احساسات پاک و زلال یک جوان همشهری
یکی از دلگرمی ها و افتخارات من و وبلاگ " بافت شهر من " داشتن مخاطبان جوان همشهری است که من میانسال را به جلو هل می دهند و دستم را می گیرند و گاهی اوقات عصای آن می شوند.وقتی می بینم یک جوان همشهری مطالبم را می خواند و به گذشته شهر و دیارش عشق می ورزد و برای توسعه آن دغدغه دارد و راهکار می دهد . ذوق زده می شوم و امیدوار
یک جوان همشهری نام چوپان راستگو را برای خودش انتخاب کرده و اینگونه برای شهر و دیارش دل می سوزاند.مطلبش را بدون هیچ گونه ویرایش و دست کاری و با افتخار در وبلاگ گذاشتم و خواهشم این است که چوپان راستگو باز هم بگوید من بافتی هستم و خودش را با افتخار بافتی معرفی کند و سفیری باشد برای معرفی شهرستان بافت در آن دیار. هرندی

سلامي گرم خدمت مردي كه مثل هزاران بافتي ديگر،عاشق شهرش است. طبق قولي كه داده بودم؛متني را برايتان آماده كردم.البته با آن چيزي كه درذهنم بود،تفاوت بسياري دارد.راستش مي خواستم كه يكي از متن هاي قديمي ام را برايتان ارسال كنم؛اما متوجه شدم كه شرايط بسياري از مباحثي را كه مطرح كرده ام،به كلي ويا تا حدود زيادي تغييركرده است. مثلا موضوع راه هاي ارتباطي و همچنين بيمارستان ابتداي شهر(جديد).به همين خاطرمجبورشدم كه بسياري از مطالب را تغييربدهم.حال به نظرشما بستگي دارد كه اين نوشته را بپسنديد يا خير.البته خودتان بايد آن را ويرايش وهرعنواني كه دوست داريد برايش انتخاب كنيد.درد و دل يك جوان بافتي يا شايد هم،خاطرات يك جوان بافتي.البته اگر بيست و يك سال را جوان بدانيم!!؟،بناميد
براي آنان كه مي دانند…
بافت،شهري كه ازنظرهياهوي سياسي،مي توان آن را در رديف كلان شهرهايي همچون:تهران اصفهان و… قرار داد.شهري كه با پيشينه ي بسيار زياد تاريخي،طبيعت بكر و زيبا،مردمي با ضريب هوشي فوق العاده و ويژگي هاي زياد ديگر،از قافله ي پيشرفت بسيارعقب افتاده است.
بي دليل از كلمه بسيار،استفاده نمي كنم.چند كارخانه ي مهم و به معناي واقعي كلمه سود ده،در شهر وجود دارد؟.چقدردرتوسعه ي طرح هاي كشاورزي و صنعتي كوشش كرده ايم؟. وبسياري مطالب ديگرازاين قرار.نزديك به دو دهه است كه برسرهم كوبيديم و گفتيم : كه فلاني انتخابي مناسب و فلاني فرد نالايقي ست.البته دراين باره كه افرادي نالايق درعقب ماندگي شهر كوشش هاي چشمگيري داشته اند!؛جاي هيچ شكي نيست.اما حالا نگاه كنيد كه ما چه داريم؟.
ما پارك ملي خبر را داريم كه بعد ازپارك ملي گلستان؛ دررتبه ي دوم كشورقراردارد.تنوع گونه هاي گياهي و جانوري اش كه ديگرهيچ؛اما هيچ بهره اي از آن نمي بريم.جاذبه هاي گردشگري زيادي در بافت وجود دارد كه دست نخورده باقي مانده است.دلمان خوش است كه در شروع عيد نوروز،دو تابلو در دو ورودي اصلي شهر نصب مي كنيم و به اندك مسافران بخت برگشته،خوش آمد مي گوييم.آيا اين مسافر جا و مكان نمي خواهد؟؛اين مسافر نمي خواهد بداند كه سوغات اين شهر چيست؟ و آن را از كجا مي تواند تهيه كند؟؛آري بخت برگشته.ما اينجا يك مركز خريد كامل و آبرومند نداريم؛چرا كه ارتباط بين بخش خصوصي و دولتي درشهرمان معنا ندارد.
اين شهر با واژه اي به نام سينما بيگانه است!!.يادم مي آيد كه سال ها قبل،يك دفعه قسمت شد و به سينماي خدابيامرزشهررفتم و فيلم ديدم.اما از آن زمان به بعد در اين شهر سينمايي وجود نداشته.
البته اگر يك بخت برگشته اي هم پيدا شود و بخواهد كاري انجام دهد،بعضي دوستان آنقدردركارش سنگ اندازي مي كنند كه بنده خدا پشيمان مي شود و از همان راهي كه آمده،برمي گردد.اين شهر يك مركز تفريحي به معناي واقعي كلمه ندارد.يادم نمي آيد كه آخرين دفعه اي كه اصطلاحا به پارك شهررفتم؛چند سالم بود؟!. بله، كودكان اين شهربا واژه اي به نام شهربازي-البته درشهر خودشان-،بيگانه اند.البته در بسياري موارد،آن را درشهرهاي ديگر تجربه كرده اند.من هميشه در كودكي ام،يك شهربازي بزرگ در شهر مي ساختم و با كودكان ديگر،در آن بازي مي كردم.
در مورد وضع پزشكي و بيمارستاني شهر نيز،همين اندازه بگويم كه خدا رو شكر مي كنم كه بناي ابتداي شهر كه كم كم داشت به يك اثر تاريخي تبديل مي شد؛شكل گرفت.آري بعد ازساليان مديد و وعده هاي مختلف،آخر سرهم يك بيمارستان كج و كوله و سطح پايين تحويلمان دادند.
من نمي خواهم كه ارزش كار را زير سوال ببرم؛چرا كه من در اين جا از شهر بافت مي نويسم و نه از فلان منطقه ي محروم كهكيلويه و يا فلان منطقه ي محروم در استان سيستان و بلوچستان.
اگر اندكي ازاين مواردي را كه اشاره كردم،رعايت مي كرديم؛ديگر رابر و ارزوييه به اين زودي جدا نمي شدند.بهتر بگويم؛تز شهر شدن ارزوييه به اين زودي ها مطرح نمي شد.آري بافت در دو منطقه خلاصه نمي شود و ما مناطق غني ديگري نيز داريم.اما چقدر روي آن مناطق سرمايه گذاري كرديم؟؛چه برنامه اي براي توسعه ي آن مناطق،طرح ريزي كرديم؟؛چرا اينقدر دير به فكرازبن بست خارج كردن شهرمان افتاديم؟.اگر ما حداقل ده سال قبل اين كارها را مي كرديم؛
الان ازنظراقتصادي،اجتماعي و حتي فرهنگي،ازشهرهاي ديگرعقب نمي افتاديم.آري فرهنگي؛چرا ما اغلب دچاراين توهميم كه ما از با فرهنگ ترين مردم،در استان كرمان هستيم؟.درست است كه فرهنگي بسيارقوي درپشت سرمان داريم؛اما وقتي پيشرفت اقتصادي و اجتماعي وجود نداشته باشد؛فرهنگ نيز به مرور زمان كمرنگ و به فراموشي سپرده مي شود.باز هم مي گويم،اگراندكي از اين كارها را در گذشته انجام مي داديم،الان به معناي واقعي كلمه يك شهرستان بوديم.اگر اين گونه بوديم،مناطق ديگر،به فكر شهر شدن نمي افتادند ويا به اين زودي ها صورت نمي گرفت.
به گمانم اگر قرار براين باشد كه پيشرفتمان همچنان لاك پشتي و يا اينكه تمام نگراني مان انتخابات دوره ي بعد مجلس باشد؛يقيين دارم روزي مي رسد كه رابر و ارزوييه،پيشرفت بسيار چشم گيري خواهند كرد.البته من منظور بدي ندارم؛و برعكس از پيشرفتشان نيز خوشحال خواهم شد.اما من مي گويم مناطقي كه ازبافت جدا شده اند،در صورت روند پيشرفت شهرمان،به زودي ما راپشت سر خواهند گذاشت و با افسوس برايمان دست تكان مي دهند!!.هيچ وقت به اين موضوع فكر كرده ايد كه چرا بخش خصوصي حاضر به سرمايه گذاري در شهرمان نيست؛
و يا اينكه به ندرت و با ريسك بسيار بالايي صورت مي گيرد؟.مي دانيد چرا؟،زيرا به نظرمن بسياري از ما بافتي هاي عزيز،دوست نداريم كه فردي غير بومي در شهرمان سرمايه گذاري كند!.البته اين موضوع جدا از آن قاعده ي كلي ست كه خيلي از ما بافتي هاي شريف-البته مرا ببخشيد كه اينگونه مي گويم-؛چشم پيشرفت يكديگر را نداريم.كافي ست كه يك بخت برگشته اي كار نو و ويژه اي را درشهر آغازكند؛آن وقت سنگ اندازي ها شروع مي شود؛مانع ايجاد كردن باعث كاهش انگيزه سلب اعتماد مي شود.مثلا وقتي چند شركت كامپيوتري درشهروجود دارد.
كه مي تواند نياز ادارات و موسسات را برآورده كند؛بسياري از مسولين ادارات و موسسات،به شهرهاي سيرجان و كرمان براي خريد مي روند و حتي اجناسي با كيفيت پايين و قيمت بيشتررابه خريد از شهر خودشان ترجيح مي دهند.البته در این گونه موارد،گاهي غرض ورضي هاي شخصي نيز ديده مي شود.اين موضوع را عمداَ به عنوان نمونه مطرح كردم؛زيرا شخصا با آن برخورد داشتم.بافت شهر علم خيزي ست؛اين موضوع حتي ذره اي هم جاي شك ندارد.
اما چرا براي توسعه ي اين علم،براي توسعه ي اين همه استعداد خدادادي،كارشايسته اي صورت نگرفته؟.اگرمديران مربوطه و مردم،قدري پشتكار و اشتياق بيشترازخودشان نشان مي دادند،چرا ما الان نمي بايست كه يك دانشگاه مستقل دولتي داشته باشيم؟.چرا بايد به چند رشته ي معمولي در قالب دانشگاه باهنراكتفا كنيم؟.اگر يك آمار سرانگشتي بگيريم؛ تنها درهمين يك دهه ي اخير، تعداد بسيار زيادي دانشجو درقالب رشته هاي مهندسي و پزشكي و ... تحويل شهرهاي ديگرداديم.شهرهايي كه بعضي وقت ها با همين بچه هاي خودمان به خاطرهوش و استعداد بالايي كه دارند،به ما فخرمي فروشند.ساده بگويم؛پديده ي فرارمغزها به وضوح درشهرما ديده مي شود.
با ديدن اين موضوع؛بغض عجيبي گلويم را مي گيرد.دلم مي خواهد گريه كنم،بدون اينكه حتي گونه هايم ترشود!.راستش مرگ تدريجي شهرمان را دراين پديده به وضوح بيشتري مي بينم.
من با قاطعيت مي گويم كه ما نيز به اين مرگ تدريجي دامن مي زنيم.نمي خواهم بگويم كه ما به يك اميركبير با انديشه هاي نو نيازمنديم،زيرا ما اميركبير هاي بسياري داريم؛اما اصلا به آنها اعتنايي نمي كنيم يا بعضي از ما به سرعت در پي نقشه اي هستيم كه جلوي فكر و انديشه ي نويي را كه درسردارد،بگيريم؛چرا كه اغلب از اين زمين خوردن لذت مي بريم!.راستي هيچوقت از خودتان پرسيده ايد كه چرا وقتي به شهر هاي دوردست مي رويم و مي گوييم كه ما اهل بافت هستيم،اكثريت نمي دانند كه كجا را مي گوييم؟،و حتي بعضي وقت ها نمي دانند كه اصلا چنين جايي هم وجود دارد!!. اين موضوع به وضوح براي من به وجود آمده.نمونه ي بارزش،سال اولي كه به دانشگاه اينجا(شهركرد)آمدم.وقتي مي گفتم كه من بافتي هستم؛به جز يكي- دو نفر،بقيه نمي دانستند كه كجا را مي گويم؟!.وقتي اسم كرمان را مي بردم،بعضي ها ناشيانه سر تكان مي دادند.
و مي گفتند:پس بمي هستي!!.نمي دانم كه بافت چقدر تشابه اسمي با بم دارد؟؛شايد هم زلزله باعث شهرت چشمگير شهربم شده است!. در بعضي موارد نيز،بافت را با شهر بافق در استان يزد،اشتباه مي گرفتند.خلاصه اينكه من متوجه شدم كه اگر قرار باشد براي هر كسي اينقدر توضيح بدهم،بايد چند واحد درس جغرافيا تدريس كنم!؛به همين خاطر بر خلاف ميلم،از آن به بعد به همه مي گويم كه اهل كرمان هستم.آخر چرا؟؛چرا بايد اين گونه باشد؟؛مي دانيد چرا؟. زير ما براي توسعه،اعتلا و معرفي شهرمان،كار خاصي و يا اصلا كاري نكرده ايم.شايد باورتان نشود كه درچهارمحال وبختياري،دريك بخش كوچك در كنار يك رودخانه ي معمولي،چنان هتل و مركز تفريحي بزرگي درحال ساخت است كه اگربه بهره برداري برسد،حال و روز اين بخش كوچك را زير و رو مي كند.من خودم اين مكان را ديده ام؛راستش درشهرما نيزمكان هايي-البته نه دقيقا مثل اينجا-،وجود دارد؛اما ما چه استفاده اي از اين گونه مكان ها مي كنيم؟.چقدربه فكربهره برداري مفيد ازاين گونه مكان ها هستيم؟.اينجا حتي از يك غار معمولي نيز كه دركنارهمان رودخانه است،
به نحو مطلوبي درجهت توسعه ي گردشگري استفاده مي كنند.مي دانم كه شهرما از نظر طبيعي مثل چهارمحال و بختياري نيست؛اما درجنوب كشور و درمقايسه با شهرهاي آن ناحيه،يك پديده در نوع خود محسوب مي شود.خوب ! همين نمونه ي كوچك،باعث معرفي شهرمان به مردم ديگر مناطق و شهرها مي شود.به عنوان مثال:اگر اين گونه كارها به همراه توسعه ي راه هاي اتباطي، پيش ازاين ها صورت مي گرفت،ديگر چه كسي حاضر بود كه ازسيرجان به عنوان مسيرعبوري براي رفتن به بندرعباس استفاده كند؟.در صورتي كه با استفاده از مسير بافت،راهش را كوتاه تر مي كرد و با حجم ترافيكي به مراتب كمتري مواجه مي شد ازهمه مهم تراينكه ازمناطق طبيعي و بكرشهرنيزاستفاده مي كرد.اين موضوع همچنين باعث رونق اقتصادي هرچه بيشترشهرمي شد.
در آخراينكه دوست دارم همگي اين سوال را از خود بپرسيم كه ما چه وظيفه اي در قبال شهرمان داريم؟. و اينكه اميدوارم دوستي ازمطالب من دلگيرنشده باشد.چرا كه من اصلا قصد جسارت به شخص يا اشخاصي را نداشتم.تنها سعي كردم كه دغدغه هاي مربوط به شهرمان را به زباني ساده بيان كنم.البته كه من پيشرفت هاي يكي-دو ساله ي شهرمان را اصلا ناديده نگرفتم و بسيارهم اميدوارشدم.اما اگر قرار باشد كه بازهم دست روي دست بگذاريم و يا اينكه پيشرفتمان لاك پشتي باشد،يقيين دارم كه تا يك دهه ي آينده،جز يك نام و چند خيابان پرچاله وچوله، ديگر چيزي از شهرمان باقي نمي ماند.پس اگر قرارباشد كه چنين شود؛من به نوبه ي خودم، پيشا پيش مرگ تدريجي شهر بافت،شهر خاطره هاي كودكي خودم و بسياري ديگر را به همه ي مسولين بي مسوليت و مردم بي تفاوت نسبت به شهرشان،تبريك مي گويم!!.
آقاي هرندي عزيز،اگردوست داشتيد و تشخيص داديد كه اين مطالب به دردتان مي خورد،خواهش مي كنم كه با همان نام مستعارچوپان راستگو آن را منتشركنيد.
با سپاس
چوپان راستگو
اينطور غريبانه به من نگاه مكن ،