، دریا را خورد ، زمین را خورد ، آب را هدر داد ، هوا را آلوده کرد ،جنگل را تراشید ، آفرود را بر ساحل ، فراز کوه ، کلوت ، چمنزار برد ،زباله و نخاله را در دل جنگل و مرتع خالی کرد و....

...بله می شود ، این همه را در کشور ما به وفور دید و خم به ابرو نیاورد!!

می شود کلاردشت را دید که تا دشت شدن فاصله ای به اندازه چند فقره زمین خواری و جنگل تراشی دارد!!

می شود ، تُن تُن زباله را در عمق جنگل دید ، می شود انبوه بطری های نوشابه و ظروف یکبار مصرف را در همه جا دید ، می شود چاه های غیرمجاز را دید ، می شود تخریب ، تصرف و هر چیز خلاف را در این برهوت جنگل و مرتع و بیابان دید و  اگر دلسوز این مرزو بوم و نسل آینده بود ، تأسف خورد!

اگر چند سالی به شمال کشور سفر نکرده باشید و این روزها سری به این خطه سرسبز کشور بزنید ، عمق فاجعه را به وضوح می بینید که در این فاصله نرفتن به سفر چه بر جنگل های شمال آمده است .

در شگفتی و تعجب فرو می روی که چگونه در عمق جنگل یا فراز یک کوه بالنده و سبز ،  ویلایی قد علم می کند تا فردی برای تعطیلات یکی دو روزه اش این همه خرابی به بار آورد !

اگر بخشی از جنگل واگذار شده است ، وای بر ما و اگر بدور از چشم متولیان ویلایی ساخته شده است ،  وای بر متولیان ما !!

این روزها واژه پرطمطراق توسعه ، بلایی شده است بر پیکر سست و نحیف منابع طبیعی و محیط زیست کشور ، این واژه تیشه به ریشه می زند و چون واژه عوام فریبی است ، همه دل سوختگان اینگونه توسعه ناپایدار را با تبر و تیشه و تهدید و تهمت از سر راه بر می دارد.

انگار قرار هست همه چیز برای ما باشد ،انگار قرار هست آیندگان ، آینده ای نداشته باشند.

ماجرای کشک بادمجان

ماجرای کشک بادمجان

در دل جنگل دست کاشت  قائم کرمان ،ماجرایی است به نام کشک بادمجان ، کشک بادمجانی ها تعدادی از اعضای کمیته جنگل قائم بودند که از  سال 1342 تا  سال 1359 به یاد روزجمعه  14مردادماه  که برای برنامه ریزی و ایجاد جنگل فائم جمع شده بودند و ظهر آن روز کشک بادمجان خوردند ، تکرار شده است.

و اما چرا این کشک بادمجان ماجرا شده است ؟ در 14 مردادماه سال 1359 به روال سال های قبل ، قرار بود برنامه کشک و بادمجان برگزار شود ،ولی از آنجاییکه روز 14 مرداد مقارن با ایام ماه مبارک رمضان شده بود ، مراسم از سوی مسوولان کمیته جنگل قائم   به آخرین جمعه ماه شعبان تغییر یافت .

در این برنامه کشک بادمجانی خوری که دکتر مظفر بقایی  کرمانی رهبر حزب زحمتکشان ایران هم حضور داشت، تعدادی از آنان  من جمله : مظفر بقایی ، محمد صنعتی ، علی اصغر مظهری توسط سپاه پاسداران دستگیر و روانه زندان شدند .

بازداشت شدگان پس از انتقال به زندان ،با سرهای تراشیده شده ، یک هفته در زندان به سر بردند و وقتی علت زندانی شدن خودشان را پرس و جو کردند ،  به روز کودتای نوژه رسیدند که مقارن با برنامه کشک بادمجان اتفاق افتاده بود و از آنحاییکه رییس جمهور بنی صدر قصد تسویه حساب با دکتر بقایی را داشته است ، این دستگیری صورت گرفته بود.

ماجرای کشک بادمجان با وساطت آیت الله هاشمی رفسنجانی و عدم انتساب بازداشت شدگان در ناهار کشک بادمجان با کودتای نوژه  ، فیصله یافت.

*ماجرای کشک بادمجان در کتاب " رهگذار عمر " که خاطرات و فعالیت های محمد صنعتی می باشد ،  به صورت کامل درج شده است ، این کتاب دیروز  توسط  آقای محمد صنعتی به من هدیه شد ، که از ایشان بسیار سپاسگزارم.

تاریخچه آفتابه مسی

تاریخچه آفتابه

آورده اند که: در روزگاران بیژامه و پخت نان در تابه، فقیر و غنی خود با آفتابه می شستند.

آفتابه قبل  از ارتقا سطج کیفی مسی بود و بسیار سنگین ، طوری که بعد از آبگیری سرقنات یا  حوض  حیاط، بخاطر سنگینی ، نصف آبش تا مستراح سهوی یا عمدی ریخته  و آنچه می ماند مشتی آب بود که آن نیز تا به مقصد ریخته می شد.

 و همین سنگینی وزن سبب شد ،اندیشمندان آن روزگار کپی پلاستیکی آن را تولید و در رنگ های متنوع وارد بازار کنند، طوری که استفاده کنندگان رنگ آن را بر اساس کاشی و اینکه طرفدار کدام تیم فوتبال پایتخت باشی ، انتخاب می کردند.

روزها می گذشت و کاربرد آفتابه در گذر زمان نیز ، بعضی مردم  چراغ پریوموس یا علاالدین خود را با آن نفت می کردند و بعضی دوغ در آن ریخته و مصرف می کردند و بعضی آن را بر سپر پیکان بسته و در سفر کاربردش را بسیار تغییر می دادند.

آفتابه های پلاستیکی رنگارنگ ، سال های سال ،در شکل و اندازه های گوناگون تهیه و روانه بازار مصرف می شد و خانواده ها معمولاً در خانه تکانی عید آفتابه دور می انداختند و آفتابه پس از دور انداختن دوباره در کارخانه پلاستیک سازی اب می شد و دوباره به منازل با شکل و نوعی دیگر وارد می گشت.

آفتابه در طول زمان علاوه بر کاربرد اصلی اش ، نقش فلاشتنگ های امروزی را بخوبی ایفا کرد و در زمانی که مستراح یا توالت امروزی لوله کشی شد، این نقش پررنگ تر شد.

این ابزار شستو با این همه کاربرد ، بخصوص در ممالک اسلامی که کاربرد دستمال کاغذی منع شده است ، مورد بی مهری استفاده کنندگان قرار گرفت و  به جای آن یک تکه شیلنگ شماره 2 نقش آفرین شد.

در گذر زمان شیلنگ شماره 2 نیز ارتقا کیفی یافت و تبدیل به شلنگ های شیک و آلومینیومی امروزی شد .

آفتابه در ادامه به خیلی بی مهری های دیگر دچار شد ، بیشتر آفتابه های مسی در بازار مسگران با کماجدون یا دیگر ظروف مسی تعویض و مسگران به حدی آفتابه های مسی را در تنوره های داغ مسگری خود اب و تبدیل به دیگر ظروف کردند که به یکباره آفتابه نایاب شد.

 با توجه به خدمات شایان آفتابه به  بشریت بخصوص ایرانی ها که استفاده از توالت فرنگی برایشان عیب بود ، این روزها آفتابه یه عنوان یک کالای عتیقه و زیر خاکی از مستراح ارتقا جایگاه پیدا کرده است ، طوری که بعضی ها آن را بر طاقچه اناق پذیرایی خود نهاده اند و بعضی دیگر به عنوان پارچ از آن استفاده می کنند.

در مجموع باید گفت : تاریخچه آفتابه مانند آفتاب روشن بوده ، طوری که  آفتابه در بازار مسگران بصورت دیگر ظروف در آمده و ما امروز با افتخار در آنها غذا می خوریم و دیگر آفتابه هایی که مانده اند به عنوان یک کالای عتیقه و با ارزش و البته گران فیمت در تزیین خانه نقش دارند.

خدایش راحت شدم که با نوشتن این مطلب ادای دینی کردم به آفتابه.               حمید هرندی

زمین خاکی فوتبال بافت

زمین خاکی مزار

خاطره برجامانده در یاد قدیمی های فوتبال بافت

از معدود زمین فوتبال هایی که جهتش شمال ، جنوب نیست ، از معدود زمین فوتبال هایی که ابعدادش معلوم نیست ، از معدود زمین فوتبال هایی که سنگلاخی بود تا خاکی،از معدود زمین فونبال هایی که تور دروازه نداشت یا اگر داشت ، قبل از بازی بسته می شد.

ودر همین زمین سنگلاخی ، مغرب مشرقی ،بدون محدوده ، کسانی بازی می کردند که خاکی بودند و بی ریا ، مهربان بودند و با صفا .

بازیکن بودند ، مربی بودند ، رییس هییت بودند ، رقیب بودند ، رفیق بودند ، تدارکاتچی بودند ، داور بودند ، چمن را آبیاری می کردند ، چمن را خط کشی می کردند، لباس تیم را شماره نویسی می کردند ،تیم اعزام می کردند و در مقابل این همه کار ، هیچ ادعا نداشتند.

این روزها در فضای مجازی ، حقیقت ها را یاد می کنیم. پایدار باشید همبازی های زمین خاکی

فرهنگ حیوان دوستی ، یا نگهداری حیوان؟

فرهنگ حیوان دوستی ، یا نگهداری حیوان؟

من با قفس کردن حیوان از هر نوعش رابطه ای ندارم ،چه  این قفس چهارگوشه ای سیمی و فلزی باشد  که پرنده ای در آن زندان شده است و چه چهار دیواری به نام آپارتمان که سگ یا گربه و...در آن زندان هستند.

من حیات وحش  را بیشتر دوست دارم  تا  حیاط وحش، من به حقوق حیوانات و زندگی در زیستگاه  طبیعی آنان بیشتر عشق می ورزم، من  پرواز که حق طبیعی پرنده است را بیشتر دوست دارم تا قفسی که سیم های اطرافش طلایی است،من واق واق کردن سگ را در طبیعت دوست دارم .

من از زمانی که همسایه دیوار به دیوارمان که آن را کفترباز می گفتند و آرامش همه را تباه کرده بود ، تنوانستم لذت همسایه را درک کنم.

به نظر من باید یک مرز بین دوستی با حیوانات و نگهداری آنان قائل بشویم، همانطور که در مطلب قبل نوشتم، در این خصوص هم ، ما دچار افراط و تفریط و به عبارتی چشم و هم چشمی و پُزدادن شده ایم.

در چهاردیواری ما ، مورچگانی اقامت گزیده اند که من در اقامتشان هیچ نقشی نداشته ام و خودشان زندگی مسالمت آمیز را در کنار ما انتخاب کرده اند و گاه گاهی از بند سیمانی سرامیک ها روزنه ای را پیدا می کنند و توشه ای را بر می چینند.

من حیات حیوانات را بیشتر از حیاط خانه و حیاط محقر قفس دوست دارم .

من محیط بانم ،محیط بانی که جنگلبان هم هست ،جنگلبانی که  دوست دارد در پناه جنگل ها ،حیوانات زندگی کنند.

تاریخ گذشته و افتخار به آن آری یا خیر؟

اینکه با دنیای امروز و واقعیت های آن ارتباط برقرار نکنیم ، اینکه چشم و گوش خودمان را ببندیم و فقط از گذشته بگوییم ، اینکه فقط و فقط از غرور ملی و گذشته پرافتخار سخن بگوییم و حال و روزمان را فراموش کنیم ، اینکه از لحاظ تأمین اجتماعی در حداقل باشیم و به بیمه بودن کارگران در ساخت تخت جمشید افتخار کنیم ، اینکه برای گرم کردن مدرسه شین آباد ، دانش آموزان ما بسوزند ولی ما به حمامی بنازیم که با نور شمع گرم می مانده است ، اینکه بر واقعیت ها چشم بپوشیم و سهم گذشته را در حال و آینده بیش از حد بزرگ کنیم ، و هزاران اینکه و افسوس و مقایسه و....

به نظر من افتخار به گذشته و نیاکان و فرهنگ و آداب و رسوم و تاریخ خوب و ارزشمند است ولی زندگی کردن و آه و افسوس  و تاریخ را بر سر و این  آن زدن نه تنها خوب هست ، بلکه یک سد و سپر است برای توسعه و پیشرفت.

 از گذشته باید به عنوان یک چراغ ، تجربه و راهنمای آینده بهره برد و امروزمان را گذشته فردا دانست به نظر من به جای این همه سرک کشیدن در گذشته ، باید در حال و روزمان تغییر ایجاد کنیم

یادمان  باشد تا زمانی که زندگی هست، تاریخ هم وجود دارد.  گذشته نباید به ایجاد شکاف بین حال و آینده منجر شود و از آن باید برای بالندگی سود برد. 

خدایا ،دل های لرزان را بیش از این نلرزان

خدایا ! آسمانت را مانند چتری باز می کنیم و بر زمین لرزانت آرام می گیریم ، خدایا در این سالها دلمان خیلی لرزیده است ، به دل لرزان بیدهایت  ، قسمت می دهیم ، لرزاندن این کیان پرگهر را بس است.

خدایا ! تن رنجور بم ، روبار ، بوئئن زهرا ، گلباف ، کرمانشاه را ببین ،هنوز التیام نیافته اند ، خدایا میخک ها را نگاه بکن ، ساقه تُردشان چگونه تمنای ماندن را دارند !

به شمعدانی ها نگاه بکن ، چگونه ترسیده اند ، گناهشان چیست که باز هم می خواهند لب حوض هشتی ، چیده بشوند و به نان سنگک صبحانه  ،سلام بدهند.

به اطلسی ها نگاه بکن ، با این همه سردی ، باز هم چه گرم ، به خورشید سلام می کنند.

به میخک، شمعدانی و اطلسی قسمت می دهم ، گهواره هیچ کودکی  را  با زلزله نلرزان.

خدایا ! چرا عزراییلت این روزها چهره عوض کرده و خودش را به شکل زلزله در آورده ، ما مانده ایم اگر سرنوشتمان تعریف شده است ، چرا باید برویم زیر چادر یا در پارک یا در یک جای امن

خدایا ! می گویند بگیر ، بنشین ، بپوشان ، اینها را مدیریت بحران در زلزله می گوید ، من سوال می کنم ، وقتی خودت نمی خواهی کحا را بگیرم و بنشینم.

خدایا ! مگر تو مسلمان نیستی ، آخر چرا مسلمانانت شده اند موش آزمایشگاهی و این همه در آزمون الهی شرکت می کنند!!

خدایا ! خودت می دانی که من هیچ غرض و مرضی نسبت به شما ندارم و  خیلی راحت و بی واسطه با شما درد دل می کنم  ، نگاه کن ، این کودک سرپل ذهابی را نگاه کن ، چگونه از سرما ، بی پناه و سرپناه می لرزد.

خدایا! بیش از این دلهای لرزان این مرز و بوم را نلرزان

حاج نعمت خادمی

حاج نعمت ،مردی که وجودش برای بافت نعمت بود
حاج نعمت خادمی ،مردی که بخش اعظم تاریخ حمل و نقل و ترابری شهرستان بافت را می شود در وجودش ورق زد ،مردی که شناسنامه اش با تاریخ حمل و نقل ،جابجایی مسافر و رفع مشکلات مردم رقم خورده است ،مردی که ردپایش ، بیشترین رد پا بر جاده های شهرستان بافت است ، رد پای حاج نعمت را می شود از سال 1340 تا کنون بر جای جای جاده های بافت ، به روشنی پیدا کرد و جایش گل میخک کاشت ، رد پای حاج نعمت را از تاریخ تأسیس باربری و مسافربری اتوتاج در سال 1340 در شهر بافت می توان جستجو کرد.
حاج نعمت خادمی گرچه در سال 1313 در شهر بم پا به عرصه وجود گذاشت و در سال1337 ساکن بافت شد، حاج نعمت ، آنقدر به شهر بافت و بافتی جماعت انس داشت و دارد ، که هنوز و هنوز است ، بخش اعظم حمل و نقل و ترابری این شهر را ، بر دوش می کشد.
حاج نعمت خادمی ،عشق به خودرو و خدمت در این وادی را با نخستین خودرو وانت شورلت جفت چرخ خود که با کمک مرحوم حاجی محمد شفیعی و محمود بهرامی خریداری کرده بود آغاز کرد.
وی زمین گاراژ اتوتاج امروزی را با یک دستگاه جیپ شورلت آهو ( عروس )با مرحوم علی اصغر پرنده معامله کرد و تعاونی 4 امروزی را بنا نهاد.
نخستین اتوبوسی که از سوی وی در سال 1343 در این گاراژ شروع به حمل و نقل مسافر کرد ، یک اتوبوس موتور جلو بود که در سال 1348 نیز یک دستگاه اتوبوس موتور عقب نیز خریداری کرد و این اتوبوس در سال 1350 در گردنه سنگ صیاد آتش گرفت و سوخت.
ولی باز دلسردی بر این مرد عاشق به خدمت حمل و نقل راه پیدا نکرد و راه را ادامه داد.
در حال حاضر 8 دستگاه خودرو لوکس در تعاونی 4 بافت حمل و نقل مسافر را انجام می دهد که از این 8 دستگاه ، 4 دستگاه مربوط به حاج نعمت خادمی است.
این مرد خادم ، علاوه بر خدمت حمل و نقل ، دیگ های نذر و نیاز امام حسینی اش در کرمان زبانزد عام و خاص است و یدی طولانی در کارهای خیر دارد.
مردم شهرستان بافت ، قدر دان زحمات این عزیز هستند و از این طریق محبت ها و تلاش هایش را ارج می نهند.

دنیای پرخاطره فرش سه کله افشاری

دنیای پر خاطره فرش سه کله افشاری

در تار و پود نخنمای ریس هایش ، رد پای مادرم ،  لم دادن پدرم ، انگشتان  فرورفته در تغار قاتق بنه برادر و خواهرم ، قلیان کشیدن گلنسا همسایه بالا سرم ، صدای ژانی دالر رادیو و کشیدن جاروی نمناک مرغی و کاسه سکنجبن و کاهو خوردنم و پهن شدنش کنار حوض هشتی و شورباقله خوردنم و... خیلی دیگر خاطره ها را می بینم.

روزها باد و شب ها برق و زمان  به سرعت برق و باد گذشته اند ولی قالی سه کله افشاری نخنمای مادرم که سنش شاید به 60 برسد ، را پهن کرده ام ، انگاری پستوی ذهن و یادهایم را در خانه پهن کرده باشم.

برتار و پود قالی سه کله افشاری  نخنما می نشینم و خودم را به خاطرات این قالی می سپارم:

رادیوی 5 موج تلفن کن را روشن می کنم ،لحظاتی منتظر می مانم تا گرم شود.

اینجا ایران است رادیو تهران ، هموطنان عزیز توجه فرمایید: موفقیت درخشان و ثمربخش ارتش دلیر ایران در سحرگاه نهم آذرماه 1350 و برگردانیدن جزایر ابوموسی و تنب بزرگ و کوچک که در قرون متمادی جزو لاینفک کشور عزیزمان بوده و مدت کوتاهی دست غارتگر استعمار به سوی آن دراز بوده است ، بار دیگر به مام میهن برگشت، این موفقیت ملی را به همه هموطنان عزیز تبریک می گوییم.

5 سنگ ریزه گرد را  روی فرش می ریزم و  با خودم سنگ شیشو بازی می کنم ،یک بردار ، دو بردار ، سه بردار ، چهار بردار ،  پنج،  ، سرش ، بنش ، شد غنچ

صدایی می گوید : سنگ هایت را جمع کن ، صدای مادرم هست ،سفره را پهن می کند ، بوی نانی که صغری امروز برایمان پخته است ،من را وسوسه می کند که وسط آن را یواشکی جدا کنم و تا آمدن تغار قاتق بنه بلنبانم، مادرم می گوید: باز تو وسط نان را خوردی.

صدایی می گوید : حمید نان در منزل نداریم ، صدای همسرم هست که از قالی افشاریش خاطره هایی دیگر دارد.

قالی سه کله افشاری نخنمای من ، خاطرات پهن شده من هست .حمید هرندی

زلزله و گفت و گوی یک بچه بافتی با خدا

گفت و گوی یک بچه بافتی با خدا

خدا جان سلام

نمی دانم امروز متوجه شدی دوباره کرمون جُرید ، مدتی کرمون شده مثل جِنگ جِنگو ،همش می لرزه ، خداجونم عناصر 4گانه نه تنها تو کرمون ، بلکه همه جای ایرون حال درستی ندارن ، آب بحران داره ، خاک بحران داره ، هوا بحران داره ، آتش هم که دیگر نگو و نپرس.

به هرحال ما هم بنده تو هستیم ، ناشکری نمی کنیم ولی خودت کلات را قاضی بگذار ، هر چی نعمت هست دادی به کافران اروپایی و آمریکایی حتی اسراییلی،ما که دست از پا خطا نکردیم ، چارقد روسریمان درست ، تو عمرمون غیر از عرق بیدمشک و نعناع لب به هیچ عرفی نزدیم ، بانک هایمون همه اسلامی و بدون ربا ، دریاهامون بدون بیکینی و شنا ، مردامون همه با حیا .

نه وجداتاً چرا همه اش ما باید تو کنکورت شرکت کنیم ، پس خارجیا بنده تو نیستند ، همین الان وقتی به کشوراشون نگاه می کنی ، انگاری تو بهشت زندگی می کنن.

الان یک ماه است ما همه تو کنکور زلزله داریم شرکت می کنیم و با هر لرزش جونمون را از ترس عزراییل برمی داریم و الفرار ، اونوقت موگرینی بی حجاب و آنجلامرکل بد حجاب کیف دنیا را می کنن.

من این حرفا را چون خیلی دوستت دارم می زنم و می دانم از دست من دلخور نمی شی، باور کن وقتی امروز کرمون می جُرید ، دزست مانند این بود که ما را ریخته باشی تو کمو و الک می کنی.

خدا را خوش نمیاد ، جا این همه تکون و لرزه ، یک پشنگو و پریش پریشویی بارون هم به ما بده ، مگر ما چه چیزمون از ترامپ یا آنجلینا جولی یا ....دوباره تکون دادی، دلم هُری ریخت پایین.

دوباره زمینتو تکون دادی ، حواسم پرت شد ، داشتم می گفتم ، خداوکیلی ما چه چیزمون از جونیفرلوپز کمتره ، دوباره لرزید.

خداجان خداحافظ ، انگاری زمین بندری می رقصه.

راستی خودم را معرفی نکردم ، من حمید هرندی هستم پسر اکبرخان ، همونی که چند سال پیش مامورها گزینش گفتند بابات فئوداله و نباید بری سر کار

خواهشاً به نکیر و منکر بگو ، از این سخت گیریها نداشته باشن.

گسل بی اعتمادی مردم به دستگاه ها و نهادهای کشور

گسل بی اعتمادی مردم به دستگاه ها و نهادهای کشور

 گسلی به حرکت در می آید ، جابجا می شود  و لرزه ای چند ثانیه ای بر گُرده زمین ...دل ها می لرزد ،آوار و مرگ و دوباره مرگ و دوباره ستاد مدیریت بحران و بحران مدیریت.

 نمی دانم چرا گسل هایمان این همه نامهربان شده اند و هر بار بساطشان را از جنوب تا غرب  این مرز و بوم پهن می کنند !!

نمی دانم چرا مردمان این مرز و بوم باید همواره مورد آزمون قرار گیرند!!

نمی دانم ،نمی دانم ...ولی این را می دانم ،گسل های زمین همراه با لرزه های غم و غصه ،گسل بی اعتمادی مردم به نهادها و دستگاه های دولتی را در بر دارند.

بر ویرانه های غرب کشور ، آبادی ساخته می شود ، همانطور که بر ویرانه های بم ساخته شد و نخل کاشته شد، ولی بر ویرانه های این بی اعتمادی ، دیگر کسی نمی تواند اعتماد بسازد!!

سیل خودروها و مردمان مشتاق و نوعدوست در مسیر غرب کشور ، دلگرمی برای مردمان کُرد می برد و دلسردی  و تأسف برای مسوولان سوغات می آورد.

گُسل بی اعتمادی چپ و راست ، اصلاح طلب و اصولگرا نمی شناسد، حالا دیگر مردم حتی یک من آردشان را خودشان می خواهند خمیر کنند و به آسیب دیده گسل برسانند.

بازسازی این  بی اعتمادی را دیگر نمی شود مدیریت کرد ، بحران بی اعتمادی مردم به نهادها و دستگاه های مسوول، همان بحران مدیریت است که درمانش در  مدیریت بحران شاید خیلی دیر شده باشد.

راستی  مسوولان !! پس از ماست مالی مسکن مهر ، جای مطمئنی را سراغ دارید که کمک من را به کاک ممد ، هموطن کُردم برساند، به شما بی اعتمادم.

حواستان باشد اعتماد مردم به لرزه افتاده است و باز حواستان باشد، هیچ بانکی اعتماد وام نمی دهد و در هیچ ستادی نمی شود بحران بی اعتمادی را مدیریت کرد!!!

کوچه باغ های بافت

کوچه باغ های بافت

از کوچه باغ های بافت ، خاطره های ماندگار و شیرینی  در ذهن و یادهای ما برجا مانده ، دست های پرتمنایی که زیر تاک یا همان چوب رز و انگور می گرفتیم تا قطرات زلال جمع شده در دستانمان پرپشت شدن موهایمان را باعث شود ، یا گلبرگ های لطیف درخت به که بر مچ های بسته صدای ترقه های پرباروت این روزها را می داد، خوشمزگی گلبرگ های درخت به را همه مزه مزه کرده ایم،خاطرات زیادی در کوچه باغ های بافت همه ما در ذهن داریم.

کوچه باغ های زیادی در بافت باقی نمانده است ، آنهایی هم که مانده اند ، حال و روز خوشی ندارند.

 دیروز دیداری با آقای مهندس وفایی مدیر کل میراث فرهنگی و گردشگری استان داشتم ، از همه جا صحبت کردیم و در نهایت به کوچه باغ گوهر رسیدیم ، سال قبل هم از بازسازی این کوچه با ایشان صحبت کرده بودم ، وقتی عکس های کوچه دباغ را به ایشان نشان دادم ، تحت تاثیر قرار گرفت .

همان لجظه با آقای نجفی رییس اداره میراث و گردشگری بافت تماس گرفت و برای ثبت ملی این کوچه دستوراتی داد.

امیدوارم شهرداری و شورای شهر و گردشگری بازسازی این کوچه و ثبت آن را جدی بگیرند.