دبستان خسروی ، سال اول دبستان ، اشک ها و لبخندها ، چشمان گریان و لبان خندان ، لباس های تمیز و جیب های پُر مویز ، بر یقه کت من و دیگر همشاگردان آن روزگار پارچه سفید رنگی دوخته شده بود که این پارچه برای جلوگیری  از چرک گرفتن یقه کت دوخته می شد .

روزهای شنبه ، روزهای سخت و پر استرسی  بود ، در روزهای شنبه همه به صف می شدیم و پس از خواندن دعا و سرود ، ناظم مدرسه با ترکه اناری که در دست داشت ، نظافت ما را کنترل می کرد .

دست ها  را می بایست به صورت افقی نگه داریم تا ناظم مدرسه کوتاهی ناخن ها و پاک بودن دست ها را کنترل کند ، آن روزها هنوز ساختن حمام در خانه ها باب نشده بود و در سطح شهر حمام های عمومی : مرآت ، حمام حاج قاسم اعتمادی ، حمام حاج محمد شفیعی و حمامی که در کوچه مهدی آن روزها ( حمام حضرتی ) به مردم سرویس می دادند ، بعدها حمام شهرداری و شمسعلی علی حسینی و ...راه اندازی شد.

رفتن حمام معمولاً هفته ای یک بار و شاید بیشتر بر اساس نزدیکی  منازل به حمام ها صورت می گرفت ، در حمام رفتن ها بیشتر روی تمیزی دستهایمان وقت صرف می کردیم چون اگر این دست ها  روز شنبه تمیز نبود ،  ترکه انار بد جوری بر آنها فرود می آمد.

یادم می آید دست های اکثر دانش آموزان ترک خورده بود ، مرهم دست های ترک خورده موم روغن بود یا وازلین ، این دست ها در زنگ اول از سردی هوا قدرت نوشتن نداشت و آنها را زیر پاهایمان پنهان می کردیم تا کمی گرم شوند .

موهای سرمان  نمی بایست به دست ناظم بیاید و مجبور بودیم در هوای سرد پائیز و زمستان همیشه موهای  سرمان را با نمره 2 کوتاه کنیم.

شاید مخاطبان جوانی که این خاطرات را می خوانند ، خنده بر لبانشان بیاید یا تعجب کنند ، وقتی آن روزها ی مدرسه رفتن خودمان را با مدرسه رفتن فرزندان خودمان مقایسه می کنیم ، حتی خودمان هم از آن همه سختی توأم با لذت تعجب می کنیم ، کمتر کسی بود که با وسیله نقلیه به مدرسه بیاید ، در سرما و گرما از همان کلاس اول دبستان با پاهایی که توسط یک جفت چکمه یا کفش ملی پوشیده شده بود ، می بایست فاصله خانه تا مدرسه را پیاده برویم و برگردیم.

در کیف مدرسه ما از تغذیه خبری نبود ، البته  در جیب های کت و شلوار ما جوزقندهای خوشمزه ، مویز و پِر هلو به وفور یافت می شد .

 یادش بخیر ،  آن روزها در بافت برف زیاد می بارید ، خیابان طالقانی امروز بافت  که منزل ما و دبستان خسروی در آن قرار داشت ، در بارش برف زیبایی خیره کننده ای پیدا می کرد ، ما بچه ها فاصله خانه تا مدرسه را با بازیگوشی و اسکی رفتن روی برف طی می کردیم ، وقتی به مدرسه می رسیدیم ، چکمه های ما از برف پر بود و دست های ترک خورده ما از سردی  نای مداد گرفتن را نداشت ، دست هایمان را می بایست روی بخاری نفتی چکه ای  که  در گوشه ای از کلاس نصب شده بود ، گرم می کردیم .

الان که این مطالب را می نویسم و شما آن را می خوانید ، چقدر خاطره های آن روزها در ذهنمان زنده می شود ، آموزگاران مهربان و سخت کوش که از هرکدامشان چقدر خاطره داریم در یادهایمان می آیند ، شمس الدینی ، محمود کاویانی ، سعدا...نادری ، احمد کاشانی ، مهدی برومند ، یوسف محسنی ، غلامرضا ( حاجی ) اعتمادی و... آموزگارانی بودند که من از روزهای دبستان رفتنم به یاد دارم ، شما هم از آموزگاران آن روزهای خود یادی بکنید ودر بخش نظرات  ،این خاطره  ها را بنویسید .

من دبستان خسروی را نوشتم ، شما دبستان سعدی و فردوسی ، حافظ و شهناز و...را بنویسید.

راستی ! امروزی ها غرور به خود راه ندهید ، به ما هم آن روزها تغذیه می دادند ، موز بود و سیب لبنانی ، شیر بود و کنسروهای مرغ و گوشت ، یادم می آید هر روز به ما سه عدد بیسکویت  (فکر کنم که نامشان سینا بود ) می دادند ، بعضی از این بیسکویت ها کمی برشته بود که خیلی طالب داشت و یک بیسکویت برشته با دو بیسکویت معمولی  معاوضه می شد.

عکس بالا توسط دکتر عطا امیدوار گرفته شده است ودر عکس ایشان را کنار مرحوم حشمت ا...شهابی  می بینید.