قابل توجه  همشهریان ، دوستان و مخاطبان محترم

 

با توجه به  مشکلاتی که در طراحی سایت " بافت  شهر من " و دسترسی به مطالب آن از سوی کاربران محترم بود  ، در صدد برآمدم که سایت " بافت شهر من " طراحی مجدد شود.

ضمن پوزش از مخاطبان محترم ، به اطلاع می رساند چند روزی دسترسی به سایت به همین خاطر امکان ندارد ، در ضمن از همه دوستان و آشنایان بخصوص عزیزانی که در طراحی سایت تخصص دارند ، تقاضا دارم توصیه ها و نظرات خود را به اینجانب منعکس کنند تا در طرحی جدید اعمال شود.

با این امید طراحی جدید در شأن و مرتبه مخاطبان محترم همشهری و دوستان فرهیخته و فرهنگ دوست باشد.حمید هرندی

گفت وگوی بی پرده و شفاف  با رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهریستان بافت

                                        قابل توجه مخاطبان و هنرمندان محترم همشهری

 

عمده ترین و محور ترین دستگاه رسمی و دولتی  تأثیرگذار در امور فرهنگی جامعه ، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی  می باشد ، نقش و جایگاه این اداره در مقوله های فرهنگی بر هیچکس پوشیده نیست  و پویایی و بالندگی این اداره رابطه مستقیم با رشد و تعالی فرهنگی جامعه دارد ، بخصوص اگر این جایگاه  و نقش در شهرستانی فرهنگی مانند بافت مطرح باشد.

با توجه به نظرات مخاطبان محترم در خصوص مطلبی با عنوان " نشست دکتر منظری و هنرمندان بافتی " و همچنین جایگاه رفیع این اداره در مقوله فرهنگ و هنر، به زودی نشستی با آقای محمدی رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان بافت خواهم داشت و بی پرده به فرهنگ و هنر بافت و نقش مطبوعات ، رسانه ها ، سینما ، کتاب ، اینترنت و...می پردازم.

انتظارم این است که پرسش ها ، توصیه ها ، پیشنهادهای خود را در اسرع وقت از طریق بخش نظرات وبلاگ  یا از طریق ایمیل بنده به آدرس :

Harandi.hamid@yahoo.com   ارسال تا با به یاری خداوند متعال و با همکاری اقای محمدی پرسش های شما مطرح و هر کدام با طرح سوال ، توصیه یا پیشنهاد قدمی در راه اعتلای فرهنگ شهرستانمان برداریم.

 توضیح اینکه بنده بدنبال ارزیابی عملکرد یا فعالیت های اداره ارشاد شهرستان بافت نیستم بلکه قصدم این است به انتظارات هنرمندان و مخاطبان محترم پاسخ های لازم داده شود و با توجه به جایگاه و نقش رفیع اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی در امر ارتقا فرهنگی جامعه چه نظرات و مسائلی مطرح می باشد و جایگاه هنرمندان همشهری در این راه کجا قرار دارد.

امیدوارم من را با دستی پر به سراغ آقای محمدی بفرستید ، دست پر من سووالات و پیشنهادهای شماست ، منتظرم  

در عظمت کلوت های شهداد

 

باز هم حضوری دیگر ، ادای احترامی دیگر و  نگاهی دیگر به عظمت و شکوه کلوت های شهداد

هر بار که به دامان بی آلایش کلوت ها می روی ، حرف  برای گفتن بسیار دارند  ، اگر کمی در آرامش بی نظیرشان بیاسایی ، در شکوه بی همتایشان ، شِکوه هایی را می شنوی و می بینی که غیر از  پناه بردن به دامان بی ادعای پر مدعایشان  راه و چاره ای نداری ، شکوه و شِکوه کلوت ها  آنقدر عریان هست که  در این برهنگی ،  لیوان و بطری یکبار مصرف هم، ادعای بودن  در این شکوه و عظمت را دارد.  

قبل از عزیمت به فرش هزار طرح و گسترده  کلوت ها ، دیدنی های سوزان و طاقت فرسای بسیاری را می توانی در شهداد به نظاره بنشینی ، تاب و توان می خواهد و تحملی که درهر کس نمی توان سراغ داشت .

به تکاب می روم ، اکبر آباد ، قصدم ادای احترام به همکارانی است که برای غرس یک نهال در دل این زمین خشک و سوزان ، اراده و همت بی نظیر خود را در معرض آفتاب سوزان  ، باد و شن و طوفان های پرغرور و ویرانگر به زیبایی به نمایش گذاشته اند.

اینجا هنگامه ای است ، معرکه ای است ،غرور و عرض اندام  تک درختان گزی  را می بینی که بر فراز نبکاها به اهتزاز در آمده اند و پرچم سبز طبیعت را در این برهوت بیابان استوار نگه داشته اند.

نبکاها  غوغا بپا کرده اند ، انها فعل خواستن را با راست قامتی  صرف کرده اند  و هزاران تن شن و خاک را در پای خود نگه داشته اند ، انان مصمم هستند که خاک را از رفتن باز دارند ، ولی در این برهوت بیابان با آن همه باد و طوفان مگر می شود ، دل به بودن نبکاها بست و تنهایشان گذاشت ؟

نبکاها  تنهایند و تقاضای همراهی و سپربودن و بادشکن های زنده را دارند و اینجاست که سخت کوشان ورادمردانی را می بینی که  بسان سربازان وطن ، برای پاسداری از آب و خاک این مرز و بوم ، گان اسکی مالچ پاش را مانند آر.پی .جی هفت و تیربار در دست گرفته  و با سلاح مالچ های نفتی ، به جنگ باد و تندبادها می روند و خاک  را از رفتن باز می دارند ، آنان  وقتی تسکین و آرامش موقتی  در این برهوت بیابان با کاربرد مالچ های نفتی حاصل کردند ، در یک پاتک  با هزاران نهال گز و تاغ ، به باد و تند باد هجوم می آورند و با کاشت این نهال ها ، سپر سبزی را در مقابل هجوم این بادهای ویرانگر بوجود می آورند که  باورش با رفتن و دیدن این همه تلاش طاقت فرسا  ، امکان پذیر است.

وقتی بر بالای نبکاها می روی ،  سپرهای ردیف گونه درختان گز را می بینی ، که بر غرور بادهای زندگی افکن غالب شده اند و  با سرافرازی ، قهقهه  خنده کودکان حجت آبادی ، اکبر ابادی و تکابی را می شنوی  که خوشحال و مسرور دل به آینده بسته اند و  دیگر از ترس هجوم شن به ترک خانه و کاشانه فکر نمی کنند .

آری ! در این هنگامه ، رد پا و اثر سبز همکارانی را می بینی که دلاورانه   با سپر سبز خود  به جنگ باد و هجوم شن رفته اند و  با غرور نگذاشته اند  خاک این مرزو بوم  از دسترس خارج شود  .

از آفتاب سوزان  اکبر آباد ، به سایه درخت گز پناه می برم ، در آرامش این برهوت بیابان ، به همکارانی فکر می کنم که قبل از اینکه  رد پای سبز خودشان را ببیند ، از بین ما رفتند ، به همکارانی فکر می کنم که خس خس سینه های آسم گرفته آنان در رد پای سبزشان شنیده می شود ، به  همکارانی فکر می کنم که در گرمای 50 درجه تکاب با گان داغ اسکی ، مالچ نفتی را به سوی هجوم شن شلیک می کنند ، به همکارانی فکر می کنم ، که خیلی ها به آنان فکر نکردند و نمی کنند.

قلم و کاغذم را برمی دارم و با خیالی آسوده  بر سپیدی یک برگ کاغذ  می نویسم :

چقدر احساس غرور می کنم که همکار شمایم و با افتخار همکار بودن با این بیابان زدایان  سخت کوش ، به سوی کلوت ها روانه می شوم.

من کلوت ها و عظمت و شکوه آنها را  زیاد دیده ام ، اینبار هم برای دیدن آن همه شکوه ، قصد کلوت نوردی را داشتم ، روزگاری وقتی می خواستم دیدنی های زاد و بومم را با غرور به دیگران معرفی کنم ، می گفتم : اینجا پاک ترین نقطه زمین است ، اینجا  اوزن ، سالمترین لایه را دارد ، اینجا زباله دان بی تعریف ترین ، واژه دنیاست ، اینجا ماسه ها و شن هایش  تمیز ترین در دنیایند ، اینجا در این برهوت بیابان ، یک خلال دندان آرزوست ، اینجا دیار کلوت هاست ، غیر از کلوت وسکوت و آن همه برهنگی طبیعت ، تا چشم کار می کند ، دیدن غیر کلوت ، آرزوست.

و حال در کنار بزرگی و شکوه کلوت ها ، آنقدر نازیبایی ها عرض اندام می کنند ، که از آن همه ادعا و منحصر بودن کلوت ها تنها لاشه ای از خاک وشن باقی مانده است.

در دامان پاک کلوت ها ، چقدر زود ، رد پا گذاشتیم ، بطری ها ی نوشابه ، لیوان های یکبار مصرف ، قوطی های کنسرو  و از همه زشتر پوشک های نوزادان و نوارهای بهداشتی !

من امروز شِکوه و گلایه کلوت ها را بیشتر از شکوهشان دیدم ، من امروز شرمنده و در مقابل کلوت ها ، حرفی برای گفتن ندارم ، در هر کجای کلوت ها که خواستم آرامشی داشته باشم و برای شکوه و بزرگی آنها چیزی بنویسم ، دیدگانم  زباله و زشتی را دید ، من امروز تنها چیزی که برای کلوت ها می نویسم این است :

 ما را ببخش ، ما انسانیم .

 عکس ها از : رضا رزم حسینی

سال90 و دو اتفاق شیرین و تلخ فرهنگی و هنری

 

جدایی نادر از سیمین و رفتن سیمین پیش جلال

اکبر سینمای ایران اصغر فرهادی

اصغر فرهادی ، جدایی نادر از سیمین ، جایزه اسکار و  مردم سرزمینم ، مگر می شود ، از این نام ، از این فیلم ، از این افتخار واز این گفته به راحتی  گذشت ، وقتی اصغر فرهادی تندیس افتخارش را بالای دست برد ، احساس روزی را داشتم ، که  پرچم پر افتخار کشورم توسط ورزشکاران در جای جای این گیتی پهناور به اهتزاز در می آمد.

فارغ از همه موضع گیری ها و نامهربانی هایی که  در خصوص این جایزه برای اصغر فرهادی شد ، به عنوان یک ایرانی وکسی که اصغر فرهادی جایزه اش را به آنان تقدیم کرده است ، احساس غرور می کنم.

وقتی فرهادی برای دریافت جایزه اسکار که برترین پاداش برای اهل سینما می باشد ، دعوت شد ، به مردم خوب سرزمینش سلام کرد و با تواضع و فروتنی جایزه اش را به مردم کشورش تقدیم کرد.

اکبر سینمای ایران اصغر فرهادی ، از خوشحالی مردم سرزمینش خوشحال شد و از اینکه  نام کشور ایران با  فرهنگ و تمدن بی نظیرش ، برده می شود، احساس غرور کرد.

فرهادی از مردم کشور ایران که به تمام فرهنگ ها وتمدن ها احترام می گذارند و خصومت و خشم را خوار می دادنند ، به نیکی یاد کرد و از پنهانی فرهنگ غنی و باستانی کشورش زیر گرد و غبار سنگین سیاست  تأسف خورد.

اصغر فرهادی ، جایزه اسکار را گرفت ، جایزه ای که در تاریخ سینمای این مرز و بوم تا به حال هیچ کس رنگش را ندیده است ، پس دلیل ندارد که خوشحال نباشیم .

هنوز درگیرودار جدایی نادر از سیمین و خوشحالی این جایزه بودیم که  سیمینی دیگر از ما جدا شد و به  پیش دلبرش جلال رفت ،  جدایی  این سیمین  با حزن و اندوه فراوان همراه بود  ، سیمین دانشور این بانوی رمان نویس که همه ما  او را با رمان " سووشون " می شناسیم ، به دیار باقی رفت و ادبیات این مرز و بوم را عزادار کرد.

برگزاری مراسم ترحیم

با کمال تاسف وتاثر درگذشت " ماشاالله افراسیابی " را به اطلاع دوستان و همشهریان می رساند ،ضمن تسلیت به خانواده محترم آن مرحوم  و آرزوی صبر و شکیبایی برای آنان، مراسم ترحیمی فردا دوشنبه از ساعت ۴ تا ۶ بعداز ظهر در مسجد امام رضا (ع ) واقع در بولوار جمهوری اسلامی برپاست.

حضور شما در این مراسم باعث تسلی خاطر بازماندگان و شادی روح آن مرحوم خواهد بود.

کاریزگران کرمان

 

کاریزگران کرمان ، نام اثرآبی دیگری است از همشهری خستگی ناپذیرمان  " محمد برشان " که  قلمش را همراه مقنی های این مرز و بوم کرده و تا پیشکار قنوات همراهشان رفته ، تا بخشی از خاطرات  این قشر سخت کوش را به نگارش در آورد و خس خس سینه های آسم گرفته آنان را به روایتی التیام بخشد.

صحبت از کهکین ها یا مقنی هاست ، همان هایی که روزی، روزگاری ، دستانشان خیس بود و در دلو خاطراتشان غیر از  نموری ، تاریکی ، ریزش سنگ و آوار ، نبود اکسیژن در دل خاک  و در انتها ، آب ، روشنایی و خنده منتظران قدوم آب چیزی به یاد نمانده است.

کتاب کاریزگران کرمان ، خاطرات گردگرفته و غبارآلود 60 نفر از مقنیان زبده و ماهر استان پهناور کرمان می باشد ، که تا کنون فراموش شده بودند و کسی به سراغ انان نرفته بود ،  مصاحبه با 60 نفر از مقنیان که نقش اصلی  در حفر قنات و جاری ساختن آب از ژرفا بر زمین را ، ایفا و مایه آبادانی و حیات می شوند ، وقتی دو چندان می شود که  با توجه  به تاریخ دیرینه صنعت و فن اوری قنات و تجربه مقنیان در خصوص بهسازی و مرمت قنات ، از لحظه مصاحبه با مقنیان تا انتشار این کتاب ، متآسفانه بیش از 25 نفر از آنان فوت کرده اند و تجربه امر قنات داری را با خود به گور برده اند.

کتاب " کاریزگران کرمان "در تیراژ 1000 جلد در 150 صفحه منتشر شد، در این کتاب علاوه بر مصاحبه با مقنیان و گردآوری تجربه و خاطرات آنان ، در انتهای کتاب ،  واژه نامه اصطلاحات ، تعاریف و واژه های حفاری قنوات در استان کرمان آورده شده است که  کار ارزنده ای است.

ضمن خسته نباشید و دست مریزاد به دوست و همشهری ارجمندم آقای محمد برشان ، خواندن این اثر را به همه همشهریان و دوستان ، بخصوص عزیرانی که در امر قنات و قنات داری  دست اندرکار هستند ، توصیه می کنم.

 

 

تقدیر و تشکر از حامیان وبلاگ و مخاطبانی که رای به برتری وبلاگ دادند

این  هم پوستری است که توسط یکی از رقیبان من در جشنواره وبلاگ های برتر طراحی و با پیامی که از صمیم قلب برآمده است ، برایم فرستاده شده است.

سید جواد میرحسینی ، جوانی است ،  که از طریق این دنیای مجازی  او را شناختم ، سید جواد با همه جوانیش همواره همراه من میانسال آمد ، مشکلات فنی و مواردی که در این دنیای مجاز ی وارد نبودم را به من یاد داد و  هرگاه با توجه به شرایط سنی که داشتم ، حرف و توصیه ای  به او کردم آن را جان دل خرید .

با تشکر و ارج نهادن به خوبی ها و مهربانی هایش ، بیش از هر زمان دیگر ، این جوان همشهری را دوست دارم و از درگاه خداوند متعال آرزو می کنم که سید جواد به هر چه که می خواهد برسد.

سید جواد رقیب و رفیق من در جشنواره چهره های وبلاگ نویسی کشور بود که با وبلاگ " سفر به بافت " وارد این جشنواره شد و نخستین کسی بود که به من تبریک گفت و از موفقیت من خوشحال شد.

برای این دوست جوان تندرستی و موفقیت و برای وبلاگ " سفر به بافت " پویایی و بالندگی را ارزومندم. هرندی

برترین های جشنواره وبلاگنویسی در سال 90

دومین جشنواره چهره های وبلاگ نویسی کشور که با همت جمعی از فعالان عرصه مجازی پایتخت و رای مردم و وبلاگ نویسان برگزار می شد با پایان مهلت ثبت نام در مرحله اول و انتخاب چهره های ملی، استانی، موضوعی،شبکه های اجتماعی و سرویس دهنده در مرحله دوم عصر امروز با معرفی برترینهای هر بخش به کار خود پایان داد.

این جشنواره ها با عناوین " جشنواره چهره وبلاگ نویسی 89" و " جشنواره چهره وبلاگ نویسی 90 " در دو سال گذشته برگزار و با آرای مردم برترین چهره وبلاگ نویسی انتخاب می شوند.در سال گذشته جشنواره در دو بخش استانی و ملی برگزار شد اما امسال بخشهای موضوعی با 10 موضوع یادداشت، خبری، داستان و داستانک، کاریکاتور، مینی مال، طراحی گرافیک، فتوبلاگ، شعر، طنز و پادکست و همچنین شبکه های اجتماعی و سرویس دهنده های وبلاگی به بخشهای مورد مسابقه افزوده شد تا شاهد رقابت در موضوعات مختلف باشیم که می توان آن را حرکتی نو و ایده ای بکر در عرصه مجازی دانست که وبلاگ نویسان و فعالان عرصه را به تفکرات سیستماتیک برای وبلاگ نویسی وا می دارد که برگزیدگان چهره وبلاگ نویسی 89 را در اینجا می توانید بخوانید و برگزیدگان چهره 90 به شرح ذیل می باشند:

 

بخش موضوعی:

یادداشت : وبلاگ دغدغه های خط خطی یک خبرنگار به مدیریت توحید مهدوی علی بابالو از اردبیل با کسب ۲۸ درصد آرا

داستان و داستانک: وبلاگ داستانک به مدیریت مریم کمالی

کاریکاتور: وبلاگ تلخندک به مدیریت عباس گودرزی از استان کرمان

مینی مال: وبلاگ ریز نوشت به مدیریت مریم کمالی

طراحی گرافیک: وبلاگ دوئل به مدیریت میثم محمد حسنی

فتوبلاگ : وبلاگ عکس بان به مدیریت محمد هادی خسروی

خبری: وبلاگ اخبار رمز دار به مدیریت توحید مهدوی علی بابالو از اردبیل با کسب ۶۰ درصد آرا

شعر: وبلاگ مژگان بانو به مدیریت مژگان عباسلو

طنز: وبلاگ طنز سیاسی به مدیریت فرهاد کاظمی از استان اصفهان

پادکست: وبلاگ دل شنید

 

بخش استانی:

تهران: وبلاگ 101 دستور العمل به مدیریت زهرا عرفانی

خراسان رضوی : وبلاگ گفتگو آرام میان شیعه و سنی به مدیریت مصطفی جوادی نسب

قم: وبلاگ پنج دیواری به مدیریت بهنام جعفری

فارس: وبلاگ ریز نوشت به مدیریت ریحان

کردستان: وبلاگ جنه الماوی به مدیریت ابراهیم محمودزاده

قزوین: وبلاگ مردان هور به مدیریت گروهی از نویسندگان

مرکزی: وبلاگ LODESTAR به مدیریت مهدی مددی

کرمان: وبلاگ بافت شهر من به مدیریت حمید هرندی

کرمانشاه: وبلاگ مدیریت صنعتی به مدیریت گروهی از نویسندگان

کهگیلویه و بویر احمد: وبلاگ خاضع به مدیریت سید رضا خاضع

گیلان: وبلاگ مردان خورشید

خراسان شمالی: وبلاگ سنت

خوزستان: وبلاگ طلبه ی بسیجی به مدیریت س.م.شریفی

سمنان: وبلاگ مردی که گریه می کرد به مدیریت سید حسین احمد پناه

آذربایجان شرقی: وبلاگ اسکالپل به مدیریت

اردبیل : وبلاگ دغدغه های خط خطی یک خبرنگار به مدیریت توحید مهدوی علی بابالو با کسب ۹۰ درصد آرا

اصفهان: وبلاگ طنز سیاسی به مدیریت فرهاد کاظمی

چهار محال و بختیاری: وبلاگ دانلود فیلم به مدیریت علی

البرز: وبلاگ عصر ظهور به مدیریت امیرحسین مهدی پور

 

بخش شبکه های اجتماعی:

کلوب، افسران جوان جنگ نرم و پیام رسان فارسی بلاگ به ترتیب سه شبکه اجتماعی اول تا سوم کشور انتخاب شده اند.

 

بخش سرویس دهنده:

بلاگفا، میهن بلاگ و فارسی بلاگ سه سرویس دهنده برتر وبلاگ انتخاب شده اند.

وبلاگ " بافت شهر من " وبلاگ برتر استان در سال 1390

 

 

افتخار و موفقیتی که شما برایم رقم زدید

منتظر صدای پای بهار بودم تا بیاید و از دامانش خرمنی گل و سنبل بچینم و به دست و پای شما همشهریان و مخاطبان مهربان بریزم که یک سال دیگر مهمان نوشته ها و وبلاگ " بافت شهر من " بودید.

در گیر و دار شنیدن صدای پایش بودم ، دیدم قاصدکی رقص کنان به سراغم می آید ، دستانم را پیاله وار برای فرودش ، فرودگاهی ساختم ، قاصدک که پر از بهار بود  و زیبایی ، در پیاله دستانم فرود آمد و گفت :  با خَبرم  و خبرم را باید به خانه ببرم ، با قاصدک رفتیم به خانه و کاشانه www.bafteman.blogfa.com  همه در خانه " بافت شهر من " جمع بودند ، همه دوستان، اشنایان ، همشهریان ، همه بودند ، حتی مهربانانی که ایام را در جلای وطن می گذرانند ، قاصدک دامان بهاریش را تکاند ، چقدر گل از دامانش به سوی همه پرت شد ، قاصدک ، شاخک های مخملین و سپیدش را باز تکانی داد و باز چقدر گُل به سوی مهربانان پرت شد.

قاصدک گفت : من از دنیای چهره ها می آیم و آمده ام تا با افتخار جار بزنم ، وبلاگ " بافت شهر من " در استان پهناور کرمان ،چهره برتر شد و چه افتخاری بیش از این که پرچم وبلاگ نویس برتر استان ، در شهرستان بافت به اهتزاز در آید.  

یک بغل گُل سنبل به قاصدک دادم که برای شما بیاورد و خبر این موفقیت را به شما خوبان و مهربانان بدهد ، به شما بزرگوارانی که به من و پاره نوشته های من رای دادید و سبب این همه خوشحالی و افتخار برای من  و شهرستان بافت شدید،  بسیار خوشحال  و خرسندم ، نه از بابت اینکه  وبلاگم ، در این جشنواره وبلاگ برتر استان کرمان انتخاب شد ، نه  ، نه ،  من خوشحال و خرسندم از این بابت که شهرستان بافت، وبلاگش بر تارک  وبلاگستان های کشور نگین شد و به عنوان یک چهره درخشید، در این خوشحالی و موفقیت همه دوستان ، همشهریان و مخاطبان سهم دارند و شریکند ، من این افتخار را با همه شما خوبان تقسیم می کنم و کوچکترین سهمش را اگر باقی ماند برای خودم بر می دارم ، سهم من در این افتخار ، خودکار بی جوهری بود که شما مهربانان همواره با مهربانی و هوش و ذکاوتی که داشتید ، جوهرش شدید ، دلگرمی آن بودید ، قیم و حامیش بودید و در نهایت این آرا و مهربانی شما بود که این موفقیت را برای من و شهرم بافت رقم زد.

من در مراسم اختتامیه این جشنواره به نیابت از شما عزیزان ، به روی سکو می روم و نام شهرم بافت را در دنیای مجازی داد می زنم و با افتخار لوح تقدیر " بافت شهر من " را در استان کرمان به رخ می کشم.

کسب وبلاگ برتر استان را در دومین جشنواره وبلاگ های برتر کشور ( چهره 90 ) به همه همشهریان ، دوستان و مخاطبان محترم تبریک می گویم و خداوند منان را شاکرم که  مهر نوشته های من را که از دل بر می امد ، بر دل دوستان نشاند تا آنان با رای خود سبب خوشحالی ، دلگرمی و این افتخار برای من شدند .

برتر شدن وبلاگتان مبارک باد ، شما خوبان مستحق بهترین ها و برترین ها هستید.    حمید هرندی

به پيشواز بهاران

بنام خداوند جان وخرد

    هواي بهاري آدمي را تازه مي كند اگر آسمان بوي بهاران را نداشت پرنده پر نمي گرفت و شكوفه نمي خنديد .

همه كلمه ها را كنارهم مي گذارم با اين حال نمي توانم بهاران را وصف كنم، اعتراف مي كنم كه ناتوانم و بهار بسي فراتر از درك من وشماست، اين را مي توان از درختان ، پرندگان و خاك پرسيد علفها مي گويند كه بهار دروازه مهرباني اش را به روي همه مي گشايد و بهار همه را دوست دارد.

هميشه از بهار گفته ام از شادي و شادماني، كاش مي توانستم از همين امروز تا شب كنار دروازه دنياي خاكي بايستم و همه باغ هاي ازل و ابد را به تماشاي بهار ببرم و سپس همه مردمان را به باغها دعوت كنم و آنوقت مي توانم فرياد بزنم كه خداوند مهرباني اش را بر سر همه مي گستراند و بهار نمود عيني اين مهرباني است .

آئينه تر از بهار در كجا مي توان يافت ؟ بياييم هزار توي روحمان را به بهار نشان دهيم، مطمئن باشيم مارا سرزنش نخواهد كرد، اين بهار است كه در بادترانه بيداري انسانها را مي خواند و كجاست چشمي كه ببيند ، گوشي كه بشنود ، قلبي كه بتپد و فريادي كه در فراسوي عالم و آدم بپيچد كه بهار مي آيد.

مي توان در يك روز زيبا شاخه گلي را به انسانهاي مهربان هديه كرد، شايد خيال كنيم كه پاييز اجازه نخواهد داد ولي مي شود بخشي از نور خورشيد را دريك غروب غم انگيز پاييزي در شمعي جمع كرد و در شبي سرد ومه آلود به انتظار بهار نشست .

از همين حالا بياييم تصميم بگيرم تغيير كنيم ، بهاری شويم ، با شكوفه ها تابلويي از عشق ، محبت ،آزادي و آگاهي بكشيم و به همه نشان دهيم،  بياييم به تماشاي آبها برويم تا تمام بغض ها و كينه هايمان  آب شود و دستهاي يكديگر را ستايش كنيم و در اين بهار خوشبو ترين گل هاي دنيا را بچينيم و لطافت صبح را با تمام وجود حس كنيم.

اي بهار خوش آمدي قسم به ماهي هاي قرمز كه در تنگ هاي غريب بخاطر تو زندگي مي كنند ، قسم به كبوتران آبي آسمانها ، قسم به غروب همه عاشقان پاك و قسم به همه آبها كه بهارانه به پيشواز ت مي آيئم و دامن دامن گل و شكوفه به پايت مي ريزیم و مي خواهيم خود را در آئينه يي ديگر ببينم.

 صداقت ، يكرنگي ، دوستي ، عشق و آزادي به تو قول مي دهم كه از چشم ها و لبهايي ، که در سايه زندگي مي كنند روي بر گردانم.

بهار زيبا براي وصف تو بايد واژه هاي تازه بدنيا بيايند ، واژه هايي كه هيچكس نشنيده و حافظان جهان و همه مولاناها و همه سعدي ها و فردوسي ها در دفترشان ننوشته اند .

بهار مي آيد بهار جاري تر از رودخانه ها ي عشق ، بهاري چون شميم رويا در روستاهاي كودكي و نسيم مهر در شهر جواني، بهار يعني مادر روزهاي لبخند و نوشتن از بهار چقدر سخت است.

از هم اكنون حس مي كنم كه برگها براي بهار آواز مي خوانند . كاش مي توانستم دلم را در كهكشان هاي ناشناخته رها كنم تا به تماشاي بهار بشينيم چون ديدار بهار بزرگترين آرزويم است.

 مي خواهم همه گمشده هايم را در بهار پيدا كنم، دلم مي خواهد كه ترانه زندگي را بار ديگر از دهان كوه ، باد ، باران ، شكوفه ها و بهار بشنوم، چون مي دانم زندگي يك ترانه دلنشين و صميمي است و در بهار مي توان براحتي اين ترانه زيبا را شنيد و حتي برق زندگي را در اشكها ديد، براستي زندگي دري است كه به سمت دوست گشوده مي شود ،بياييم تا بهار نيامده چشم هايمان را باز كنيم .

 اگر نگاه تازه اي به قلب هايمان نيندازيم حرفهايمان بوي كهنگي مي گيرد، بياييم چراغهاي عاطفه و رابطه را تا آمدن بهار بيدار نگهداريم و براي يكديگر جامه يي از بهار بدوزيم و از پلكان دعا بالا برويم و سراغ خدارا بگيريم و اشكهايمان را به او نشان دهيم و شعر دوست داشتن را بخوانيم وهمراه با بهاران بي باكي ، پاكدامني ، فرزانگي، فروتني ، استقامت ، عفو ، بخشايش را به خانه بياوريم و فخر فروشي ، غرور ، نخوت ، ناداني را از خود دور كنيم و ايمان بياوريم كه مي گوييم حول حالنا الي احسن الحال...........

 با تشکر از محمد برشان برای ارسال این مطلب