گویش ها. واژه ها و لهجه های محلی و بومی شهرستان بافت

                   

 

بهش گفتم : وقتي پاتاقو مي گيري كه كغارك بكني ، مواظب باش زمين خزاك هست ، يه مرتبه چار چلنگت ور هوا ميره و زمين   مي خوري و شغزت  مي شكنه.

گفتم : اينقدر خودت را به دنيا هولكون مكن ، هادر خودت باش و هولكي  تصميم نگير.

در جواب به من گفتي :اين قدر قينوس براي من نباف  و از من ياد گمار نكن ، هجا نويده از توش در شدي و همش مي خواي منو پند و اندرز بدي، من هشوخ  حرفاتو  آويزه گوشم نمي كنم.

گفتم : از دست تو زارنجي شدم ، همش بايد هادر بيدار باشم ، كه تو چكار مي كني ،همه كارهام رو سپلچ كردي ، هر روز بايد سر چنگو بشينم و سنجو بنجو بكنم ،كه چرا موهاتو ورم مالو مي كني و  اونارو مثل سيخور شق مي كني ،ميون در و همسايه  از خجالت آب مي شم،  وقتي اين لپ پاتو مي بينم كه اونارو سياسملو مي كني و خشتك شلواروتو اينقدر مي كشي پائين.

اسمت ور زاغ نيل بيا ،به درك كلفسر  كه حرفامو گوش نمي دي ،من هر روز ازسير تا گشنيز اين دنيا رو براي تو تعريف مي كنم ،اووخ تو در عوض به من نيقو مي كني و گزكي من را در مي آوري.

يادت مياد ، اوروز كه منو عصباني كردي  ومن تو رو پنجروك كندم ، چه قشقلقي راه انداختي ، مثل همين نازنگلوها و نازك نارنجي ها شروع كردي به تمبليس كندن و كليس كليس كردن

آخه پسرم ! كي بد بچش رو مي خواد ، بلات تو سرم، چرا اينقدر با دختر همسايه چت پتو مي كني، چرا شلوارت اينقدر خشتكش  كوتاهه، چرا اينقدر فيت و روغن به موهات مي مالي و  اونارو مثل جوجه تيغي سيخ سيخ مي كني ؟

بلند شو بيا ، بيا پسرم ، بيا يك كم تو كوش بابات بشين ، تا مثل اون روزايي كه بچه بودي  ،تو رو بچقارم ، تو رو پخ پخو بكنم ، تو رو كله ملاق بدم . بيا پسرم، قربون قدت برم ، بيا

بيا پهلوم نشين پهلوت نشينم             بيا پهلوم نشين رويت ببينم

بيا پسر مكن نامهرباني                  هميشه نيست بازار جواني

جواني نوبهاري بود و بگذشت        بسي پيران كنند ياد جواني

معني واژه ها :

بهش : به او

پاتاقو : دست را قلاب گرفتن

كغارك : چغاله و ميوه نورسيده  بادام و...

خزاك : ليز و لغزنده

چار چلنگ : چهار دست و پا

شغز : استخوان لگن

هولكون : آويزان

هادر : مواظب

هولكي : فوري ، آني

قينوس : حرف هاي بي ارزش

يادگمار : مراقبت ، ياد كردن

هجانويده : هيچ جا نبوده

از توش در شده : مغرور شده ، باورش شده

هشوخ : هيچ وقت

زارنجي : به تنگ آمده ، كلافه شده

هادربيدار : مواظب ، گوش به زنگ

سپلچ : مختل

سر چنگو : نشستن روي دو پا

سنجو بنجو : بررسي و تحقيق

ورم مالو : بهم ريخته

سيخور :  جوجه تيغي ، خارپشت

سياسملو : گندمگون

خشتك : فاق شلوار

اسمت ور زاغ نيل : نفريني است

به درك كلفسر : نفريني است

از سير تا گشنيز : همه چيز، جز به جز

اووخ : آنوقت

نيقو : ادا در آوردن

گزكي : تقليد كردن و دهن كجي

پنجروك : نيشگون گرفتن

قشقلق : آشوب بر پا كردن

نازنگلو : دردانه ، نازنازي

نازك نارنجي : عزيز ، دردانه

تمبليس : جفتك زدن الاغ

كليس كليس : صداي سگ

كوش : بغل

بچقارم : بفشارم

پخ پخو : قلقلك دادن

كل ملاق : معلق زدن

چت پتو : صحبت مخفي و درگوشي

                                                                                   حميد هرندي

 

 

رسم و رسومات مردم شهرستان بافت (رونما ، جاخالي با، پاگشا ، پاتختي ، آش قفا پا و...)

آلزايمر گرفتن مشتي غلام حسين

 كوكب خانم نگران و دلواپس در اتاق انتظار دكتر به مش غلام حسين اشاره مي كند كه بنشيند ، مش غلام حسين داد مي زند ! آقاي شاطر براي ما دو تا دوچونه خورشيدي بپز .

كوكب خانم شرمگين و خجالت زده مي گويد : مشتي جان بنشين ، اينجا نانوايي نيست ، مطب دكتر هست ، مش غلام حسين مي گويد : چشم فرنگيس خانم

دكتر از كوكب خانم مي پرسد؟ از كي شوهرت دچار فراموشي شده  و به اين حالت افتاده است ؟

كوكب خانم مي گويد : روزگار خوبي داشتيم و با توجه به اجاره كاري كه مشتي غلام حسين در ارزوئيه برداشته بود ، خدارا شكر وضع مالي خوبي هم داشتيم.

چند ماه پيش  برادر زاده مشتي غلام حسين دامادي داشت ، عباس را مي گويم.

با مش غلام حسين كلي كلنجار رفتم تا راضي شد براي برادر زاده اش يك سكه بهار آزادي بخرد و در مراسم پاتختي هديه بدهد.

چند روز پس از مراسم دامادي قرار شد عباس را پاگشا بكنيم ، ليست ميهمانان را با مشتي غلام حسين تهيه كرديم ، حدود 40 نفر شد.مشتي به شوخي مي گفت : در مراسم دامادي خودش اينقدر فاميل نداشته است.

بيچاره مش غلام حسين تمام بازار را خريد تا توانستيم از اين همه مهمان پذيرايي كنيم ،شب پاگشا به مشتي گفتم برو يك ربع بهار كه داريم بياور ، تا كنار آينه و قرآن بگذارم و جلو عروس و داماد بياورم به اصطلاح رونما بدهيم.

چند روز پس از مراسم پاگشا قرار شد( جاخالي با) برويم منزل پدر عباس، يك هديه خريديم و به منزل پدر عباس برديم .

عباس و عروس خانم كه در منزل جديد سكنا گرفته بودند ، توقع داشتند به منزل آنها برويم ، با كلي دعوا و اعصاب خردي ، خلاصه مشتي غلام حسين راضي شد تا يك هديه ديگر براي منزل آقا داماد بخرد.

اين روزها مشتي ديگر دل ودماغي نداشت و دچار كمي حواس پرتي شده بود.

 يك روزاز منزل پدر عباس تلفن زدند ، كه عباس و خانمش براي ماه عسل مي خواهند بروند حج ،  و اگر عصر منزل تشريف داريد ، مي خواهند بيايند خداحافظي

با هزار بدبختي مشتي غلام حسين را راضي كردم ، تا براي آنها آينه و قرآن درست بكنم و پولي را به عنوان سر راهي كنار اينه و قرآن بگذارم.

روز بعد كه براي بدرقه  عباس به فرودگاه مي رفتيم ، با هزار التماس و خواهش مشتي را راضي كردم كه يك دسته گل و يك جعبه شكلات بخرد  تا جلو فاميل كم نياوريم.

دو سه روز از رفتن عباس و تازه عروس به سفر حج گذشته بود ،  به مشتي گفتم : امروز منزل پدر عباس براي آش خوردن دعوت شده ايم ( مراسم آش قفا پا ). آش پشت پا درست كرده اند ، براي رفتن عباس به حج

در مسير كه مي رفتيم ، مشتي حال خوشي نداشت ، وقتي جلو يك مغازه گفتم نگه دار ، مي خواهم يك هديه ( جاخالي با) براي  سفر حج عباس بخرم ، مشتي يهو كوبيد روي ترمز، پيكان ما ايربك نداشت ، كله مشتي غلامحسين محكم خورد تو شيشه ماشين و حال مشتي بدتر شد.

دو هفته از سفر عباس گذشته بود  ، كه خبر دادند دو روز ديگر عباس و عروس خانم از حج مي آيند. جرآت نمي كردم از مشتي  براي خريد گوسفندي كه قرار بود جلو عباس بكشيم پول بگيرم ، آخر رسم است ، نبايد جلو فاميل كم بياوريم ، خودم از پولي كه براي دندان گذاشتنم پس انداز كرده بودم ، يواشكي به قصاب سر محل  پول دادم كه در مراسم استقبال گوسفند را بياورد و قرباني قدوم مبارك عروس وداماد كه از ماه عسل ! مي آيند  ، بكند.

وقتي براي استقبال به فرودگاه مي رفتيم ، به مشتي گفتم جلو يك گل فروشي نگه دارد، يك تاج گل ، شكل همين تاج گل هايي كه به گردن رضازاده مي انداختند ، خريدم و به مشتي گفتم ، وقتي حاج عباس آمد آنرا به گردنش بينداز.

مشتي تو يك حال و هوايي ديگر بود، گفت : چشم فرنگيس خانم

ماشين حاج عباس هر چند متري نگه مي داشت و يك گوسفند جلوش قرباني مي شد ، سر يك چهارراه  قصاب با صداي بلند گفت : به سلامتي حاج عباس و مشتي غلام حسين صلوات.

مشتي  يك مرتبه از جا پريد ، درست مانند اينكه دسته جوغن را تو سرش كوبيده باشند ، يك نگاه غضب آلودي به من كرد  و با اشاره گفت : نشانت مي دهم.

دو روز بعد براي مراسم وليمه دعوت شديم ،  كي جرآت داشت به مشتي بگويد بايد براي مراسم وليمه هم دسته گل و هديه بخريم ، با هر بدبختي كه بود  مشتي  را راضي كردم ، كه اين دفعه هم يك هديه بخرد.

آقاي دكتر،بگويم : مشتي ديگر حالش  خيلي بد بود ؛ همه اش به من مي گفت  : فرنگيس  ، اول فكر مي كردم شايد پاي كسي ديگر در ميان باشد ، ولي  بعد متوجه شدم كه مشتي دچار حواس پرتي شده است خيالم راحت شد!

نه ماه از مراسم دامادي حاج عباس  مي گذشت، در طول اين نه ماه  تمام اين مراسم ها و هديه دادن ها  را براي مريم خواهرزاده من  نيز كه تازه عروس شده بود ، بجا آورديم.

يك روز از منزل حاج عباس تلفن زدند كه خانم حاج عباس در بيمارستان وضع حمل كرده ، تبريكي گفتيم و عصر همان روز يك دسته گل و چند تا كمپوت و راني خريديم و رفتيم به عيادت عروس خانم كه در اين نه ماه تمام پس انداز مشتي غلام حسين و خودم را برايشان هديه خريده بوديم.

وقتي از بيمارستان بيرون مي آمديم ، حاج عباس ما را براي مراسم شب شش دعوت كرد ، به مشتي گفتم ، بايد طلا بخريم ، آخر بچه اول حاج عباس هست ؛ مشتي ديگر هوش و حواسي نداشت ، فقط مي گفت : هر چه شما بفرمائيد ، فرنگيس خانم

ده روز پس از مراسم شب شش ، حاج عباس تلفن زد و ما را براي ختنه سوري پسرش دعوت كرد .

وقتي به مشتي غلامحسين گفتم : امروز حاج عباس  تلفن زده و ما را براي مراسم ختنه سوري دعوت كرده ، مشتي با تعجب گفت : پس تا بحال حاج عباس را ختنه نكرده اند ، گفتم : پسر حاج عباس

مشتي گفت : پس عباس داماد شده كه ختنه سوري پسرش باشد.

بعد از اينكه هديه خريديم و به ختنه سوري پسر حاج عباس رفتيم .مشتي غلام حسين گير داده ، كه فرنگيس خانم بيا با من ازدواج كن ، هر چه مي گويم : مشتي من زن تو كوكب هستم ؛ مي گويد ، فرنگيس خانم اگر با من ازدواج كني و در همين سال يك كاكل زري بدنيا بياوري  ، دولت  يك جا يك ميليون تومان به حساب فرزندمان مي ريزد تا براي او حساب آتيه باز كنيم.

آقاي دكتر! تو را بخدا كمك كن ، مشتي دارد از كفم مي رود. هر شب از خواب مي پرد و مي گويد كابوس ديدم ، حاج عباس را ديدم كه ما را براي مراسمي دعوت كرده ، تازگي ها از حاج عباس خيلي مي ترسد ، هر جا حاج عباس را مي بيند از ترس قايم مي شود.

دكتر : فرنگيس خانم  ، معذرت مي خواهم ،كوكب خانم ، مشتي غلام حسين شما دچار يك بحران روحي شده است  ، بنده خدا حق هم دارد ، شما براي اينكه هوش و حواسش سر جايش  بيايد ، بايد يك مدتي در هيچ گونه مراسمي كه قرار باشد هديه بدهد ، حاضر نشويد .

آقاي دكتر ، دوا و درماني نياز نيست ، چند تا حب لااقل بدهيد كه شب ها  كابوس حاج عباس را نبيند.

دكتر : كوكب خانم  گوش بدهيد ، اگر مي خواهيد مشتي غلام حسين زود خوب بشود ، چند تا مراسم بگيريد  ، تا براي شما هديه بياورند و مشتي خوشحال بشود و در ضمن با حاج عباس ترك رابطه كنيد.

كوكب خانم : خدا مرگم بده ، آقاي دكتر اين چه حرفي هست ، ما چه مراسمي بگيريم؟

مشتي غلام حسين : اقاي دكتر بگو براي من ختنه سوري بگيرند.

كوكب خانم : خجالت بكش مرد ، اين چه حرفي هست.

دكتر : مشتي چه روزي بدنيا آمده ؟ برايش جشن تولد بگيريد.

كوكب خانم : آقاي دكتر من روزش را ياد ندارم ، ولي ننه اش مي گويد ، مشتي را قوس بدنيا آورده ،  تازه زشته آقاي دكتر ، اين قرتي بازي ها ديگه چيه كه براي مشتي جشن تولد بگيريم.

مشتي غلام حسين : آقاي دكتر بگو برايم مراسم ازدواج با فرنگيس خانم را بگيرند . 

دكتر كوكب خانم و مشتي را به بيرون هدايت مي كند .

مشتي غلام حسين   شاكي از اينكه براي گرفتن دو تا قرص نون چقدر در نونوايي معطل شده است ، از مطب دكتر غرغركنان خارج مي شود. حاج عباس بيچاره ام كردي ، حاج عباس به خاك سياهم نشاندي ، حاج عباس من تا به حال وام نگرفته بودم ، حاج عباس اگر پشت گوشهايت را ديدي  ، ما را هم مي بيني، حاج عباس...

                                                     حميد هرندي

پارسي را پاس داريم (1)

 

به جاي ابتدا بنويسيم :نخست

به جاي ابتدايي ترين بنويسيم : ساده ترين

به جاي ائتلاف بنويسيم : همايه

به جاي ابتلاء بنويسيم :دچار

به جاي ابتكار بنويسيم : نوآوري

به جاي ابديت بنويسيم :هميشگي

به جاي ابن سينا بنويسيم : پورسينا

به جاي اتباع بنويسيم :شهروندان

به جاي اتحاد بنويسيم :همبستگي

به جاي اتفاق افتاد بنويسيم :رخ داد

به جاي اتفاقات بنويسيم : رويدادها

به جاي اتوماتيك بنويسيم : خودكار

به جاي اتومبيل بنويسيم : خودرو

به جاي اجتناب ناپذير بنويسيم :پيشگيري ناپذير

به جاي اجرت بنويسيم : دستمزد

به جاي اجناس بنويسيم :كالاها

به جاي اجير بنويسيم :مزدور

به جاي احترام بنويسيم :ارج

به جاي احتمالآ بنويسيم : شايد ، چه بسا

به جاي احدي بنويسيم : هيچ كسي

  پارسي را پاس داريم

                               

پي افكندم از نظم كاخي بلند                    كه از باد و بارانش نايد گزند

جهان كرده ام از سخن چون بهشت           از اين بيش تخم سخن كس نكشت

از آن پس نميرم كه من زنده ام                كه تخم سخن من پراكنده ام

هر آن كس كه دارد هش و راي و دين       پس از مرگ برمن كند آفرين

 در 1070 سال پيش فردوسي سراينده بزرگ ايراني اثر گرانقدر شاهنامه را براي ما به ميراث گذاشت ، شاهنامه شناسنامه و هويت سخن گفتن هر ايراني است، كه شوربختانه از سوي ما مورد بي مهري قرار گرفته و براي سخن گفتن پارسي كمتر به آن توجه مي كنيم.

هر روز در سخن گفتن از واژه ها و كلماتي استفاده مي كنيم كه از  ريشه و معني آن  نيز شايد آگاه نباشيم. امروزه در دوردست ترين روستا  و آبادي به عنوان نمونه از واژه ( سزارين ) استفاده مي كنيم بدون اينكه معني و ريشه آن را بدانيم.

همه ما رستم پهلوان شاهنامه را مي شناسيم . زماني كه رودابه مادر رستم آبستن بود و رستم را در شكم داشت ، رستم در شكم مادر انچنان بزرگ بود كه مادر نتوانست او را به شكل طبيعي بزايد و پزشكان پهلوي رودابه را شكافتند و رستم را بيرون آوردند.

چنين وضعي براي سزار ، قيصر روم باستان نيز  پيش آمد و  از آن روز مردم باختر زمين به اين گونه زاياندن و زايش مي گويند : سزارين

و ما ايرانيان نيز به جاي اينكه اين گونه زايش را رستم زايي بگوئيم :  از واژه سزارين استفاده مي كنيم .

نمونه اين گونه واژه ها در فرهنگ فارسي ما بسيار وارد شده اند  وهر روز استفاده از اين واژه ها  رواج بيشتري پيدا مي كند.

به ياري خداوندمهربان در سال نو تلاش مي كنم در نوشته هايم از واژه هاي بيگانه كمتر بهره ببرم و واژه هاي فارسي را با عنوان ( پارسي را پاس داريم) در قالب  نوشته هایی  در وبلاگم بنویسم .

گفتار نيك

 

عجب خفن بازاري است ، امروز رفيق فابريكي مي طلبم ، طرف كليپس عشق و لوستر محبته ، چمن زير پاتيم ،كمربندتيم ، تخم اديسون ( لامپ برق ) ، طرف خيارشوره ( آدم بي مزه ) ، يارو سازمان گوشته ( چاق و چله هست ) ،  قات زدن  ، كمپوت هلو ( ون پر از دختر) و....

اين واژه ها و هزاران واژه نا مأنوس ديگر امروزه با افتخار بين جوانان  رد و بدل مي شود و به فرهنگ كلامي و گفتاري و  تا حدودي نوشتاري  مبدل شده است و شوربختانه به دليل گسترش رسانه هاي جمعي ديداري و شنيداري، ماهواره و اينترنت با تندي و شتاب  در همه جا منتشر مي شود و زوال و نيستي فرهنگ كلامي و ارتباطي مناطق و جامعه را به مخاطره انداخته است .

ديگر كمتر جوانان ما در صحبت كردن از اشعار حافظ و سعدي  ، از ضرب المثل ها ي دهخدا ، از لهجه و گويش هاي محلي  واز كنايات و واژه هاي ناب ايراني  استفاده  مي كنند و اين نگراني وقتي دوچندان مي شود كه بعضي از افراد از لهجه و گويش هاي بومي و محلي خود احساس حقارت مي كنند و همواره تلاش مي كنند كه در صحبت كردن از واژه هاي محلي استفاده نكنند و آنرا دليلي بر شهرستاني بودن خود برمي شمارند و اسفبارتر اينكه  صدا و سيماي ما هر آنجا كه براي خنداندن مردم كم مي آورد بجاي حرمت گذاري به فرهنگ گفتاري و لهجه اي مناطق  آن را به باد مسخره و استهزا مي گيرد.

گفتار  و سخن گفتن ، كم نظيرترين و متداول ترين عملكردي است كه از روز تولد تا مرگ همراه  ما مي آيد  و بخشي از هويت فرهنگي و تاريخي  ما را مي سازد.

ما آدمها همواره ناگزيريم نيازهاي خود را از طريق ارتباط كلامي و گفتاري بيان كنيم ، سووالات خود را از طريق پرسيدن  جويا شويم  و به سووالات ديگران پاسخ بدهيم .

من بر اين عقيده ام كه اگر جوانان ما با توجه به شور و تحول خواهي كه در وجودشان هست ، مي خواهند از واژه ها و كلمات جديد در سخن گفتن استفاده كنند ؛ چه اشكال دارد  به گويش هاي محلي شهر و ديار خود پناه ببرند.

اين پناه بردن به گويش ها و فرهنگ گفتاري گذشتگان  دو فايده فرهنگي و ارزشي در بر خواهد داشت ، يكي اينكه مراجعه به فرهنگ بومي و محلي باعث شناختن هويت تاريخي و فرهنگي  و فراز و نشيب هاي  شهر و ديارشان   مي شود و ديگر اينكه جوانان  واژه ساز و مروج  فرهنگ كهن و بومي مناطق خود مي شوند و  اين به دنيايي مي ارزد.

در سال جديد  وبلاگم را مفتخر  به پارسي را پاس داشتن  مي كنم و تا جايي كه سواد و فرصت مطالعه اجازه دهد تلاش مي كنم واژه هاي معادل پارسي را معرفي كنم .

 در ضمن كار ديگرم اين هست كه هرازگاهي گويش ها و  اصطلاحات شهرستان بافت را در قالب داستان ،شعر و مطلب تكرار و تمرين  كنم  تا از يادم نرود در كجا بدنيا آمدم  و بر خلاف بعضي ها  كه ارزويشان اين است كه محل تولدشان تهران مي بود  ، با افتخار به محل تولدم بافت  داد و فرياد مي زنم من بافتي ام  و تو جوان بافتي نيز بدان كه آدم هاي خوب و بد در همه جا هستند و اين به خاك پاك  و استعدادپرور بافت ربطي ندارد.

به خانه مادري و سرزمين پدري خود افتخار كن و مروج بافتي بودن خودت باش.

                                                                                                              حميد هرندي

                                                                                                  

 

سيزده به در                    چهارده به تو  در شهرستان بافت

 

سيزده به در                    چهارده به تو

درد بلام                         تو اون كتو

سيزده به در                    چهارده به تو

نا صافيام                        زير اتو

سيزده به در                    چهارده به تو

كيف پولم                        شد پت پتو

سيزده به در                   چهارده به تو

ديگر نخور                     تو قوتو

سيزده به در                   چهارده به تو

ديگر نرين                     زير پتو

سيزده به در                  چهارده به تو

ديگر نكن                      تو چت چتو

سيزده به در                  چهارده به تو

شروع شده                    باز نق نقو

سيزده به در                  چهارده به تو

لعنت بر آدماي               قت ، قتو

سيزده به در                  چهارده به تو

بار دگر                        خونه شوهر

        بي پولي و خون جگر

 

                

   

 

 

همراهان كوهستان سبز

کاشتن اراده و همت بر فراز کوه صاحب الزمان (عج)

ارتفاعات سر به فلک کشیده کوه های صاحب الزمان (عج)،سوزوسرمای زمستان ،صعب العبور بودن مسير، خودرو پارک شده در دامنه کوه، خودرو نهالستاني او، کوله پشتی سنگین ، ظرف آب ، بیل، کلنگ ، نهال های سبز، اراده ، همت، سبزی، سبز اندیشی ،جمعه ، هر جمعه ،جمعه های 9 سال

با دستان سبزش ،نهال ها را در کوله پشتی های دوخته شده توسط خودش جای مي دهد ،کوله های سبز وسنگین بر شانه هاآرام می گیرد و خودش آخرین کوله وبیل وکلنگ را بردوش می زند وهمه چیز در مقابل این اراده و همت رنگ می بازد.

عشق به کاشتن وایجاد فضای سبز وچشم نواز برای رهگذران وکوهنوردان چنان اورا مصمم کرده است که پستی و بلندی های کوه، عدم امکانات مناسب ، سردی وگرمی هوا   وسایر عوامل دلسرد کننده در مقابل اراده وهمتش سر تعظیم فروآورده اند.

 آری! سارنگ منصوری بر فراز کوه های صاحب الزمان (عج)  کاشتن و توسعه فضای سبز را به رایگان رونق می بخشد ودرس می دهد.

9 سال پیش هنگامی که سارنگ خستگی صعود به کوه صاحب الزمان (عج) را برفراز آن از تن بدر می کرد، در درونش تحولی سبز و بالنده جوشش گرفت ومصمم شد همه سختی های کار را به جان بخرد ودر قبالش عرصه اي سبز را برای صحرادلان وعاشقان طبیعت بدون هیچ چشم داشتی به وجود آورد.

 اگر دستی به كاشتن ،کشاورزی و سختی های آن داشته باشی ،ارزش کار او بیشتر برایت مفهوم پیدا می کند،بخصوص زمانی که می فهمی حدود 300 اصله از نهال های این عرصه سبز توسط ظرف های آبی که از پایین کوه حمل کرده ،آبیاری شده اند .

حدود 2000 اصله درخت در مساحتی به میزان بيش از یک هکتار حاصل تلاش وهمت این جوان سبز قامت است که در پارکی که نام بدر را خودش برآن نهاده است، جلوه ای زیبا وچشم نواز برای عاشقان طبيعت وکوهنوردان خسته که در تابش آفتاب سایه ای را گدایی می کنندبه وجود آورده است.

 به پاس احترام به این اندیشه سبز وبالنده و دست مريزاد به این جوان سبز قامت ،با کوله ای از اشتیاق وشوق .افتخار همگامي با اودرجمعه ای نصيبم شد. با اینکه در میانه  راه بعضی ادارات ونهادها به یاری اوشتافته اند، ولی باز هم کار سخت است وطاقت فرسا.

باید باشی وببینی چگونه سارنگ با شور واشتیاق، گلدان های سنگین را از پای کوه حمل می کند وبرفراز کوه می کارد تا دیگران سبزی وخرمی را بغل بغل درو کنند.

وقتی از کاشتن فارغ می شود ،به سراغش می روم وبه عنوان یک شهروند دستش را به گرمی می فشارم. به کنار استخر احداث شده دعوتم می کند. از اومی پرسم استخر را چگونه ساخته ای ومصالح را چگونه بربالای کوه آورده ای ؟

 می گوید:شش ماه طول کشید تا این استخررا احداث کردیم، کندن کوه ،آوردن سیمان ومصالح .کار بسیار سختی بود،ولی خدارا شکر که از عهده اش برآمدیم. سال 79که کار را شروع کردم ،آبیاری درختان بسیار سخت بود. پس از کاشت نهال می بایست به پایین کوه بیایم وظرف آب را برای آبیاری به بالای کوه ببرم، ولی حالا با انتقال آب از آبشار مصنوعی که شهرداری برفراز کوه راه اندازی کرده است با ذخیره آب در این استخر کار برایم راحت تر شده است .

از سارنگ می پرسم از تیم همراهت بگو در این راه چه کسانی همراه وهمیار تو بوده اند می گوید کار را خودم شروع کردم ولی در ادامه راه آقایان محمد رضا کریمی، غلامحسین غلامی، علی اکبر احمدی ،رضا غفاری ،مهدی رجبی زاده ،محمد امام علی نژاد،داود اکبری ،اميد ميرزا قلي، محسن اسماعيلي و احمد حکاک هر جمعه به یاری ام می آیند وبا حمل نهال از دامنه کوه وکندن گوده وآبیاری یاری ام می دهند.

 می گوید: اداره کل منابع طبیعی استان کرمان در سال 1384 در تامین لوله ها ونهال کمکم کرد واین همکاری تا كنون ادامه دارد وشهرداری کرمان نیز در تامین آب و نهال یاری ام داد، که جا دارد از این دودستگاه تشکر كنم.

  از سارنگ می پرسم از مردم ومسئولان چه توقعی داری؟

 می گوید :همین که امروز می بینم خانواده ها وهمشهریان پس ازکوه پیمایی به دامن سبز این پارک پناه می آورند وخستگی ازتن بدر می کنند ، انتظارم برآورده شده است ولی گاهی وقت ها که می بینم ، بعضی ها به درختان آسیب می رسانند ،فواره استخر را می شکنند، زباله ها را در پارک با اینکه سطل زباله گذاشته ام رها می کنند، دلم می گیرد،من از مردم هیچ چشم داشتی غیر از حفاظت از این عرصه ندارم.

باز هم از شهرداری کرمان که در تهیه نهال واستفاده از آب آبشار ونصب نیمکت وسطل زباله کمکم  كرد، از اداره کل منابع طبیعی استان که در تهیه لوله ونهال همكاري كردند ، تشکر می کنم و اميدوارم اين همكاري ها  همچنان با قوت ادامه داشته باشد.

وآخرین خواسته تو :

می گوید :دوست داشتم اسم خود ودوستانم را به عنوان یک سازمان مردم نهاد (NGo)تحت عنوان "همراهان كوهستان سبز" ثبت کنم ولی تا بحال با پیگیری ها ومراجعاتی که به استانداری داشته ام موفق به ثبت این سازمان نشده ام ،تنها خواسته ام ثبت همین سازمان است،از عهده بقیه امور با عنایت به پروردگار متعال وهمت دوستان بر می آیم .

سرمه همت وتلاش سارنگ را برچشمانم می مالم وبا درختان سبزش نگاهم را به بهار می دوزم واز سارنگ منصوری ویارانش جدا می شوم ، آنها دارند هنوز درخت می کارند .

                                                            چه روز سبزي بود          حميد هرندي

اين مطلب در روزنامه محلي نداي وحدت شماره847 به تاريخ 28/11/1388 و روزنامه پيام ما شماره 107 به تاريخ 28/11/1388 درج شده است.

       

 

 

خاطره هايمان را با شكوفه خوشبو كنيم

 

در كنار يك نهر يا جوي زلال ، يك كپه آتش درست كنيم ،تقويم پارسالمان را برداريم و برگ هايش را از روز اول فروردين ، برگ برگ ورق بزنيم .

برگ هايي هست كه لبخند به لبهايمان مي آورد و برگ هايي كه چاره اي جز مچاله كردن  و به آب سپردنشان نداريم. برگ هايي هم هست كه بايد ريزريزشان كرد و به دست باد داد.

برگ هايي كه رهايمان نمي كنند، مگر آنكه براي هميشه آنها را به ميان آتش  انداخت.

برگ هايي هم هست كه بايد در جايي نزديك قلبمان آنها را نگه داشت.

راستي برگ هاي تقويم سالي كه گذشت ، چگونه برگ هايي بود؟

بيائيد صميمانه آن را ورق بزنيم.

روزي از  فروردين ! با يكي از دوستانم قهر كردم. روزي از ارديبهشت باعزيزي كه از خودم بزرگتر بود ، بد صحبت كردم ،روزي ديگر از ارديبهشت ،  فشار زندگي و كار باعث شد عصبانيتم را به خانه ببرم و اهل منزل را دل آزرده كنم.

روزي ديگر از سال ، دست روشندلي را در خيابان گرفتم ، نياز نيازمندي را برآورده كردم و خنده را بر لب عزيزي نشاندم.

نه نمي توانم، همه برگ هاي  تقويم را به ميان آتش انداخت ، برگ هايي را كه دوست داريم براي خودمان نگه داريم و بقيه برگ ها را به آب بدهيم تا ذهن آب خاطره هاي تلخ زندگيمان را به دل زمين بسپارد و خاطره هاي خوش را براي  خودمان نگه داريم  و تكثيرشان كنيم .

برگ هاي تقويم سال 1389 هنوز سفيد است  ، برگ هاي تقويم زندگيتان را شكوفه باران مي كنم  تا خوشبويي بر تمام برگ هاي آن تا پايان سال برجاي بماند.                       حميد هرندي