سه شنبه بیستم بهمن 1388
اطلاعيه مهم خوشه بندی
بدينوسيله به اطلاع صاحبان گرانقدر و گران خوشه محترم :
خوشه يك ( خوشه نيامده رفت )
خوشه دو (خوشه بندي منتفي شد )
خوشه سه (دكتر مدد ، مدد كن بساط خوشه جمع كن )
و ساير خوشه هاي مشابه از نوع مويزي و تلنگي مي رساند : چون قرار است اصلاحاتي روي خوشه هايشان صورت بگيرد ، لذا صاحبان گرانقدر و صاحب منصب خوشه ، در حال حاضر خوشه هاي خود را دور نريزند و به روش سنتي آنها را كيسه كنند، زيرا دكتر فرزين معاون اقتصادي وزير امور اقتصادي و دارايي فرموده اند : فعلآ خوشه ها كنار گذاشته مي شود و در آينده از آن استفاده خواهيم كرد.
( البته توي پرانتز به آقاي فرزين بگويم : عزيز جان اگر شما خوشه انگور را هم ملاك قرار بدهيد ، بقول ما بافتي ها خوشه ها كه پيرنگو مي شوند و نمي شود در آينده از آنها استفاده كرد ، يك خوشه دونه هاش مي ريزه ، يك خوشه چاق و چله تر مي شه ، يك خوشه تكثير مي شه ، يك خوشه انگوراش مويز مي شه و....)
جناب فرزين اضافه كرده اند: اين دفعه قرار است 9 بسته براي اجراي طرح تحول اقتصادي به اجرا گذاشته شود، كه مهمترين و سرنوشت ساز ترين اين بسته ها ، بسته حمل و نقل درون و برون شهري است كه بزودي ابلاغ مي شود.
خوب خدا را شكر ، خوشه كردن زندگيمان كمي به تأخير افتاد و حالا قرار است زندگيمان بسته بندي و كادو پيچي بشود. پس دغدغه خوشه ها را نداشته باشيد و براي مدتي موضوع خوشه ها را از ذهن مباركتان خارج كنيد.
من كه نمي دانم اين 9 تا بسته چيست ، ولي مي توانم به عنوان كسي كه به اندازه سر سوزني از اين بسته ها سهم داره ، لااقل نامگذاري اين بسته ها را پيشنهاد بدهم.
ابتدا پيشنهاد مي دهم بجاي واژه بسته از واژه زيباي " كيسه" استفاده بشود ، چون در اين بسته بندي خيلي ها براي خودشان كيسه مي دوزند! و اما اسامي پيشنهادي كيسه ها :
1- كيسه فانتزي مسافرت
2- كيسه انرژي (گاز ،برق و....)
3- كيسه نان ( كارمندان به اين كيسه بيش از همه مراجعه مي كنند)
4- كيسه حمام ( صابون،شامپو،انواع پودرهاي شوينده، سفيداب و ...)
5- كيسه آب گرم( امور پزشکی و درمان)
6- كيسه پول ( امور وام و اقساط )
7- كيسه گوشت ( مرغ ، ماهي، گوشت قرمز، بوقلون ،شترمرغ ،بلدرچين ، ميگو )
8- كيسه پلاستيك ( امور متفرقه ، عروسي ، دامادي، ختنه سوري، عمل پروستات و ساير موارد غير قابل پيش بيني)
9 – كيسه زباله ( اين كيسه ؛ كيسه اي است كه در اين كيسه بندي بعضي ها براي خودشان مي دوزند و عوايد 8 كيسه ديگر را در آن نگه مي دارند)
البته چون قرار است 9 تا بسته يا كيسه براي ما بسته بندي يا كيسه دوزي كنند ، من كيسه برنج كه نقش اساسي در زندگي ما دارد ، فراموش كردم. اين كيسه را در حال حاضر توي كيسه نان مي گذارم.
در خاتمه جوگير و احساساتي شدم و رفتم حياط خلوت ، با كلنگي در دست ،مي شكافم دل گرم زمين ،تا پس از كاوش بسيار به صد خون جگر ، با عرق هاي بسيار بر جبين پر چين و چروك ، بشكه نفتي بدر آرم و به دولت بدهم ، تا فروشد به دلار، سهم من را بدهد اما به ريال
خودمانيم ! تكه آخري را تو حياط خلوت خوب اومدم . مي دانم تو هم كيف كردي
راستي ! فرزين جان ، يك لحظه بيا تو حياط خلوت من ، گوش كن ! اگر قرار است قيمت تمام شده بسته ها و كيسه ها را از مردم بگيري ، پس حق و حقوق آنها را هم جهاني و به روز و دلار بده . جان من يك چرتكه اي بينداز.
اصلآ بابا جان ، عدالت را بي خيال ، مساوات را بچسب ، فرزين جان اگر دست كردي تو كيسه ، بايد به همه فرزندان ايران زمين پول نفتشون را به يك نسبت بدي .
آي بسته بسته بسته ديگر شدم من خسته
حميد هرندي
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388
حیاط خلوت حیات شلوغ من
خريد مدرك
ديروزپسرم گفت : بابا
علم بهتر است يا ثروت ؟
گفتم : علم
گفت : پس چرا سر چهارراه
علم را مي خرد دارا؟
گفتم : دارا از نداري مي خرد علم را
با اين فكر كه نويسد
مشق دخترش سارا حميد هرندي
****
پائيز بهاري
يادت هست سال ها پيش
از ما پرسيدند بهار زيباتر است يا پائيز ؟
من آن روز گفتم : بهار
بعد از اين همه سال ، تازه فهميدم
پائيز همان بهار بود
كه بي حيا ، مي خواست زير باران زمستان
لخت و عريان
تن فروشد بهر باران
تا شود دنيا بهاران حميد هرندي
****
شنبه هفدهم بهمن 1388
خوشه دو. استخوان لگن. دسته جارو

دو تا پا داشتم ، دوتا پاي ديگه هم قرض كردم و پا به فرار گذاشتم
در وبلاگم پيام گذاشته بود : از وقتي فيش حقوقي ام را در وبلاگ ديده است ؛ دچار افسردگي شديد شده است و من را مقصر اين افسردگي خودش مي داند.
آدرس منزل او را گرفتم و به عيادتش رفتم. مرد ميانسالي پشت ميز كامپيوترش نشسته و به مانيتور كامپيوتر خيره شده بود.
به او سلام كردم ، فقط نگاهم كرد ، خانمش جواب سلامم را داد و گفت : از آنروزي كه فيش حقوقي بد تركيب شما را در وبلاگتان ديده است ، به كامپيوتر زل زده و گاهي اوقات فقط اشك مي ريزد.
او را دكتر برديم و دكتر گفت : صاحب فيش حقوقي را پيشش بياوريد ، تا باورش شود كه او با همين حقوق دارد به اصطلاح زندگي مي كند.
به خانمش گفتم : دواي درمان او در دستان من است و به زودي او را از اين حالت رها مي كنم تا برايتان بابا كرم برقصد.برايش تعريف كردم :
پرده اول :
یکی از آشنایان كه خدا را شكر وضع مالي و زندگي آنها بسيار خوب است ، مي گفت : خانمي در هر هفته يكي دو روز براي نظافت و ساير امور به منزل ما مي آيد ووضع مالي بسيار بدي دارند و با كار كردن در منازل گوشه اي از مخارج زندگي خود را تأمين مي كند، مي گفت : خانواده آنها با اين وضع در خوشه سه قرار گرفته اند.راستي اين آشناي ما خودشان در خوشه دو قرار گرفته اند.
پرده دوم :
دوستي تعريف مي كرد: چند روز پيش يكي از اقوامش با پيكان مدل پائينش در يكي از خيابان هاي كرمان به شدت تصادف مي كند و در حال حاضر در بيمارستان حال و روز خوشي ندارد. مي گفت : يك خودرو مدل بالا ( هيوندا مدل آزرا)از روبرو مي آمده و طرف از ترس هزينه هاي بالاي تصادف با اين ماشين مي كوبد توي ديوار
پرده سوم :
چند روز پيش يكي از آشنايانم زمين خورد ، او را به بيمارستان شهيد باهنر برديم ؛ پس از عكسبرداري ؛ تشخيص دادند استخوان لگن او به شدت آسيب ديده و او بايد فوري عمل بشود و در پاي او پلاتين بگذارند.
او را به بيمارستان ارجمند منتقل كرديم ، پس از تهيه عكس مجدد و معاينه توسط دكتر عباس سالاري او از بيمارستان مرخص شد.دكتر چند تا قرص استامينوفن به او داد و گفت چند روز استراحت كند و خوب مي شود.
ناگهان مرد ميانسال از پشت كامپيوترش بلند شد، دسته جاروبرقي را برداشت و بطرف من حمله كرد و گفت : اين كه مي گي ، يعني چه ؟ دسته جاروبرقي به سرم خورد ؛ دو تا پا داشتم ، دو تا ديگه هم قرض كردم و پا بفرار گذاشتم. راستي من كفشهايم را از ترس در منزل اين آقاي افسرده جا گذاشتم ، حيف كفش هاي ملي من !
حميد هرندي
پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388
« شاه باران و عروس آبها »
الله خدا بارون بده بارون بی پایون بده

آسمان خیلی بخیل شده بود هر شب که اهالی ده سر بربالین می گذاشتند امیدوار بودند که فردا خورشید را در پس ابرها ببینید ، انتظار داشتند قطره بارانی بر زمین خشکیده شان ببارد. این هفتمین سالی بود که کشاورزان بیکار شده بودند گاوها تشنه و پستانهایشان خالی از شیر بود گاوهای نر خستگی را در اعماق وجود حس می کردند و در جانشان رمقی نبود نه شخمی در کار بود و نه خرمنی .............
همه سرها در گریبان بود هیچ کاری از دست کسی برنمی آید مراسم عروسی و عزا مثل هم برگزار می شد و آن سال آسمان بخیل تر از همیشه بنظر می رسید ، بهار و تابستان شتابان رفتند در بهار نه گلی روئید و نه سبزه یی خندید در تابستان نه خوشه ی گندمی به آفتاب سلامی دوباره گفت و نه جویباری در کنار خود آوای خوش انسانی شاد و سرزنده را شنید ، پاییز از راه رسید بدون رعد و برق و بدون باران ، درختان زودتر از پاییز عزا گرفته بودند و در واقع پاییز به درختان و باغها هیچ چیز بدهکار نبود ، قبل از آمدنش آنها هستی خویش را بر باد داده بودند و اکنون زمستان از راه می رسید سخت و سوزان و شب چله بزرگ هم آمد ولی انتظار مردم به سر نیامد و دریغ از قطره یی باران یا دانه یی برف ....
همه دستها بر آسمان بود و هر کس چیزی می گفت و چقدر در هنگامه سختی انسانها نیاز بیشتری به هم احساس می کنند و قرار شد همه درخانه سید جمع شوند .....
خانه سید بزرگترین خانه آبادی بود حیاط بزرگی داشت و 2 اتاق 4 دری روبروی یکدیگر باز می شد چندین اتاق 2 دری هم در مجاور هم بودند مطبخ جداگانه بود در کنار مطبخ انبار بود در گوشه مطبخ تنوری خودنمائی می کرد در انباری بیشتر از همه هیزم بود پشت انباری کاهدان قرار داشت و در محوطه پایین حیاط هم آغل گوسفندان و گاوان و مرغها توجه هر تازه واردی را به خود جلب می کرد ولی اهالی این حیاط را مثل کف دست بخوبی می شناختند .
سید از همه دعوت کرده بود ، چند آبادی دور و بر هم خبردار شده بودند ، سید گفته بود همه می توانند بیایند شاید خدا فرجی کند از چند روز قبل در خانه سید غوغایی بود و مقدمات میهمانی بزرگ فراهم می شد چندین رأس گوسفند در گوشه حیاط بسته شده بودگوسفندان نشخوار می کردند زن سید آنها را تیمار می کرد به چشمانشان سرمه کشیده بود آب زمزم به آنها داده بود خاک کربلا به سرشان پاشیده و زنگوله برگردنشان آویخته بود و سید هم چندین شب بالای سرشان دعا خوانده بود . سید می گفت این خشکسالی و قحطی به خاطر شیوع گناهان ، کفران نعمت ها ، ندادن حقوق مردم ، کم فروشی ، حیله گری و ندادن زکات است که موجب خشم حضرت رحمان شده است یادش می آمد که چند بار به همراه مردم با آرامش و وقار و خشوع و حالت درخواست به صحرا رفته بود و جای پاکی را برای نماز انتخاب کرده بود و پابرهنه با پیرمردان ، پیرزنان ، کودکان ، بره ها و گاوان به صحرا رفته و نماز خوانده بود سید در آخرین نماز باران عبایش را پشت و رو نمود قسمت راست آن را روی شانه چپ قرار داد و رو به قبله دعا کرد ... ای خدای بزرگ ما را از سرچشمه ابرها زلال رحمت بچشان و باران پربرکت خویش را بر زمین های تشنه و خسته ما فروبار ، بارانی که فراوان و سودمند و فرحبخش و نشاط افزا باشد بارانی که در مزرعه ها خوشه های پر بار بپروراند در مرتع ها پستانهای بی شیر را از شیر سرشار سازد .
بعدازظهر سرد پنجشنبه هفته اول دی ماه بود همه گوسفندان با سلام و صلوات سر بریده شدند و کله و پاچه شان را به آنها که لازم بود بخشیدند پوستشان هم به کسان دیگر دادند خیلی زود دیگها در جلو حیاط و جای همیشگی به بار گذاشته شد همه مردم پول داده بودند که گوسفندها را بخرند قبلاً هم روی همین اجاقها آش پخته بودند چندین بار مردم برنج ، عدس ، نخود ، لوبیا و آرد داده بودند و غذا پخته شده بودو بین مردم پخش کرده بودند مردم معتقد بودند این نذری یا آش برکت و نتیجه باران است .
آتش از زیر دیگها زبانه می کشید ومردم از زن و مرد تا پیر و جوان به خانه سید می آمدند هنگامه عجیبی برپا بود زنان به هم می رسیدند و احوالپرسی می کردند مردان در چهار لنگه ای بزرگ نشسته بودند ، بساط چای هم بر پا بود ، هر کس میخواست کاری انجام دهد تا شاید خداوند رحم کند و باران ببارد ، مردان آبادی های دور و نزدیک بتدریج می آمدند پایین حیاط خانه سید کنار طویله ها جایی برای بستن اسب ها و الاغهای مهمانان آبادی های اطراف نبود هر کس قومی و خویش داشت چارپایش را به آنها می سپرد و خودش با خیال راحت پا به خانه سید می گذاشت ، زن سید به خانم ها خوش آمد می گفت بخصوص زنانی که همراهانشان از آبادیهای مجاور می آمدند بیشتر مورد محبت قرار می گرفتند و کم کم همه جا آرام شد و در مجلس مردان هم هر کس حرفی می زد .
زن سید اشک در چشمانش جمع شده بود آثار پیری در چهره مهربانش کاملاً نمایان بود با همه احوالپرسی می کرد زن کدخدا هم کنارش نشسته بود آنان از همان اول زندگیشان با هم و در کنار هم زندگی کرده بودند زن سید می گفت یادتان هست گل گیشنیزو ، دختران ایشوم ، یادتان هست پلاسها و آب ریختن روی سرمان و خیس شدن گل گیشنیزو ، یادتان هست آواز خواندن ها .... ابر اومد و ابر اومد از سین کوه خبر اومد میش بره دار اومد بز کهره دار اومد اشتر با قطار اومد هلهله میشو بع بع
یادتان هست آرد جمع کردن و کماچ پختن ومهره ای در میان کماچ قرار دادن و تقسیم کماچ بین جوانان ، یادتان هست اکبر چوپان چه کماچ بزرگی پخت و تقسیم کرد و همین محمدحسین که اکنون چند تا بچه دارد مهره را خورد و همه او را کتک زدیم و کدخدا ضامنش شد از او مهلت گرفت تا باران ببارد. یادتان هست محمدحسین با صدای بلند می گفت :
الله خدا بارون بده بارون بی پایون بده بارون اگر نمی دهی مرگی به شاه بارون بده و از همان زمان این آقا به شاه بارون معروف شد یادتان هست ما همه می خواندیم :
گل گیشنیزو خبر آورده ابری به سر آورده الله خدا بارون بده بارون بی پایون بده جو به اسب دارون بده ارزن به مرغ دارون بده گندم به اربابون بده بارون اگر نمی دهی مرگی به شاه بارون بده .....
شب به سر آبادی سایه افکند کدخدا در رأس مجلس آرام نشسته بود انگار غم های دنیا با نیامدن باران روی دوشش سنگینی می کرد هر کشاورزی که وارد می شد صلوات می فرستاد چند تا از دختران آبادی های اطراف هم سبویی را پر آب سر مزار برده بودند و بر سرخاکها آب ریخته بودند تا شاید باران بیاید آنها وقتی به خانه سید آمدند عده ای با ورود آنها آواز سر دادند :
ای خداوندا به ما باران بده رحم فرما به ما باران بده
هم به حق مصطفی ختم رسول هم به حق مرتضی باران بده
ماگنه کاریم از جرم گناه عذر خواهیم ای خدا باران بده
بندگانت عاجزانند ای خدا لطف و احسانی نما باران بده
هم به جان خاتم پیغمبران هم به جان مرتضی باران بده
از بین همه صداها صدای کهکین بلندتر بود کهکین از خاطراتش می گفت از روزهایی که قنات را نوبری ، بغل بری ، نوکنی و نای گذاری کرده است او مثل کف دست قناتها را می شناخت می گفت آب قنات بالایی نرم و هموار و بی سر و صدا است آب قنات بالایی ماده است و قنات پایینی که در کنار آن آسیابی هست چون خروشان و تند است نر است در آب همین قنات دست و پای من زبر و خشن می شود و ترک می خورد برعکس در قنات بالایی دست و پایم نرم می شود قنات پایینی چون آبش نر است کم و زیاد می شود آب این قنات در بهار زیاد است و در پاییز کم می شود کدخدای ده بالایی که عروسش از اقوام کدخدا بود نفس عمیقی کشید و گفت خداوند به ما رحم کند ما که هر کاری از دستمان برآمده کرده ایم زنان ما چند شب جمعه گیسوان خود را پریشان کرده و خدا را به اسم پنج تن آل عبا قسم داده اند که باران بیاید ما هفت زن که نامشان فاطمه است فرستاده ایم که هفت ریگ از هفت چشمه بیاورند و برروی این ریگها دعا خوانده ایم و به طرف قنات رها کردیم که باران بیاید .
کربلایی غلام که غمی سنگین توی چشمهایش خوانده می شد سینه اش را صاف کرد و گفت یک بار دیگر من یادم هست که همین وضع پیش آمد ما آنوقتها جوان بودیم تصمیم گرفتیم که از ده پایینی چند تا گاو بدزدیم و آنها را بیاوریم سر قنات آب بخورند تا باران بیاید و آب قنات زیاد شود ولی جوانهای ده پایینی فهمیدند و آمدند و گاوهایشان را بردند و ما رفتیم جمجمه الاغی را رنگ کردیم و در آب انداختیم و جمجمه دیگری را سوزاندیم و خاکسترش را در آب قنات ریختیم او سپس از خاطرات 8 ماهه سفر به کربلا گفت و دیدن نهر علقمه و آنجایی که ابوالفضل العباس با دستهای قطع شده آب را به خیمه ها می برد اشک در چشمان کربلایی جمع شد و گفت :
یارب سبب حیات حیوان بفرست از خوان کرم نعمت الوان بفرست
از بهر لب تشنه اطفال و نبات از دایه ابر شیر باران بفرست
مشهدی میرزا آسیابان می گفت: من هم یادم هست که سالها باران نبارید ما بدر همه خانه ها رفتیم و هر چه می دادند جمع می کردیم و شب چله دور هم جمع می شدیم و دعا می کردیم یادم هست که یک نفر را به اسم کوسه انتخاب می کردیم کوسه خیلی قوی و تنومند بود روی صورتش را پوشاندیم و زنگوله یی به کمرش بستیم وبه در خانه ها رفتیم کیسه های ما پر از قند و چای و آرد می شد و حلوا درست می کردیم ...
صحبت ها گل انداخته بود سیدهم ساکت بود و پشت سر هم دستوری می داد ک از میهمانان پذیرایی شود و هیچکس از خاطر نرود و او پی گیر شام هم بود ولی همه می گفتند :سید چراخاموشی؟ او می گفت چه بگویم وقتی که شما هستید حرفی برای گفتن نیست بگذارید مردم شام بخورند آنوقت خواهم گفت برای کسانی که که نیامده اند شام ببرید هر کس که دلش میخواهد غذا همراهش ببرد به او بدهند .
شام در میان سلام و صلوات مردان و زنان خورده شد ، سکوتی سنگین برحیاط خانه سید حکم فرما بود بزرگان ابادی های اطراف و کدخدا چشم به دهان سید بودند تا چه می گوید او روضه خواند از تشنگی روز عاشورا گفت و دعا کرد . حال وهوای عجیبی بود کدخدا لب به سخن گشود و گفت من به این نتیجه رسیده ام که قنات ما قهرکرده و در پی جفت ماده خودش می گردد آب این قنات چند بار کم و زیاد شده باید برایش زن بگیریم دشتبان و میراب و حمامی این را بخوبی می دانند پدربزرگم می گفت که یکبار دیگر این قنات ازدواج کرده و آبش زیاد شده است باید یک نفر رابه نام زن این قنات برایش عقد کنیم .
اهالی همه پذیرفتند چند بار دیگر هم این مسئله اتفاق افتاده بود آنها از زبان پدران و پدربزرگان خود شنیده بودند یکی از اهالی دهات بالایی گفت خدا بیامرز مشهدی سکینه زن قنات ما شده بود او ماهی یک دفعه تابستان و زمستان در آب قنات آب تنی می کرد سالانه 100 من گندم سنگ شاه و از همه محصولات صیفی و باغی به او می دادند.
خیر النساء در گوشه مجلس نشسته بود گوشه چادرش رامحکم گرفت و گفت : من خود به عقد قنات درآمده ام مرا به سر قنات بردند و و لیمه را در همانجا درست کردند اولین بشقات غذا را به من دادند و من نیمی از آن را خوردم و نیمی را در آب قنات ریختم تا آب زیاد شود در آن سال باران زیادی بارید من هیچکس را نداشتم که خرجم را بدهد مهریه مرا ماهیانه مقداری برنج و گندم و سایر محصولات تعیین کردند این کار بی حکمت نبود هم آب قنات زیاد شد و هم من از تنهایی و گرفتاری و بدبختی نجات پیدا کردم در مراسم عقدکنان من معتمدین و ریش سفیدان جمع شده بودند فردای آن روز من تنهایی به سر قنات رفتم وخود را شستم درماه های محرم و رمضان مردم بیشتر از همیشه به من کمک می کردند من شوهرم سالها قبل مرده بود و تنهایی مرا رنج می داد همه مردم با من با محبت برخورد می کردند من در اول هر ماه ظرفی آب در مادر چاه قنات می ریختم من هر وفت که هوا سرد بود و برای آب تنی مناسب نبود با آب قنات فقط وضو می گرفتم و دعا می کردم .
همه قبول کردند که راهی جز ازدواج قناتشان نمانده و اینکه چه کسی حاضر است زن قنات بشود مسئله مهمی بود همه نگاه ها متوجه زبیده بود زبیده شوهر نداشت و بچه هایش راهم از دست داده بود و تنها در خانه ای زندگی می کرد که مجاور خانه کدخدا بود او هرگز به خودش اجازه نداده بود که روی حرف کدخدا حرفی بزند با اشاره کدخدا به میان مجلس آمد و به عنوان همسر قنات انتخاب شد او راضی شد و قرار شد هفته آینده مراسم عروسی و جشن ازدواج قنات برگزار گردد .
خبر در همه جا پیچید ، زبیده در خانه سید ماند هر کس به فرا خور حال خود برای برگزاری جشن ازدواج قنات و عروسی آب تلاش می کرد چند رأس قوچ آماده شد ، بارهای هیزم خالی شد ، جوالهای گندم سرجایش قرار گرفت نوازندگان خود را آماده کردند ، اسب سواران در محل ماندند ، هنرمندان و هنرنمایان خود را به ده رساندند پیران و بزرگسالان اعلام آمادگی کردند و هفته بعد باز هم مردم بودند و خانه کدخدا و آمادگی برای جشن عروسی آبها......
زبیده در میان زنان ده نشسته بود لباس نو و گلدار بارنگهای شادبرایش تهیه کرده بودند ، مقدمات عقد فراهم بود نقل و شیرینی بین مردم تقسیم می شد ، اسب مخصوص کدخدا تزیین شده بود و لحظه ای فراموش نشدنی فرا رسیده بود ، زبیده را سوار اسب کردند نوازندگان می نواختند دخترکان می رقصیدند پسران جوان پای کوبی می کردند و بدینسان کاروان شادی به سوی قنات راه افتاد ، درکنار قنات هم غوغایی بود جایی مخصوص فرش کرده بودند درست در کنار مظهر قنات کاروان به آنجا رسید زبیده از اسب پیاده شد و پاروی فرشهای جلوی قنات گذاشت زنان دست می زدند و زبیده توری سفید رنگی روی سرش بود ملای ده روبروی زبیده نشست وگفت آیا به من وکالت می دهی شما را به عقد قنات به ازای ماهانه 10 من گندم ، یک قابلمه روغن ، یک کیسه برنج در هرماه دربیاورم زن کدخدا و زنهای دیگر گفتند عروس رفته سر مادر چاه گل بچینه ملا برای بار دوم تکرار کرد و زنان گفتند عروس رفته سر مزرعه خوشه گندم تازه بیاره برای بار سوم ملا تکرار کرد زبیده بله را گفت زنان گفتند عروس رفته میشها و بزها و گاوها را نگاه کند تا ببیند پستانشان پر شیر شده یا نه ؟
چندین رأی قوچ سر بریده شد گلوی گوسفندا را طوری بریدند که خونشان در جوی آب مظهر قنات خطی از خون را نمایان ساخت باز دیگ ها بالا رفت و زبیده زن قنات شد و ناهار را مردم هم با کمال شوق خوردند و نوازندگان نواختند و دخترکان آتش زیر دیگها را گیراندند تا بختشان باز شود زبیده را با کف زدن و دایره و پایکوبی و تنبک سر سفره غذا آورند و ظرف پر از آب به نشانه داماد جلویش گذاشتند و زنان فریاد زدند داماد را باید خورد .
و بدینسان بعد از ظهر آن مردها همه رفتند زنان ماندند و زبیده ، زبیده پای به درون آب قنات گذاشت و دست به دعا برداشت و ....
آن سال باران بارید بارانی که آب قنات را چند برابر کرد ومحصولات چند برابر شد و آن سال همه کشاورزان هر کدام به زبیده یک چادرشب گندم دادند و خرمن زبیده بزرگتر از خرمن همه کشاورزان بود و آن سال ، سال شادی همه مردم و شادی شاه بارون و عروس آبها هم بود ..... نویسنده : محمد برشان
سه شنبه سیزدهم بهمن 1388
خوشه من سه تائیه
دويدم و دويدم به يارستان رسيدم
يارانه هاي خود را به سه خوشه خريدم
با خوشه هاي بي بار هق هق كنان خنديدم
حامل هاي انرژي به خوشه ام نديدم
دويدم و دويدم تا به آمار رسيدم
كد رهگيري دادم تحولي نديدم
رفتم تو عالم خواب دكتر مدد چو ديدم
خط فقري هدفمند به دور خود كشيدم
پول برقم چو ديدم با قبض گاز تركيدم
ديگر براي قطره اي آب يارانه اي نديدم
نه خواب بودم نه بيدار آهي از دل كشيدم
رفتم سراغ پيت نفتم يك قطره هم نديدم
گفتم : خدا قرار بود آب و برقو پول نديم
سفره ما نفتي شه ولي حالا خدايا
سفره بخواب نبينم
سفره من هدفمند خالي از يك حبه قند
شكر شكر باقلوا دستم دراز چون گدا
دكتر مدد كمك كن به خوشه ام نظر كن
خوشه من مويزه به جون تو عزيزه
آخر منم حق دارم از سكوهاي نفتي
يك گالني نفت دارم
من معترض به خوشه خوشه من بي توشه
خوشه من سه تائيست يارانه اي به توش نيست
دكتر مدد ، مدد كن بساط خوشه جمع كن
خوشه ها پر اشتباست خوشه كارمند گداست
لياقتم يك خوشه بقيه اش تو پوشه
دكتر مدد ،مدد كن بساط خوشه جمع كن
حميد هرندي
شنبه دهم بهمن 1388
حياط خلوت حیات شلوغ من
برای دستان مهربانم

نمي دانم ، چرا دستم به قلم نميره ، پنجه هايم را حركت مي دهم ، انگشتانم را تا مي كنم ، مي مالم ، چندين مرتبه ، تكرار ، تكرار
باز قلم در اختيارم نيست ، حرفي را نمي تواند بر روي كاغذ بنويسد. باز انگشتانم را مالش مي دهم ، رامشون مي كنم ، قربون صدقه شون مي رم ، كمي كرم نيوآ بر آنها مي مالم. به آنها قول مي دهم كه برايشان دستكش بخرم ، ولي باز حرفم را گوش نمي دهند و رام نمي شوند.
مي روم آنها را چند بار با صابون مي شورم و به آنها قول مي دهم كه براي روكم كني آنفلوانزاي خوكي، مرغي و بزي با كسي دست ندهم ، ولي نمي دانم چه مرگشان شده است و نمي توانند بنويسند. باز نازشان را مي خرم ، به آنها مي گويم : مي روم بانك و يك دسته اسكناس از رئيس بانك مي گيرم و آنقدر با آنها پول مي شمارم كه از خوشحالي باورشان بشوند كه پولدار شده اند.
ولي باز ناز مي كنند و خودشان را در اختيارم نمي گذارند تا چيزي بنويسم.
مي روم گلفروشي ، برايشان گل مي خرم ، گل ميخك ، گل نرگس ؛ گل ها را به دستم مي دهم ، مي گويم :گل ها در بين پنجه هاي شما چقدر زيبايند ، گلدسته هاي دستانت فرصتي براي عرضه اندام گل ميخك و نرگس نمي دهند ، هر چه آنها را چاخان مي كنم ، با من راه نمي آيند و حاضر نيستند برايم بنويسند.
دستانم را بر مي دارم و مي روم حياط خلوت ، مي گويم : جگركانم ، عزيزانم ، شما را چه مي شود ، چرا با من چنين مي كنيد؟ من كه دست از پا خطا نكرده ام.
بغض دستانم مي تركد ، زار زار مي خندند و با قهقه اي بلند گريه مي كنند، آنها را در آغوش مي گيرم، قربانتان بروم ، چرا امروز دستم را نمي گيريد ، چرا با من لج مي كنيد؟چرا بفرمانم نيستيد؟ ببين برايت خودكار پاركر خريدم ، ببين چقدر خوشگل هست ، ديگر با خودكار بيك ننويسيد.
بغض امانشان نمي دهد ، به دست چپم مي گويم : تو ديگر چه مرگت هست ، از تو كه نخواستم برايم بنويسي ، اين دفعه هر دو دستم زار زار گريه مي كنند، خودشان را در آغوشم رها مي كنند ، آنها را مي گيرم ، نازشان مي كنم و عطر و ادكلن به سرو رويشان مي ريزم.
تسبيح شاه مقصودم را برمي دارم و با آنها ذكر مي گويم ، دوباره به آنها گل نرگس و گل ميخك مي دهم ، گريه مي كنند ، آنها را مي بوسم و مي گويم :حرف بزنيد ، هق هق گريه امانشان نمي دهد .
دست چپم ، دست راستم را مي گيرد و او را به گوشه حياط خلوت مي برد ، آنها را به حال خودشان رها مي كنم ،دست چپم ، دست راستم را غرق بوسه مي كند ، او را مي بويد ، گل هاي نرگسش را به او مي دهد ، مي گويد : همدستم ، آرام باش ، مي دانم : كه خسته اي ، 50 سال ، نه 51 سال هر كاري كه از دستت بر مي آمده ، انجام داده اي ، هر گره اي را تو باز كرده اي ، از اول دبستان تا امروز همه چيز را فقط تو نوشته اي ، من در طول اين سال ها حتي يك كلمه ننوشته ام ، اصلآ من بلد نيستم كه بنويسم ، برادر خسته شده اي ، ولي گريه نكن ، تورا بخدا گريه نكن ، بيا با هم همدست بشويم و كارها را با هم انجام بدهيم ، تا خستگي از تن تو بدر رود، بيا يك مدتي استراحت كن و دست به سياه و سفيد نزن .
يبا با هم حال اين آقا را بگيريم ، بيا همدست بشويم و يك چند روزي برايش هيچ كاري نكنيم ، بيا امروز موقع ناهار ، قاشق و چنگال را از جايش تكان ندهيم تا اين آقا بفهمد كه بدون ما حتي از گرسنگي مي ميرد، بيا فردا جوراب ها و لباس هايش را نپوشيم ، تا نتواند به اداره برود ، بيا وقتي دستشويي و حمام رفت ، او را نشوريم ، تا بو كند و بوي گندش همه جا را بردارد.
بيا وقتي رانندگي مي كند ، دنده ماشين را برايش عوض نكنيم و فرمان را برايش نگيريم ، تا بخوره تو ديوار و سرش بشكنه و دلمان خنك بشه. بيا وقتي رفت بازار و خريد كرد ، دستامونو تو جيبش نكنيم و پول مغازه دار را ندهيم ، تا كاسبه خونش بجوش بيا و كتكش بزنه و كيف كنيم.
حرف هاي آنها را گوش مي دادم .دست راستم كمي آرام شده بود و ديگر هق هق نمي كرد. اززير چشمهايش من را نگاه كرد ، احساس كردم دلش برايم مي سوزد.
دست چپم را گرفت و اورا به گوشه حياط خلوت برد، ديگر نمي شنيدم چه مي گويند ، يواشكي به گوشه حياط خلوت رفتم ، ديدم دست راستم دارد دست چپم را نصيحت مي كند و مي گويد : گناه دارد ، او كه بدون ما حتي نمي تواند مگسي را از خود دور كند، بيا با هم به روي او بپريم و او را حسابي قلقلك بدهيم ، بيا آنقدر او را پخ پخو (قلقلك) بدهيم تا از خنده روده بر شود.
دستانم ، جگركانم به جانم افتادند ، آنقدر مرا قلقلك دادند تا به گريه افتادم .طفلكي ها با دستانشان اشك هايم را پاك مي كردند ، آنها را در آغوش گرفتم و غرق بوسه كردم ، موهاي بهم ريخته ام را مرتب مي كردند و بر گونه هايم دست مي كشيدند ، صورتم را بين دو دست گرفته بودند و گرمايشان را به من هديه مي دادند و من هم آنقدر آنها را بوسه كردم تا دست چپم واسطه شد تا دست راستم اين مطلب را براي شما بنويسد.
حميد هرندي
شنبه دهم بهمن 1388
حياط خلوت حیات شلوغ من
حياط خلوت حیات شلوغ هوشمند بافتي
" حياط خلوت حیات شلوغ من" نام نوشته هايي است كه از اين به بعد در حياط خلوت مي نويسم. اين نوشته ها پچل نويس يا هذيان گويي هاي من است كه تحت تاثير عواملي مانند : رفاه و آسايش ! ، روز مرگي ، گم شدن كارت سوخت ، خوشه بندي ، سبد غذايي ، رژيم غذايي (هرروز بايد يك سيب خورد ، چون آهن داره،يك موز خورد ، چون پتاسيم داره،يك پرتقال خورد ، چون ويتامين cداره ،ماهي خورد چون درد بي دوا داره) خط فقر و ساير موارد مشابه مي نويسم.
" حياط خلوت حیات شلوغ من" مربوط به اوقاتي است كه كارت سوخت يا همان كارت هوشمند عقلم مي سوزه و يا رمزش را فراموش مي كنم و مي زنم جاده خاكي. خلاصه گفته باشم !
چهارشنبه هفتم بهمن 1388
بازي هاي بومي ومحلي بافت (چپل بازي chapol bazy )
چپل بازي
اهداف بازي : سرگرمي و تقويت نيروي جسماني
تعداد بازيكنان : دو نفر
ابزار بازي : چوب بلند و يك چوب كوتاه كه دو طرف آن باريك شده باشد ( چپل)
محوطه بازي : زمين مسطح
نحوه بازي :
براي آغاز بازي و چه كسي شروع كننده باشد ، بايد دو طرف توسط چوب بلند به چپل ضربه بزنند و هر كس توانست ضربه بيشتري به چپل بزند شروع كننده بازي مي باشد. نحوه زدن ضربه به اين شكل مي باشد كه چوب بلند را زير بازو مي گيرند و با آن به چپل ضربه مي زنند و تا زماني كه چپل به زمين نيفتاده است ، ضربه ها را شمارش مي كنند و هركس تعداد ضربه هايش بيشتر بود ، همان شروع كننده بازي است و در موقع شروع اين جمله : بين دو طرف گفته مي شود : كلي كلي هر چه كني يا هر چه زني
شروع كننده بازي چپل را روي شيار ( كل ) نه چندان عميقي كه در محل بازي حفر شده است ، مي گذارد و چوب بلند را زير چپل كرده و آن را از روي زمين به هوا پرتاب كرده و با چوب بلند ضربه محكمي به ان مي زند تا از شيار دور شود.
سپس طرف ديگر بازي بايد چپل را از محلي كه پرتاب شده و بر زمين افتاده ، به طرف چوب بلند كه بايد روي شيار بصورت ثابت گذاشته شود ، نشانه گيري و پرتاب مي كند .
اگر چپل به چوب بلند اصابت كرد ، طرف مقابل مي بازد ( مي سوزد) و طرف ديگر بايد بازي را بهمين شكل شروع كند و اگر اصابت نكرد ، دوباره شروع كننده بازي از همان محل افتادن چپل مي تواند چوب را بر نوك باريك چپل بصورت آهسته بزند تا چپل كمي از سطح زمين بلند شده و آنوقت با چوب بلند به چپل ضربه مي زند ، اين عمل را 3 مرتبه مي تواند تكرار كند و چپل را از شيار دور كند و مي تواند ضربه هايش را ذخيره كند ، مثلآ يك ضربه بزند و 2 ضربه را ذخيره كند تا مجموع ضربه هايش به عدد 20 برسد تا بتواند طرف ديگر را قاصدلي لي بدهد. ( به ذخيره هرده مي گويند)
اين بازي بهمين شكل ادامه مي يابد تا تعداد هرده ها به عدد 20 برسد . وقتي كه تعداد هرده ها 20 شد طرف برنده مي تواند 20 بار با چوب به چپل كه افتاده است ضربه بزند و چپل را از محل دور كند و با تمام شدن هرده هايش طرف بازنده از محلي كه چپل در بيستمين ضربه افتاده است ، چپل را در دست گرفته و با گفتن قاصلي لي به طرف كل يا شيار بدود.
نحوه قاصد لي لي به اين شكل است :از محلي كه چپل افتاده و هرده ها به 20 رسيده است ،طرف بازنده بايد يك نفس بدون اينكه نفس گيري كند ، بطرف شيار چپل را با دويدن حمل كند و اگر نمي توانست ، اينكار را انجام دهد ، مي بايد طرف برنده را كوله دهد و او را تا شيار( كل ) كه محل شروع بازي بود ، حمل كند
در هنگام بازي اصطلاحات و عبارت هايي نيز توسط دو طرف و در موقعيت هاي خاص بازي گفته مي شد ، كه اگر حافظه ياري كند و يادم بيايد ،برايتان نقل مي كنم.
اگر موقع زدن چوب به چپل نمي خورد ، مي گفتند : تپش ، شيرخاكيش را بالم ، پودو شير خاكيش را بالم
طرف براي اينكه چوبش به چپل بخورد ، مي گفت : كس كلاجيك ،اينورش بخور ، اونورش برجيك
ققراست (قد قراست) زماني گفته مي شد كه چپل را بطرف كل يا شيار مي بايست پرتاب كني و طرف ديگر بازي با گفتن اين واژه به شما امر مي كرد كه قد خود را راست نگه داري.
حميد هرندي
شنبه سوم بهمن 1388
هدفمندکردن یارانه ها و خوشه سه (طنز تلخ خوشه ای)
جناب اقای حمید هرندی عضو محترم خوشه ۳
خبر نوید بخش عضویت جناب عالی در خوشه 3مرکز آمار ایران و هدفمند کردن یارانه ها و ریخت و پاش های زندگی شما را تبریک عرض می نمایم.
قدر مسلم در این خوشه بندی و خوشه چینی جناب عالی و خانواده شما حقی از ثروت های عمومی و منابع طبیعی تجدید ناپذیر (نفت ، گاز و...)ندارید و یارانه ای به شما تعلق نمی گیرد ! ولی مطمئن باشید با اجرای این طرح قدرت خرید شما افزایش پیدا می کند و شما می توانید بجای مرغ ، بوقلمون بخورید !
برای رفاه و آسایش شما و خانواده محروم از یارانه جناب عالی توصیه ها و پیشنهادات زیر برای اجرا ابلاغ می شود :
1- یخچال خود را از برق بکشید ، 4 عدد کوزه ( سبو) خریداری کرده و آب خنک را از درون کوزه میل کنید.
2- فریزر را از برق بکشید ، برای فریز کردن یک چارک گوشت در ماه ، نیازی به فریزر نیست.
3- لباسشویی خود را از برق بکشید و لباس هایتان را در نزدیکترین نهر آب بشوئید.
4-اتو را از برق بکشید ، برای اتو کردن لباسها ، به روش سنتی عمل کنید ، شبها لباس هایتان را زیر بالش و تشک خواب خود گذاشته و کله مرگتان را بگذارید.
5-لامپ ها را روشن نکنید و با تاریک شدن هوا بخوابید و در صورت نیاز به روشنایی از چراغ موشو و چراغ بادی استفاده کنید.
6-استفاده از وسایلی مانند : چرخ گوشت ، آب میوه گیر ،آسیاب برقی ، خرد کن و...ممنوع است و شما می توانید از نمونه سنتی آن ( جوغن ) استفاده کنید.
7-استفاده از کولر چه نوع آبی و چه نوع گازی آن ممنوع می باشد و شما می توانید از نمونه سنتی آن ( بادبزن) استفاده کنید.
8- اگر از لحاظ تهیه بیده و جو مشکلی ندارید ؛خودرو خود را فروخته و یک عدد خر کروزخریداری کرده و در مصرف بنزین صرفه جویی کنید.
9-استفاده از بیوگاز بهترین پیشنهادی است که در خصوص صرفه جویی گاز به شما ارائه می شود ( با توجه به محصول تولیدی خرکروز ونوع مشابه آن توسط خودتان در تهیه بیو گاز)
10- در خصوص صرفه جویی آب ، سعی شود حداکثر در ماه یک مرتبه حمام بروید و برای قضای حاجت از دستشویی اداره و مکان های عمومی استفاده کنید.
11- با توجه به عدم استفاده از تلویزیون و صرفه جویی در برق ، پیشنهاد می شود ، یک من سماق خریداری کنید و شب ها و در اوقات فراغت بمکید.
در خاتمه لازم می دانم عضویت شما را به خط فقر محترم نیز تبریک عرض نمایم که یکی از اعضایش موفق به حضور در خوشه 3 شد.
یک بغل خوشه یارانه نثار تو باد
دکتر مدد رئیس خوشه بندی
جهت استحضار جناب آقای دکتر مدد و سایر کارشناسان خوشه بندی و مدافعان طرح هدفمند کردن بدبختی بیش از پیش کارمندان و حقوق بگیران حکم حقوقی خودم را با مدرک کارشناسی با ۲۶ سال سابقه خدمت در قالب یک خوشه تقدیم می کنم.
توضیح اینکه هزینه ها برای یک خانواده ۴ نفره با حداقل قیمت و قطره چکانی حساب شده است.
فکر کنم ۱۱۳۶۷۳۹ ریال تهش ماند.خواهش می کنم کمک کنید با این مبلغ باقی مانده چگونه ازپس تحصیل فرزندان ُ.دوا و درمان.مسکن و سایر هزینه ها برآیم.

الهی همتون خوشه سومی و خوشه چهاری بشین تا بفهمین خوشه کردن زندگی مردم چه حالی داره
پنجشنبه یکم بهمن 1388
هدفمند كردن يارانه ها و خوشه اي كردن زندگي مردم

كارمندم ، تلنگي از خوشه
تا بحال وقتي اسم خوشه را مي شنيدم ، ياد خوشه انگور مي افتادم و دهنم آب می افتاد و يا مي ترسيدم و ياد بمب خوشه اي مي افتادم .
ولي اين روزها تا اسم خوشه را مي شنوم ، زندگي ام به لرزه مي افتد و خوشه خوشه مي شوم و زير بمب خوشه اي گراني ،ماليات ، بيمه ،عوارض ،قبوض آب ، برق، گازو...، وام ها و ساير هزينه ها طوري حقير و ريز ريز مي شوم ، كه در خوشه بندي دكتر مدد ( رييس مركز آمار ايران) و ساير برنامه ريزان ديده نمي شوم.
حق هم همين است ، كارمند 26 ساله خدمتي مانند من و امثال من ،نبايد در خوشه بندي و خوشه سازي دكتر مدد جايي داشته باشند. بيچاره ! تو بقول بافتي ها ! حتي تلنگي از خوشه هم نيستي ! تو تلنگي از خوشه مويزي هستي كه در گذر ايام حسابي چلونده شده اي و در خوشه بندي و خوشه چيني برنامه ريزان ديده نشده اي و جايي نداري!
و غريبي روزگار اينجاست ! كه در صندوق خوشه بندي خوشه چينان ، خانوار چهارنفره كارمند 26 سال خدمت ، نبايد خوشه بچيند و يارانه خوشه اي بگيرد. گرچه اگر هم مي گرفت نمي توانست به زندگي خوشه خوشه شده اش سروساماني بدهد.
توقعي نيست ، وقتي قانون گذاران بهارستاني ،حقوق هاي بالاي 4 تا 5 ميليوني مي گيرند ، تعريف خوشه و زندگي خوشه اي مردم چنين از توي صندوق خوشه بندي برنامه ريزان و دكتر مددها كه به لطف عضويت در هيئت علمي دانشگاه ها آنها هم حقوق هاي بالاي 4 تا 5 ميليوني مي گيرند ، بيرون آيد ! حميد هرندي
دوشنبه بیست و هشتم دی 1388
عرض تسلیت
خانواده محترم برومند
با نهایت تأثر و تاسف در گذشت آموزگار و مدیر برومند تعلیم و تربیت جناب اقای مهدی برومند را به خانواده محترم آن مرحوم و برادران بزرگوارش اقایان مسعود و محمود برومند تسلیت عرض می نمایم و برای ان مرحوم طلب مغفرت و برای بازماندگان صبر و شکیبایی را از درگاه خداوند منان آرزومندم . حمید هرندی
دوشنبه بیست و هشتم دی 1388
تاريخ آب و آبياري شهرستان بافت ( قسمت سوم –صوغان )
صوغان در 170 كيلومتري جنوب شرقي بافت و در حوزه ارزوييه قرار دارد.صوغان داراي 24 پارچه آبادي مي باشد كه مهمترين آنها عبارتند از :سرخان ، علي آباد ،گچين ، آشين ، ابراهيم آباد، امير آباد و دشت ده ، گل بند و باغان .
در مورد نامگذاري صوغان ، نظريات مختلفي وجود دارد. بر پايه نظرات ساكنان منطقه نام اوليه صوغان ( چوگان ) بوده كه افراد و سواركاران طوايف در دشت سرسبز آنجا ، چوگان بازي مي كرده اند. بعضي ديگر مي گويند نام اصلي آن ( سوغان) بوده كه به معناي دواندن و آماده كردن اسب براي شركت در مسابقه است.
و ديگر نظر در اين مورد مبني بر واژه ( زوغ) به معني رودخانه هميشه پر آب و زوغان به معني محلي كه رودخانه پر آب دائمي دارد و از سويي ( صوغ ) به معني محلي است كه آب در زمين فرو مي رود و صوغان نام مكاني آن است.
كاريز هاي : (قنوات ) مهم صوغان شامل : كاريز سرخان به درازي : ( طول) 8 كيلومتر ، كاريز علي آباد به درازي 7 كيلومتر و كاريز دهان كه از همه قديمي تر مي باشدو قدمت آن به زمان سكونت انسان ها در تپه يحيي مي رسد.
كاريز سرخان در هر نوبت ويراني خود عده اي از افرادي را كه براي مرمت و بازسازي ان اقدام كرده اند به كام مرگ كشيده است و به همين علت به سرخان به معني سرخي خون يا سرخون مشهور شده است.
كاريز : ( قنات) دولت آباد در منطقه صوغان حفر شده و به سبب شيب تند مسير 30 كيلومتري آن تا دولت آباد كانال كشي بوده و اكنون ويران شده است.
از آسياب هاي بنام صوغان مي توان به آسياب زارعين و آسياب دهانه كوه زيارت اشاره كرد.
مالكيت كاريز ها( قنوات ) عمومي است .چهاردانگ و چهار تسبيح از كاريز علي آباد و دو دانگ از كاريز سرخان وقف امام زمان (عج) است كه سال ها پيش توسط افرادي به نام عبدالكريم و عبدالرحيم كه از مالكان منطقه بوده اند ، وقف شده است.
صوغان ، سرزمين چشمه سارهاست .چشمه زيارت شاهزاده زكريا از همه معروف تر مي باشد.
بعضي معتقدند كه زكرياي نبي در اين منطقه مي زيسته و زيارت شاهزاده زكريا هنوز هم مشتاقاني دارد . يحيي وفرزند زكريا در همين جا به شهادت رسيده و نام تپه يحيي بنا به روايتي به آن زمان و يحيي بر مي گردد. مي گويند : خون يحيي آنقدر جوشيده تا براي بندآمدن آن به اندازه اين تپه خاك ريخته اند. منطقه آشين نيز آشيانه اصلي و دروازه ورودي منطقه به حساب مي آمده است.
برگرفته از كتاب تاريخ آب و آبياري استان كرمان محمد برشان
شنبه بیست و ششم دی 1388
تاريخ آب و آبياري شهرستان بافت ( قست دوم – ارزوییه )
شوند : ( دليل ) نامگذاري ارزوییه به گفته افراد محلي از واژه "ارز" به معني برنج می باشد. بعد از يورش: (حمله) تازيايان : (اعراب) به ايران به شوند : (علت) وفور برنج و كشت آن در ارزوئيه به اين نام شهرت يافته است.
در گويش محلي به شكل "ارزو" ادا مي شود و به همين شوند : (دليل) به ارزوییه مشهور شده است. ارزوییه قدمت ديرينه اي دارد و اوج شكوفايي و آبادانی آن در حكومت زنديه بوده است.
مركز ارزوييه شاهماران است كه شوند :(علت ) نامگذاري آن به شوند: (علت) مارهاي سمي بسيار در منطقه بوده و در واقع مارهاي بزرگ در اين سرزمين زندگي مي كرده اند.
زمين هاي ارزوييه از آب كاريز : (قنات) سيراب : ( مشروب) مي شوند. از كاريز هاي بنام : (مشهور) ارزوييه مي توان از كاريزهاي ارزوييه ، آبگرم ، قلعه نو ، وكيل آباد ، صوغان ، قادرآباد ، ابراهيم آباد،چاه سرخ ، مازه ، نراب و چاه بغل نام برد.
كاريز ارزوييه از با ارزش ترين : (مهم ترين ) كاريزهاي اين مرزو بوم :(منطقه) با 3 كيلومتر درازي:(طول) داراي 100 حلقه چاه است، در مسير اين كاريز 4 دهنه آسياب قرار داشته كه اكنون ويرانه هاي آن برجاست.
مدار گردش آب در شاهماران و صوغان 8 شبانه روز است و نظام آبياري بر پايه : (اساس) حبه محاسبه مي شود.هر حبه 1 ساعت اب دارد و پيش از ساعت تاق اجرا مي شده است( طول روزيك تاق و طول شب تاق ديگري محسوب مي شود )
كاريز وكيل آباد از ديگر كاريزهاي بنام ارزوييه به حساب مي آيد كه 250 حلقه چاه در درازي: (طول) آن كنده: (حفر) شده است.گودي : (عمق) مادرچاه 50 متر و شيب كاريز از شمال شرق به جنوب غربي است.
نوع كاريز وكبل آباد رودخانه اي و نوع كاريز ارزوييه كاريز دشت است.
در وكيل آباد مدار گردش آب 12 شبانه روز است كه ميراب ها تقسيم آب را به عهده دارند.كاريزهاي قلعه نو ، ابراهيم آباد و وكيل آباد به موازات هم پيش مي روند . در مسير كاريز وكيل آباد 2 دهنه آسياب كار مي كرده است كه از بين رفته اند.
كاريزهاي ارزوييه سال ها از سوي غنجعلي خان جهانشاهي ، درويش درآگاهي و يزدگردخان معينيان لايروبي و بغل كني شده است.
از مقني هاي ارزوييه مي توان از حمدا...خادمي ، غنجعلي عليرضايي ، مرادحاتمي و نوروز شرفي نان برد.
باغ هاي باارزش :(مهم) ارزوييه باغ جندقي، باغ شرفي و باغ ميرابراهيمي است. باغ جندقي به مساحت 1000هكتار شامل گونه هاي مختلف مركبات و باغ ميرابراهيمي شامل : گونه اي مختلف خرما به مساحت 250 هكتار مي باشد. ( برگرفته از كتاب تاريخ آب و آبياري ) نوشته : محمد برشان
توجه : بر پايه نوشته پيشين من در باره فارسي را پاس داريم تلاش كردم واژه هاي فارسي را بكار ببرم كه در متن با ( دونقطه و پرانتز) آنها را نوشته ام. خيلي سخت است چون واژه هاي بيگانه بيش اندازه وارد فرهنگ فارسي شده اند.
سه شنبه بیست و دوم دی 1388
اگر بخواهیم فارسی را پاس داریم. باید عاشق فردوسی باشیم
موضوع انشاء . . .چرا باید عاشق فردوسی باشیم ؟
نوشته ی : مرتضی کیوان هاشمی « کیوان » در کتاب افسانه ی عشق
از کودکی همیشه این پرسش آزارم می داد که چرا فردوسی مرد بزرگی است ؟؟؟ . سروده های فردوسی اصلا به مذاقم خوش نمی آمد و مانده بودم که چرا می گویند اشعار فردوسی زیباست ؟ و چرا اینهمه طرفدار و سینه چاک دارد ؟؟؟؟ در آن زمان حتی یکنفر پیدا نشد که با زبان ساده و بچه گانه، مرا شیر فهم کند .
تا کم کم بزرگ و بزرگتر شدم و وقتی مفاهیم کلماتی همچون ملیت و وطن و زبان و فرهنگ را دریافتم یک روز که می خواستم مقدمه ای به زبان فارسی خالص و ناب برای کتابم بنویسم ، مدتها برای نوشتن یک مقدمه ی فارسی چند سطری تلاش کردم و موفق نشدم. آنگاه دانستم که ابر مردی که شاهنامه ای به آن عظمت را به شعر فارسی خالص سروده است چه کار بزرگی کرده و چرا این کتاب یک شاهکار ادبی است و چرا باید عاشقانه فردوسی را دوست بداریم ؟ و ارزش گنج گرانقدری چون شاهنامه را دانست ؟
کافی بود معلم انشای بی ابتکار و بی ذوقمان یک انشا به ما بدهد و بگوید یک صفحه مطلب در هر موردی که دلتان می خواهد به زبان فارسی بنویسید . و به ازای هر کلمه ی بیگانه یک نمره از انشایمان کم می کرد . آنگاه می فهمیدیم که فردوسی که بود ؟ و چه کار بزرگی کرد ؟ چون تا کسی تلاش نکند یک صفحه مطلب بدون کلمات خارجی و بخصوص عربی بنویسد ، هرگز پی به بزرگی فردوسی و شاهکار بی بدیل فارسیش نمی برد . برای همین تصمیم گرفتم امروز به شما یک موضوع انشا بدهم . موضوع انشای امروز ما این است یک صفحه مطلب به زبان فارسی بنویسید. به تمام کسانی که بتوانند یک صفحه مطلب در هر موردی بدون یک واژه ی بیگانه بنویسند بدون قرعه کشی یک جلد کتاب جایزه می دهیم . با این شرط که از مقدمه ی هیچ کتابی کپی برداری نکند !
برای اینکه بیشتر پی به اهمیت موضوع ببرید با همه ی تلاشی که من در فارسی نویسی دارم ، ببینید در متن بالا چند واژه ی بیگانه وجود دارد . من انها را قرمز کرده ام تا شما هم بلکه کمی به خود آیید وتکانی بخورید .
منتظرمطالب فارسی خالص شما هستیم تا بخوانیم و دلمان باغ باغ باز شود.
در خواست موکد دارم که حتی الامکان در نوشتن نظرات خود در زیر این مطلب سعی کنید فقط از کلمات فارسی استفاده کنید . به کسانی هم که بتوانند متن بالا را بدون استفاده از کلمات بیگانه باز نویسی کنند جایزه ای تعلق می گیرد .
متن بالا را پیش رو گذاشتم و امتحان پس دادم.شاید برای یک مرتبه هم که شده بود . خامه ام به خودش بالید .که با او پارسی نوشتم. شما هم آزمون کنید.سخت است ولی کیف دارد. حمید هرندی
چرا باید عاشق فردوسی باشیم؟
ازکودکی همیشه این پرسش آزارم می داد که چرا فردوسی مرد بزرگی است؟ سروده های فردوسی همیشه به من خوش نمی آمد و مانده بودم که چرا می گویند ، چامه های فردوسی زیباست؟ و چرا این همه هوادار سینه چاک دارد ؟ در آن زمان یکی پیدا نشد که با زبان بچه گانه مرا شیرفهم کند.
تا کم کم بزرگ و بزرگتر شدم وهنگامی جواب و تآویل واژه هایی همچون نسب من و میهن و زبان و فرهنگ را دریافتم .یک روز که می خواستم سرآغاز و درآمدی به زبان پارسی پرمایه و ناب برای دست نوشته هایم بنگارم، زمان ها برای نوشتن سرآغاز پارسی چند خط نوشته تلاش کردم و کامگار و پیروز نشدم.
آنگاه دانستم که ابرمردی که شاهنامه ای به آن بزرگی را به چامه پارسی پرمایه و ناب ساخته است ،چه کار بزرگی کرده و چرا این دست نوشته یک شاهکار ادبی است و چرا باید شیفته وار فردوسی را دوست بداریم و ارزش گنج گرانمایه ای چون شاهنامه را دانست؟ بس بود آموزگار نگارش بیگانه با نوآوری و شادی بخش ، یک نگارش به ما بدهد و بگوید: یک برگ خواسته و نوشته در هر زمینه ای که دلتان می خواهد به زبان پارسی بنویسید و به جای هر واژه نیرانی یک امتیاز و شماره از نگارشمان کم می کرد .
آنگاه می دانستیم که فردوسی که بود و چه کار بزرگی کرد.چون تا کسی تلاش نکند یک برگ خواسته و نوشته بدون واژه های نیرانی و بیگانه به ویژه تازی بنویسد، هرگز پی به بزرگی فردوسی و شاهکار بی جانشین پارسیش نمی برد.
برای همین برآن شدم امروز به شما یک نهاده نگارش بدهم .نهاده نگارش امروز ما این است :یک برگ نوشته در هر موردی به زبان پارسی بنویسید.
به همه کسانی که بتوانند یک برگ خواسته در هر زمینه ای بدون یک واژه نیرانی و بیگانه بنویسند ، بدون فال زدن یک جلد دست نوشته چاپی پاداش می دهم ،با این پیمان که از سرآغاز دست نوشته چاپی هیچ نسکی رونوشت برداری نکند.
برای اینکه بیشتر پی به ارزش نهاده ببرید با تمامی تلاشی که من در دبیری پارسی دارم ، ببینید در زمینه بالا چند واژه بیگانه و نیرانی هست. من آنها را سرخ کرده ام تا شما هم بلکه به خود آیید و تکانی بخورید.
چشم براه رقعه های پارسی پرمایه شما هستم تا بخوانیم و دلمان باغ باغ باز شود.
حمید هرندی
جمعه هجدهم دی 1388
شما همشهریان با نظرات خود قضاوت کنید
من هم با نظرات مصطفی و دوست دیگر موافقم. برای ما آن نظافتجی خیابان که همیشه به درد شهرمان میخورد بسیار با ارزش تر از امثال دکتر امیدوار است که از موقعیت بافت استفاده برده وپرورش یافته واکنون فقط خودش وخانواده اش از نتایج آن در کشورهای خارجی لذت می برند. وهرگز در این سال ها وسالهای سخت گذشته یادی از مردم و دانش آموزان سخت کوش و اغلب کم بضاعت بافت نکردند. چه نیازی است که اینقدر تعریف و تمجید از این افراد بی مصرف و به درد نخور نماییم و آنها را بزرگ کنیم و انرژی صرف کنیم تاآدمهایی را که هرگز به درد شهرشان و شهرمان نمی خورند معروف کنیم.
ضمنا آقای هرندی شما خیلی محافظه نگر هستید و بافت را فقط در محدوده چند نفر در محله قدیم ودر محدوده چند کوجه و باغ می بینید. در حالی که تاریخ بافت مملو از رشادت ها و قهرمانی ها وسختی هایی است که مردم آن از شمالی ترین نقطه در گوغر , کیسکان,رابر, تا جنوبی ترین مناطق در ارزوییه , صوغان و سایر روستاهای جنوبی شهرستان بافت و از مناطق شرقی درجنوب رابر ,گوشک و سیاهکوه تا خبر , دهسرد, دشت آب و غیره بر دوش کشیده اند. و امروزه شما همه آنها را با یاد کردن از چند نفر که بعضا نیز بافتی نبوده و مهاجر بوده اند و برای لقمه ای نان و یا در قالب شغل اداری به این شهر آمده و مدتی ماندگار شده اند در سایه قرار داده اید. هر نویسنده ای چه در وبلاگ, چه کتاب , باید در نوشته هایش حس فامیلی , آشنایی و قومی را کنار بگذارد. و مطالعاتش وسیع و فراگیر و جامع باشد. ضمنا شما نباید نظرات را سانسور نمایید. چرا باید مطالب پس از تایید شما و سانسور نمایش داده شوند؟
شما همشهریان با نظرات خود قضاوت کنید
در تاریخ 17/10/88 یکی از همشهریان ! پیام و نظر بالا را برایم در وبلاگ گذاشت ، بد ندیدم آن را در معرض قضاوت شما بگذارم و نکاتی را در این پیرامون خدمت آقای علی.ح عرض کنم
علی آقا ! روزی که تصمیم گرفتم به دنیای وب نویسی بدون هیچ ادعایی وارد شوم، توسعه بافت و محرومیت زدایی از آن یکی از نکاتی بود که دوست داشتم آن را در دنیای مجازی اینترنت وارد بکنم و با جرآت می توانم ادعا کنم یکی از پیشتازان مطرح کردن نام بافت در دنیای اینترنت هستم و وقت زیادی از اوقات فراغتم که متعلق به خانواده ام نیز می باشد ، بدون هیچ چشم داشتی صرف اینکار می شود و خدا را شکر موفق بوده ام چون از سرتاسر گیتی ( سویس ، مالزی ، آمریکا ، هلند ،برزیل ، پاکستان ،سوئد و...)مراجعه کننده به وبلاگم داشته ام.
علی آقا !چه کسی منکر رشادت ها و قهرمانی ها و دیگر همشهریان موفق و فرهیخته در بخش ها و دهستان های شهرم بافت شده است که شما اینگونه بر افروخته اید و بر دکتر امیدوار و دیگر همشهریان موفق ناروا روا داشته اید؟
علی آقا ! بنده از موفقیت یکایک همشهریان به خود می بالم و باعث افتخار بنده است که به سهم خود در معرفی آنان قدمی بردارم و عاشق وار در جای جای شهرستان بافت دنبال تهیه مطلب و معرفی این عزیزان هستم و تا بحال چهره فرهیخته دکتر شهیندخت خوارزمی ( متولد خبر) ،معرفی کتاب دکتر نیک نفس ( متولد رابر ) ، معرفی کتاب دوست عزیزم محمد برشان ( متولد برکنان ) ، معرفی موسس برق بافت ( مرحوم پرنده ) ، دکتر امیدوار( متولد بافت)ومعرفی مرحوم حاجی شفیعی آن خیر بزرگ که با آن همه خدمتش حتی یک سطر مطلب در موردش تا بحال نوشته نشده بود ، را در وبلاگم نوشته ام.
علی آقا ! مطالب بنده در خصوص بازار حاجی شفیعی و پرسه زدن در خیابان بافت را بخوان و ببین از چه کسان و افرادی نام برده شده است که شاید جنابعالی حتی اسمشان را نشنیده ای .
علی آقا ! کاش در جلسه بافتی های مقیم کرمان بودی و تواضع دکتر امیدوار این شخصیت جهانی را می دیدی و به قلم خودت این اجازه را نمی دادی که در مورد این دانشمند فرهیخته اینگونه حرف بزنی ، مطلب من با عنوان تمرین تواضع و فروتنی در محضر دکتر امیدوار را بخوان و ببین این شخصیت ؛ موفقیت خود را فروتنانه مدیون چه افرادی است.
علی آقا ! مطلبی را که در قسمت ( در باره وبلاگ زیر عکسم ) نوشته ام ، چندین بار بخوان ، آنجایی که گفته ام کمک کن تا پلک شقایق را باز کنم ، آنجایی که گفته ام نوشته هایت را با روبانی آبی در زرورق بپیچ و برایم بفرست ؛ منظورم شما و دیگر همشهریان بوده اید تا با ارسال مطالب کمکم کنید.
علی آقا ! چرادر این مدت حتی یک مطلب برایم نفرستادی تا به اسم خودت در وبلاگم بگذارم !
علی آقا ! رشادت ها و قهرمانی های همشهریان را چرا برایم ننوشتی تا با افتخار آنها را در وبلاگم بگذارم !
علی آقا ! در فراخوان شناسایی بازی های محلی و بومی چرا یک بازی را برایم معرفی نکردی تا سهمی در آداب و رسوم و فرهنگ شهرمان داشته باشی !
علی آقا ! من بافتی ام و طایفه بزرگی در بافت داریم و با همه همشهریان یا قوم و خویشم ، یا آشنایم و یا افتخار همشهری بودن را دارم ، لذا هر مطلبی را که می نویسم بالطبع در مورد این عزیزان است
علی آقا ! وبلاگ دفترچه خاطراتی است که در قدیم ها داشتیم، حالا تکامل یافته ، الکترونیکی شده ، پس وبلاگ شخصی است و بنده دوست ندارم از این دفترچه من به کسی یا شخصی توهین و بی احترامی شود، مطلب خودت را بخوان و ببین چرا به قول شما من انها را سانسور می کنم و پس از تآئید من نظرها نمایش داده می شوند. در مطلب شما غیر از دلسردی و بی احترامی ایا فایده ای دیگر دارد که من آن را به نمایش در آورم؟
علی آقا ! کسی که طالب گردش آزاد اطلاعات و نظرات می باشد ! لااقل فامیل خودش را می نویسد و خودش را معرفی می کند ، نه اینکه خودش را علی.ح معرفی کند.
علی آقا ! سخن آخر اینکه ؛ آیا می دانی یکی از دلایل محرومیت و توسعه نیافتگی شهرستان بافت همین خود بد بودن ها و میدان را به غیر بومی ها دادن است که شما دوست عزیز هم من را بخاطر اینکه از دکتر امیدوار تعریف و تمجید کرده ام سرزنش می کنی.
علی آقا ! من به دکتر امیدوار ، به پروفسور پرویز ضیا شهابی ، به دکتر خوارزمی ، به پروفسور صادقی ، به پرفسور مداحیان ، به پروفسور سلاجقه، به استاد دکتر پدرام نیک نفس ،به دکتر محمد اباذری، به دکتر درخشان ، به دکتر دانشی ، به دکتر رستگاری و به تمام فرهیختگان شهر و دیارم بافت و به فرهیختگانی که در جای جای شهرستان بافت هستند و بنده افتخار آشنایی با آنان را ندارم ، عشق می ورزم و به وجود آنان می بالم.
علی آقا ! من نه نویسنده ام ، نه مورخ
من یک بافتی ام با قلمی بی جوهر ، با سوادی اندازه سوزن و با ادبیاتی به حقیری ارزن، بی مطالعه در هر کوی و برزن
ولی ! با نیتی به پاکی برف های یاس چمن ، که می خواهم قلمم را در آبهای زلال شاه ولایت بشورم و از بلندای کوه خبر این افتخار طبیعت شهرم او را قامت بخشم ، تا باز هم در رابر ،گوغر ، کیسکان ، بزنجان ، دهسرد ، دشتاب ، سفته ، آهوئیه ، برکنان ، یاس چمن و... پرسه زند و از رشادت ها ، قهرمانی ها ، نام آوران ، فرهیختگان و آدم های خوب و پاک سرشت بنویسد.
علی آقا ! من هم مانند تو دلم برای بافت می سوزد، ولی انگاری دل من طوری دیگر می سوزد ، سعی کنیم بافت را با همه خوبی ها و خوب هایش که بنا به هزار دلیل فرصت خدمت به بافت را ندارند ، دوست داشته باشیم.
علی جان ! تقصیر دکتر امیدوارها نیست که از موقعیت بافت ! خوب بهره برده اند، چرا عقده هایمان را بر سر آنان می کوبیم ، بیا به بافتی بودنشان ببالیم و برای بافت طوری دیگر دل بسوزانیم.
علی جان ! من یک نفرم ، کمکم کنید تا همه فرهیختگان شهرستانم را بشناسم و آنان را با افتخار به دیگران بشناسانم. منتظر نظرات و مطالب شما در خصوص این مطلب هستم. حمید هرندی



