روز پدر

روز پدر را در سایت بافت شهر من دنبال کنید

www.bafteman.com

 

برای اطلاع دوستان

از دوستان و مخاطبان محترم دعوت می شود به سایت بافت شهر من مراجعه کنند . مطالب سایت هر روز بارگذاری و به روز می شود. دعوت می شود از گالری تصاویر سایت که به تازگی به روز شده است بازدید فرمائید. با تشکر هرندی

www.bafteman.com 

آداب و رسوم مردم بافت در خصوص حمام رفتن در سال های دور

 

 

پنجاه سال پیش شهر ما بافت دارای دو حمام بود یکی در قسمت پایین شهر مجاور منزل امین دیوان و آسلیمان که چندان رونقی نداشت  ، اما حمام پر رونق شهر حمام مرات بود که در مرکز شهر روبروی حسینیه قرار داشت. حمام های قدیمی را معمولا به دو دلیل از سطح زمین پایین تر می ساختند یکی آب کردن خزانه و دیگری گرمی حمام که این حمام هم از این قاعده مستثنی نبود این حمام را مرحوم مرات السلطنه یکی از رجال نیکنام کرمان ساخته و برای رفاه مردم بافت وقف کرده بوده است.

 حمام در حدود 2متر از سطح زمین پایین تر ساخته شده بود . از کوچه با گذشتن از چند پله وسرسرای حمام وارد رختکن می شدیم وسط رختکن حوضی بود ودور حوض هم پا شویه ، اطراف رختکن چند اتاقک تعبیه شده بود که مشتریان در همان اتاقکها لباسهایشان را در می آوردند و اغلب لباسها را داخل بفچه ای روی زمین می گذاشتند، احتمالا چند میخ هم به دیوارها بود که بعضی لباسها را به آنها می آویختند.

نادارها لباسهایشان را در بقچه ای می پیچیدند وبه زیر بغل زده به حمام می آمدندوکف یکی از همین اتاقکها می نهادند.متمولین لباسها را در بقچه ای ملیله دوزی یا زربفت ویا پته نهاده واین بقچه ها را با یک قالیچه پادو حمام ، نوکر ویا کلفتی به حمام می اورد .

 این رختکن بوسیله راهرویی به دو گرمخانه منتهی می شد گرمخانه ای در انتهای راهرو بود بصورت مستطیل که حوض هم داشت  ، بالای حوض جایگاهی بود چهل سانتیمتر بلندتر از قسمت حوضخانه که سنگ فرش وجای نشستن مشتریان بود ، خزانه آب در یک گوشه آن قرار داشت .

گرمخانه دیگر  در ابتدای راهرو بود  ،کف گرمخانه از سنگهای تراشیده شده فرش شده بود ، سنگهای تخت نامنظم ،جلو خزانه سکویی بود با ارتفاع حدود 50 سانتی متر و عرض هم در همین حد و بطول در حدود 4 مترکه جای نشستن مشتریان بویژه رجال بود.

در یک گوشه گرمخانه چاهکی بود برای آبریز ،اغلب چند سوسک وقورباغه در اطراف این چاهک در رفت وآمد بودند سقف حمام گنبدی شکل بود وبالای همه سقفها نورگیرهای کوچکی بود کوره کشخانه در اتاقکی از رختکن واقع بود که مشتریان در آنجا داروی نظافت مصرف می کردندو برای شستشو به محوطه گرمخانه می آمدند.پشت بام حمام با دیواری گلی محصور بود و دو سه اتاق هم بود که یک کارگر همیشه آنجا مستقر بود هم محافظ بود هم مسئول روشن نگه داشتن کوره حمام  .

برای سوخت زیر دیگ حمام از بوته های بیابان ودرختان خشکیده باغستان استفاده می کردند  ، آب حمام از نهر جاری شهر تامین می شد وگاهی که آب از نهر می افتاد ،  از چاه خزانه را پر می کردند .

 یادم هست که یدالله پسر مشهدی حبیب در مقابل هر یکصد دلوی که از چاه می کشید 25 ریال از مدیر حمام مرحوم درویش سینایی می گرفت.

آرایشگاهی به مفهوم امروزی وجود نداشت کشاورزان وکارگران پشت حمام در فضای باز روی حلب خالی یا صندلی شکسته ای ویا کنار دیوار چمباتمه زده و دلاک سرشان را ماشین می کرد  ، کارمندان وطبقات متوسط در رختکن حمام سر و کله را اصلاح می نمودند .

متمولین در منزل شخصی به اینکار مبادرت می کردند آرایشگری مثل امروز شغل مستقلی نبود همان دلاکان چند کاره بودند  ،کیسه می کشیدند  ، مشت ومال می دادند ، سر وکله را می تراشیدند ، حجامت می کردند  ، حتی موی زهار مردان را جلو جماعت با حفاظ لنگی می تراشیدند وپسربچه ها را ختنه می کردند.

 می گفتند : پوستهای بریده آلت بچه ها را نگه می دارند و معثقد بودند که هر صد تا یا بیشتر از این پوستها دلالت بر این دارد که دلاک یکی از اجنه (همزاد) را ختنه نموده است ( به روایتی دیگر : اگر کسی 100 نفر را ختنه می کرد، موقعی که از دنیا می رفت ، از او سوال و جواب نمی شد ، چون 100 نفر را مسلمان کرده بود )

دلاکان دندان هم می کشیدند ، دندان کشیدن جای مخصوصی نداشت .پشت حمام در مسیر بازار ، کوچه یا منزل ،  همه جا اینکار انجام می شد کسی که می خواست دندان بکشد ، همراهی هم می بایست با خود بیاورد ، به حالت چمباتمه بنشیند ، همراه سرش را بین دو پایش محکم بگیرد ودلاک با ابزاری شبیه انبردست دندان را از دهانش بیرون بیاورد .

این حمام دو نوبته بود قبل از ظهرها مردانه بود و بعد از ظهرها هم زنانه ، کارگران وکشاورزان سالی یکبار به حمام می آمدند آنهم شب عید نوروز ، بقیه معمولا هفته ای یکبار اغلب پنج شنبه ها وجمعه ها به حمام می آمدند خیلی هم شلوغ بود . کارمندان و بازاریان پول حمام را نقدا می پرداختند مالکین و زارعین سر خرمن .

مردان در رختکن لخت می شدند ، لنگی به کمر می بستند ویه گرمخانه می آمدند ویکسر در آب خزانه فرو می رفتند ، دستی به سر وکله می کشیدند وبعد از تاملی کوتاه بیرون آمده بر حسب مرتبه اجتماعیشان یا روی سکو یا روی زمین می نشستند.

بعضی خودشان دست وپایشان را پاک می کردند و صابون می زدند ومی رفتند عده ای را هم دلاکان کیسه می کشیدند .

خزانه برای بچه ها جای مطلوبی بود به سادگی بیرون نمی آمدند ، گاهی در خزانه پیشاب می ریختند وبعضی هم مدفوع ، بعضی وقتها مدفوعات روی آب خزانه شناور می شدند که دلاک با ظرفی آنها را برمی داشت و به بیرون می برد .

روزهای جمعه شلوغتر بود آقایان روسا دوایر دولتی ،کارمندان ومعتمدان محل درگرمخانه می نشستند ، مثل قهوه خانه به گفت وشنود می پرداختند از سیاست،دادوستدوازهر دری سخن می گفتند ، در همان هوای دم کرده حمام سیگار هم می کشیدند .

 از موارد قابل ذکر این بود که در روزهای عاشورا جمع کثیری از جوانان ومردان وحتی کودکان را دلاکان با آدابی تیغ می زدند ، به این ترتیب  : بالای برآمدگی پیشانیشان را می تراشیدند و با همان تیغ همه کاره یکی دو سه خط می کشیدند که خون جاری می شد واینها همه کفن پوش بودند ودر یک صف قرار می گرفتند وبا کارد یا شمشیر شکسته یا ابزاری مشابه به زخم می کشیدند  که پیوسته خون جاری باشد  ، هنگام ظهر که عزاداری تمام می شد خیل کفن پوشان با سر و روی پر خون به حمام آمده و همه وارد خرانه می شدند و سروکله را می شستند و می رفتند .

زنان البته حمام رفتنشان آب وتاب بیشتری داشت وخیلی هم بطول می انجامید  ، بعضی از خانمها سینی می آوردند و در حمام روی سینی می نشستند.

 حمام زنان خیلی شلوغ بود که هر جای شلوغی را به حمام زنانه مثل می زدند . نوروز که می شد دلاکان مردان جدا وزنان جدا با سینی وقدح و ظروف مشابه به منازل مشتریان (البته آنان که وضعشان خوب بود )بعنوان عید دیدنی مراجعه می کردند وکلی شیرینی وحتی چلو خورشت با خود به خانه هاشان می بردند.

 مرحوم ناصرالواعظین واعظ شهر که صاحب ذوقی بود در منظومه ای از این سنت حسنه یاد کرده است :

عید آمد وفصل سال نو شد                 در کوچه عجب بیا برو شد

هر جا که حمامی است ودلاک            لب چرب و شکم پر از پلو شد

دلاکان اغلب مردمدار بودند ودر مراسم مختلف بویژه عروسی ها شرکت فعال داشتند  ،بعضی از زنانشان آوازهای مخصوص عروسی را (آوادونه) بخوبی اجرا می کردند  ،سر خیل دلاکان آدمی بود کوتاه بالا وچهارشانه می گفتند عضو. سپاه بنیچه ای اواخر عهد قاجار بوده  ،بهمان دلیل به محمد قشونی شهرت یافته بود ، آدم جسوری بود با خیلی از روسا و سردمداران در می افتاد وبا اینکه سبیل چخماقی نداشت از اغلب باج سبیل می گرفت بویژه از عاشق پیشگان که می خواستند در تاریکی شب به ملا قات های پنهانی بروند.          

                          از نوشته های  : مرحوم فرشید یحیی زاده

با تشکر از خانم یحیی زاده دختر بزرگوار آن مرحوم که این نوشته را برای سایت ارسال کرده اند.

صدای پای آب در اسیاب جفته

مطلب از صدای پای سهراب تا صدای جریان آب اسیاب جفته را در سایت بافت شهر من بخوانید.

عرض تسلیت

عرض تسلیت

با نهایت تأسف و تآثر در گذشت مرحومه مغفوره حشمت خانم نادری پور را به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان محترم می رساند.

بدین مناسبت مجلس ترحیمی روز شنبه 14/3/90 از ساعت 5 تا 7 بعدازظهر در مسجد امام رضا ( ع) واقع در بلوار جمهوری برگزار می شود.

این مصیبت را به خانواده های محترم، نادری پور ، میلادی ، اخلاص پور تسلیت عرض نموده و برای آن مرحومه غفران الهی را  آرزومندم.

کلیدر را بخوانید

کلیدر را بخوانید

خواندن کتاب کلیدر محمود دولت آبادی برای بار دوم  ،  برایم از همه لحاظ  حاوی نکات جذاب ودرس آوزی بود. اوج قلم زنی این نویسنده  در ورق ورق این مجموعه  هویداست. خواندن   مجموعه کتاب کلیدر را به جوانان عزیز که اوقات  فراغت بیشتری نسبت به ما میانسالان دارند را ، توصیه می کنم.

 نت برداری های مختصری را که از این کتاب برداشتم ،  با هم می خوانیم :

چیست این دنیا ؟ چیستی تو ای دنیا ؟

نفهمیدم ! این خلقت ، زادن ، طفولیت ، جُرگی ، جوانی ، پختگی ، پیری ، کهولت – مرگ ، ای زندگانی تو را هیچ حالی ام نشد.

از کجا آمدم ، کی بودم ؟ چی هستم ؟ ای زندگانی ، همیشه پیش چشمم در حجاب بوده ای ، چشم بینا هم که داشتم ، رو به من نشان ندادی .

در این بی سر و بی پایان ، به جز این نکته هیچ نفهمیدم ، همین نکته فقط ! در این سفر که دارم به آخر می رسانم به جز جهل چی دارم ؟ چی با من است؟ چی ؟

در طفولیت سرما ، در جوانی آفتاب ، در پختگی عرق کار ، در پیری خاک راه ، در کهولت سایه سایه و سیاهی

در صفحات دیگری از این مجموعه در وصف پگاه و بامداد این توصیف را می خوانیم :

پگاه :

نسیم سرد پگاه ، بستر صاف و ملایم آسمان ، مانده ستارگانی پراکنده ، یکه ، تک ، تنها ، خال هایی بر قدح باژگونه قیماق ، جا به جا در کار باختن خود ، فرخور روز ، خورشید گم در خم پشت زمین ، نه نشانی هنوز از پیشقدم خوش ارغوانی ، نه نشانی هنوز از پرندگان سحرخیز سحر ، آغشتگی آبی وش آسمان و سرب نمای زمین در هم ، هم مرزی رنگ ها ، بی مرزی شب  و روز ، گنگی و وهم ،  افول و عروج ، نه شب را شتابی بی پایان و نه روز را شتابی به شروع

درنگ ، پیوستگی به هم در شدن و آمدن ، جابجایی بی جدال ، درود و بدرودی به صفا ، شب می رود که سر بگذارد و روز می اید که بر آید ، این می رود که باز بیاید ، آن می رسد که باز بگذرد.

و در صفحات دیگری از این مجموعه می خوانیم :

هر چه را که خودش داده ، یکی یکی و به نوبت از تو می ستاند ، ای قربان کرمش بروم ! سوی چشمت را چنان از تو می گیرد که انگار ، روغن چراغ نرم نرم تمام شده و فتیله دم به دم بی فروغ شود تا آنکه بمیرد.

دندان های به آن خوش قوارگی را یکی یکی از تو می گیرد ، جوری هم از تو می گیرد که با هرکدامشان یک بار جانت بالا می آید ،  موی و کاکل ، رمق زانو، قوت کمر ، مهارت دست و چابکی ، هم به همان شیوه ، یواش یواش از تو می گیردشان و خودش می داند که چکارشان می کند.

آدرس منزل جدید وبلاگ بافت شهر من

                                                  آدرس منزل جدید را به دوستان بدهید:

                                                             Bafteman.com          

منتظر شما در این خانه هستم

                                               

                                                                               Bafteman.com 

 

وبلاگ " بافت شهر من " بزرگ تر شد

 

                                                    

 

                                                      به نام عالِم عالَم

قلم نخست در قدم نخست

بین من و شما هیچ کلمه ای نیست این ( واو ) هم حرف بی ربطی است.

عجب طعم شیرین  و  پُر حلاوتی دارد این بهار ، آدمی را به شوق و بلند پروازی وا می دارد، آنگونه که احساس می کنی، می توانی پا را از گلیم خاطرات و دست نوشته هایت بیرون بگذاری و با جماعتی مهربان و فرهیخته همراه شوی و برای توسعه شهر و زادگاهت  سرود خواستن و آبادی را دمادم بنوازی.

قول داده بودم که با شکل و شمایلی جدید ،  روزی می آیم و این آمدن را مشروط کرده بودم به محبت ، همت و عزم دوستان، گفته بودم روزی وبلاگ " بافت شهر من "  جوانه می زند ، رشد می کند ، شاخ و برگ می زند ، یار و یاور پیدا می کند ، آنقدر مهربان دور و برَش را می گیرند و او را امید می دهند تا جرأت پیدا کند و بگوید :

              وبلاگ " بافت شهر من "  با محبت دوستان به سایت " بافت شهر من "  تبدیل شد.

کار سختی است ، آن هم برای کسی که در کشکول فضل و دانشش ، چیزی را برای ادعا ندارد ، ولی چون بر این اعتقاد هست که شخص غایب همیشه مورد سرزنش هست ، آمدن را بیشتر از غیبت دوست دارد و می داند دوستان انشایش  را اصلاح می کنند و غلط هایش را به دیده اغماض می بخشند.

در قدم نخست ، قلمم اینگونه حکم می کند که راه وبلاگ را ادامه دهم وسعی کنم انشا را بیشتر از دیکته دوست داشته باشم ، چون دیکته را همیشه دیگران می گویند و ما می نویسیم ، ولی انشا را خودمان همیشه نوشته ایم .

پس یادمان باشد: سایت " بافت شهر من "  از طرف  هیچ نهاد ، اداره ، شخص  حمایت نمی شود و یک سایت شخصی است که  برای توسعه شهرستان بافت قلم می زند و دست نوشته های مدیرش را نیز منعکس می کند( رجوع به مرامنامه )

در سایت شدن وبلاگ " بافت شهر من " دوستان گرانقدری دستم را گرفتند و بدون هیچ چشمداشتی ، همه کار را خودشان به سرانجام رساندند.

خانم محبوبه خوارزمی سفارش کرد ، آقای بهزاد بحرینی سایت را به ثبت رساند ، دوست هنرمند و گرافیستم آقای محمد هاشمی نژاد هدر سایت را طراحی کرد و یک مهربان عزیز و همشهری دست ها را بالا زد و گفت : تا زنده ام سایت " بافت شهر من " را پشتیبانی و تمام امور آن را انجام می دهم .

این دوست مهربان ، فیزیوتراپی است، بنام ،  متخصص  و با تجربه که موسسه کیمیا رسانه فردا را نیز مدیریت می کند ، دوست عزیزم آقای دکتر منصور شهابی نژاد ، همانگونه که  دستهای دردمند و پاهای لرزان را با تخصص فیزیوتراپیش به حرکت وا می دارد ، در این دنیای مجازی و گسترده با فروتنی و تواضع  به کمک قلم و قدم لرزان من آمد و قول همه گونه همکاری را داد و با کمک و مدیریت ایشان آقای حجت یزدی طراحی سایت را به سرانجام رساند.

 و من مانده ام که چگونه محبت این جمع صمیمی را جبران نمایم ، نمی دانم آیا اگر از صمیم دل و از سر ناچاری و ناداری از در محبت وارد شوم و یک تشکر و سپاس بی دریغ رادر این دنیای گسترده مجازی تقدیم حضور مهربانشان بکنم ؟ به اندازه یک سرسوزن از من پذیرا هستند؟ امیدوارم اینگونه باشد و این مهربانان  فروتن ، بخصوص آقای دکتر منصور شهابی نژاد تشکر قلبی من را  بپذیرند.

این آرزو را دارم که خداوند منان توفیق دهد تا با همه بی جوهری قلمم ،  فصل زیبا و سرزنده اش را شاهد بگیرم  و بگویم : خداوندا ! طلبت می کنم ،  راه بندگی ات را طی می کنم ، رهایم نکن ، دستانم خالی است  ولی دیده گانی پر اشک دارم ، خداوندا ! نگذار قلم و قدمم در مقابل این همه همشهری فرهیخته و مهربان  و دیگر مخاطبان طعم بی جوهری وناتوانی  را زیاد  بچشد.

 خداوندا ! با نام تو و یاد تو آغاز می کنم...

همشهریان ، دوستان، مخاطبان وعزیزان مهربان : سلام

 سایت " بافت شهر من" از امروز مهمان چشمان شماست ، چشمان تیزبینی که می دانم همه جای سایت را برانداز می کند ، نظر می اندازد ، راه را برایم چراغ می گذارد تا از تابش روشنی هایش ، در تاریکی نهراسم و از همه مهمتر به اشتیاق وجود نگاهش دلگرمم می کند.

اجازه دهید قلم را بر زمین بگذارم و در پیشگاه فرهیخته شما زانو بزنم و آنگاه قلم و کاغذ را مانند دوران دبستانم بردارم و بر آن بنویسم :

با تو هستم، ای شکوه و پاکی هر باغ

با تو هستم ، ای سرود مرغک هر شاخ

گر نباشی با بهار تازه رو همراه

آبروی باغبان و باغ را هر دو

می دهی بر باد.

دوستتان دارم و امیدوارم از توصیه ها ، راهنمایی ها و نظرهای سازنده شما همواره بهره مند باشم .

از دوست عزیز و ارجمندم آقای سید جواد میرحسینی که همواره در امور فنی یار و راهنمایم بودندنیز صمیمانه تشکر می نمایم.                                                    حمید هرندی

                                                                                                          

 

خبر این بود...

                      سایت " بافت شهر من " به همت دوستان راه اندازی شد

این آدرس را بخاطر بسپارید:

            

                                                     Bafteman.com 

روزهای اول برایم بسیار سخت است ُ. کار کردن در فضای ساده و بی آلایش وبلاگ  و حضور صمیمی شما با نظرهایتان برایم حال و هوایی دیگر داشت.روزهای آغازین سایت برای من میانسال که حوصله و کار با سایت را زیاد بلد نیستم - کاری بسیار دشوار است و شاید برای شما هم عادت کردن با فضای جدید کمی سخت باشد. بهرحال همه با هم به منزل جدید می رویم و گاه گاهی به خانه قدیم هم سری می زنیم.

برای مادر

 

مهربانی ، واژه بسیار زیبایی است ، آنقدر لطیف و زیباست که هر وقت خواستم آن را تعریف کنم ، معنی رساتر و پویاتر از " مادر" برایش نیافتم.

برای بی مادرانی مانند من ، روز مادر با همه بی مادری ام ، باز هم زیباست.

وقتی کودک دبستانی را می بینم که با شاخه گل میخکی به سوی آغوش گلستانی مادر دوان است ، وقتی  دانش آموز اول دبستانی را می بینم که با ضرب آهنگ نفس های مادر به کلاس درس می رود ، وقتی نبض امید را در نگاه دلواپس مادری که فرزندش را روانه کنکور دانشگاه می کند، جستجو می کنم ، وقتی که عطر شیفتگی را در چشمان معصوم دخترکی که پای سفره عقد نگاهش را به نگاه مادر می دوزد  ، وقتی که سپیدی روز و پاکی حقیقت را در وجود مرد میانسالی می بینم که دو زانو بر دستان مادر بوسه می زند ، من همه این زیبایی را می بینم.

 و در دیدن این  همه زیبایی ،  گیسوان سپید رها شده مادر رنجور و مریضی را می بینم که بر تخت بیمارستان چه آرام آرمیده است ،  او مادر من است که در یک صبح بارانی زمستان از پیش ما رفت ، آن روز هر چه مادرم را صدا کردم ، پاسخم را نداد  ، حتی در آغوشش کشیدم و به پیکر آرامش تکیه کردم ، ولی مادر جوابم را نداد ، من از آن روز دیگر مادر نداشتم  و تمام بی مادری هایم را در این چند سال در سکوت غبار گرفته خاطراتم، قاب گرفته ام و هر سال در روز مادر یک فاتحه برای مادرم " افضل خانم " هدیه می برم.

مادر !  بی مادری چقدر سخت است  ، کاش بیشتر برابرت زانو زده بودم ودستان مهربانت را غرق در بوسه کرده بودم ، مادر ! چقدر روز مادر برای بی مادران سرد است .

راستی ، شما که هنوز نگاهتان در امتداد نگاه مادر جان می گیرد ، شما که هنوز تعریف مهربانی را در وجود مادر جستجو می کنید ،  روز مادر را در همین یک روز  خلاصه نکنید و از نعمت مادر داشتن هر لحظه  و هر دم لذت ببرید.